به یاد امام صدر!
آوریل 9, 2009 at 12:23 ق.ظ | In از دیگران, کتاب | 13 Commentsخیلی اتفاقی برخوردم به یادداشت “ارامنه حمریان” از عطاءالله مهاجرانی و با خواندنش ناخودآگاه به یاد “امام موسی صدر” افتادم .چقدر خواستم از امام موسی بنویسم . چقدر تا به حال خواستم از امام موسی بیشتر بدانم تا بتوانم چند خطی درباره اش بنویسم . .نه آنچنان دور وبرم کسانی هستند که اطلاعات نابی بگیرم ازشان ونه آنقدر از امام موسی خوانده ام که نوشتن از او برایم آسان شده باشد .با همه این اوصاف برای آنکه احساس درونی ام را راضی کنم که بالاخره به یاد امام موسی صدر اینجا چیزکی نوشته شد،از میان مطالبی که درباره امام موسی خوانده ام و می شود گذاشتش اینجا، چند تایی را انتخاب کردم .
هفته نامه وزین شهروند امروز (که یادش بخیر) در یکی از شماره هایش پرونده ویژه ای برای امام موسی کار کرده بود .(اینجا)پرونده ای به غایت مفید و خواندنی .
دکتر محمود سریع القلم در این پرونده مقاله ای دارددرباره نظام اندیشگی امام موسی با عنوان “اسلام گرای مدنی” .او معتقد است در لبنان”تشكل اجتماعی (و نه سیاسی) مبنای اولیه كار امام موسی صدر بود.” درباره نگاه امام موسی به اخلاق می گوید : “اخلاق برای امام موسی صدر صرفاً تاكتیكی برای تحقق اهداف اجتماعی و سیاسی نبود.”سریع القلم سه مشتق انفتاح ، اعتدال، و شیوه برخورد با مخالف را دراخلاق وسیاست امام موسی قابل استخراج می داند و سپس به توضیح هر یک می پردازد .
پیشنهاد بعدی من خواندن مصاحبه با “احسان شریعتی ” است که از دنبال کردن حرکت امام موسی از سوی دکتر شریعتی گفته و از اتفاقاتی که در هنگام خاکسپاری دکتر شریعتی و بعد از آن افتاده !“شریعتی حركت صدر را دنبال میكرد”…و در انتهای این مصاحبه هم یادداشت کوتاهی از “پوران شریعت رضوی “منتشر شده بااین عنوان که “آقا موسی مثل کوه پشت سر ما بود”

یادداشت ترجمه شده ای هم از “نبیه بری” هست که بی اندازه خواندنی است و جریاناتی را از رفتار عملی امام موسی نقل کرده که تا چه اندازه انسانی و رحمانی بوده . از جمله قصه معروف “بستنی فروش مسیحی ” و رفتار امام موسی در مقابل او .”…خلاصة ماجرا این بود كه فردی مسیحی تصمیم میگیرد در شهر صور محلی برای فروش بستنی فراهم كند. تهیة این محل بیش از هفتادوپنج هزار لیرة لبنانی برای او هزینه برداشت. در آن سالها(دهة شصت) این مبلغ اندك نبود. او این محل را خرید و كار خود را شروع كرد. اما فتوایی از شیخ موسی عزالدین در میان شهر پخش شد.
فتوا این بود كه «خوردن بستنی نزد مسیحی حرام است.» این فتوا كار خودش را كرد و كسب و كار بستنی فروش مسیحی از رونق افتاد. این مسئله به گوش امام صدر رسید، این اتفاق بر امام سخت آمد. به هر حال امام ترجیح داد كه فتوایی بر خلاف فتوای منسوب به شیخ عزالدین صادر نكند و باعث نشود كه شیخ عزالدین به سختی بیفتد. بنابراین، راهی را برای حل این مسئله در پیش گرفت كه می توانیم آن را «سنت عملی» بخوانیم.ایشان مانند همیشه در روز جمعه امامجمعه بودند. او تصمیم گرفت كه در روز جمعه این مسئله را پایان دهد. پس از نماز، امام از حسینیه خارج شد. عدهای از مردم هم او را همراهی كردند. وقتی كه به بیرون حسینیه رسیدند، امام به همراهانش گفت: دوست دارد پیادهروی كند. او گفت: خدایا! چقدر امروز هوا خوب است. دوست دارم كمی پیادهروی كنم. امام پیادهرویاش را آغاز كرد و عدهای هم او را همراهی كردند. رفتهرفته بر جمعیت افزوده میشد. امام به راه خود ادامه داد تا به بستنیفروشی رسید و در مقابل بستنی فروش ایستاد. او از پیش محل بستنیفروش را پرسیده بود. او با صدای بلند به همراهان گفت: چقدر این مغازه زیباست! گفتند: اینجا بستنیفروشی است. امام گفت: واقعاً خوردن بستنی در این هوای گرم لذت بخش است. زمان زیادی است كه بستنی نخوردهام. امام به درگاه بستنیفروشی رسید. بستنیفروش مسیحی از مغازه خارج شد و به امام خوشامد گفت. امام هم سلام كرد. امام گفت: می خواهیم بستنی بخوریم. به ما بستنی بده. بستنیفروش از درخواست امام شگفتزده شد. به امام نزدیك شد و گفت: سید، من مسیحی هستم! امام با صدای بلندی كه همه می شنیدند، گفت: من دین تو را نپرسیدم، تو بستنی فروش هستی یا نه؟ بستنی فروش گفت: بله، حتماً. امام گفت: میخواهیم بستنی بخوریم، برای ما بستنی بیاور. منتظر چی هستی؟ بستنی فروش از شدت خوشحالی خم شد تا دست امام را ببوسد، امام صدر دستش را به سرعت عقب كشید… ” ببینید اینجا :“من و امام صدر”
پیشنهاد من برای کتاب درباره امام موسی خواندن “عزت شیعه ” است که دو دفتری از آن چاپ شده .کتاب را محسن كمالیان و علی اكبر رنجبر كرمانی،گردآورده اند و انتشارات صحیفه خرد منتشرش کرده . می توانید کتابهای بیشتری را درباره امام موسی ببینید دراینجا:“آرایی که مغفول ماند”
***
سی سال ازربایش امام موسی می گذرد .یادش اما همچنان در خاطرها زنده است .به امید رهایی اش .
********
مرتبط با امام موسی نیست اما اگر حوصله اش را داشتید این یادداشت را هم بخوانید که شدیدا خواندنی است : “داستان یک سیلی”
واقعیت مقلوب !
فوریه 12, 2009 at 3:12 ق.ظ | In تاریخ, کتاب | 10 Commentsقبل التحریر:
خیلی وقتها وقتی می خوام درباره یه موضوع، دنباله دار بنویسم دقیقا می خوره به زمانی که وقت درست و حسابی براش پیدا نمی کنم .یکیش همین روزهای انقلاب ! شاید اگه وقت می کردم بیشتر می نوشتم .
***
“الف به روایت اسناد ساواک ” یا “ب به روایت اسناد ساواک”!اینها عنوان کتابهایی است که اندکی پس از انقلاب و درسالهای بعدتر به تناسب اوضاع و احوال چاپ شد.اینکه می گویم به تناسب اوضاع و احوال غرض این است که اگر لازم شد! یعنی چه ؟یعنی اگر لازم شد دیگر !
چه کسی می تواند بگوید که تمام اسناد ساواک درباره آقای “الف” را دیده است ؟! ما تنها بخشی از اسنادی را می بینیم که در کتابی با این عناوین چاپ شده است .اما آیا این به معنای تمام واقعیت است یا تنها بخشی از واقعیت ؟!این می شود که رو به رو می شویم با روایتهای دو گانه و چند گانه از آدمها ! چند گانه بودنش بر می گردد به همان اوضاع و احوال! مثلا می شود از “شریعتی” روایتی ساخت انقلابی به اعتبار اسناد ساواک و ایضا روایتی سازشگر با تکیه بر همان اسناد مربوطه !کار سختی هم چندان نیست .کافیست “اگر لازم شد” سناریویی را درباره شخص مربوطه بنویسید و آن وقت اسناد مورد نیاز را از مخزن اسناد مربوط با ساواک بیرون بیاورید و مثلا بشود کشف “نیمه پنهان” ! در نگاه اول ممکن است مخاطب هم تصور کند این همه اسناد ساواک است . راه خوبی است انگار !می شود اگر لازم شد کسی را انقلابی تر از انقلابی ها نشان داد و حتی می شود ساختش !و ایضا در نقطه مقابل !
دولت فخیمه انگلستان به گمانم بعد از 30 سال اسناد محرمانه اش را برای استفاده محققان منتشر می کند .خیلی واضح است که انتشار این اسناد هم در همان جهت و به همان اندازه خواهد بود که لازم باشد!…برداشت من درست باشد یا نه مهم نیست .به هر حال من اسم اینها را می گذارم و گذاشته ام “دروغهای مستند ” !
***
کتابهایی منتشر شده در این چند سال با عنوان “خاطرات الف از دوران انقلاب “!…تا جایی که من می دانم عموما (اگر نگویم همه) این خاطرات مربوط می شود به “یادآوری” آن روزها از طرف شخص مورد نظر !نشنیدم که به جز هاشمی رفسنجانی کس دیگری خاطراتش را به صورت روزانه نوشته باشد . تفاوت این “یادآوری” با “نوشتن روزمره ” در این است که کسیکه “یادآوری” می کند در بهترین حالت و متاثر ازآنچه پس از آن روزها واقع شده بعضی از اتفاقات را نادیده می گیرد یا کمرنگ می کند .به دیگر سخن خاطرات نوشته شده امروزش می شود “برساخته” از وقایع آن روزها ! اما اگر به صورت روزمره نوشته باشد دیگر وقایع بعدی تاثیری بر روزهای گذشته نخواهد گذاشت .مثلا ممکن است آقای “الف” در سال “ب” آدمی باشد مقبول !و شمایی که الان دارید خاطرات خود را می نویسید در آن روزها اتفاقا رابطه خوبی با او داشته اید.گردش روزگار آقای الف را تبدیل می کند به آدم بده !حالا شما که می خواهید خاطراتتان را بنویسید در بهترین حالت به صورت ناخودآگاه آدم بده را نادیده می گیرید یا تصویری از او ارائه می کنید منطبق با آنچه بعدا اتفاق افتاده نه آنچه واقعا در آن روزها بوده است !مثلا ممکن است بگویید من از اول هم رابطه خوبی با آدم بده نداشتم !!! اصلا از ازل می دانستم یک چیزیش می شود !
خیلی نگاه مثبتی ندارم به کتابهایی که با این عنوان چاپ می شوند . وانگهی خواندنشان با همه این اوصاف می ارزد . گاهی چیزکی می شود پیدا کرد که بخشی از واقعیت را بازتاباند !
***
برنامه های تلویزیون اوج نادیده انگاشتن همه واقعیت است !امسال به وفور و مکرر برنامه هایی پخش شد درباره زندانی های قبل از انقلاب و ایضا گفتگودرباره شکنجه ! شکی نیست در وقوع چنین اتفاقاتی.مشکل اما در این است که بیننده ممکن است از خود بپرسد مگر زندانی ها همه از طیف مذهبی بوده اند ؟! پاسخ منفی است !به گونه ای نشان داده می شود که گویی در انقلاب 57 تنها و تنها طیف مذهبی حاضر بوده وفقط مذهبی ها زندانی شده اند و شکنجه و حال آنکه در بعضی از تصاویر دیگر می شود دریافت گونه گونه بودن قشرهای مختلف را ! تمام واقعیت در این است که زندانی ها طیفهای متنوعی بودند از مذهبی تا چپ ! از چپهای مارکسیست تا چپ مذهبی !نمی خواهم ارزشداوری کنم که تعداد کدامیک اگر بیشتر باشد یا کمتر خوب است یا بد ! واقعیت چیزی نیست که دست من باشد. می خواهم اما تا حد امکان بخشهای بیشتری از واقعیت را بدانم.تعداد زندانی های چپ کجا و مذهبی ها کجا !خود مذهبی ها هم که در درون خود معرکه آراء بوده اند! شکنجه های وحشتناک ساواک بر روی چپ ها کجا و مذهبی ها کجا !اگر دادگاهی مثل دادگاه “خسرو گلسرخی” درباره مذهبی ها برگزار شده بود شک نکنید که بارها و بارها پخش می شد .
کلا از چپ ها آن هم چپ های ایرانی با قرائت مارکسیست-لنینیستی که داشتند خوشم نمی آید ! ولی نمی توانم واقعیتی را که اتفاق افتاده نادیده بگیرم .
کتاب “مقدمه ای بر انقلاب اسلامی ایران “نوشته صادق زیبا کلام پیشنهاد می شود .
***
کتاب”جریانها و جنبشهای مذهبی-سیاسی ایران(سالهای1320-1357)”نوشته رسول جعفریان کتابی است که بارها پیشنهاد کرده ام به کسیکه دوست داشته بداند از جریانات مذهبی قبل از انقلاب . انتهای کتاب لیست اعلامی دارد که نشانه های خوبی می شود ازش پیدا کرد . مثلا می شود نام مذهبی هایی را که بیشتر ازشان نام برده شده دید و دنبال کرد که بعدا وضعشان چه شد و کسانی را هم دید که چندان اثر چشمگیری نداشتند وبعدها چه شد وضعشان ! جالب است !البته پیشنهاد من چاپ دوم،1381 و یا قبل از آن است و نه چاپهای بعدی.
_________________________________________________
خاتمی هم آمد ! عزیز است برایم مثل همیشه و همچنان صادق و با متانت .این تعبیر را از خاتمی همیشه قبول داشته ام که خاتمی فرصت سوز اما فرهنگ ساز است !می شود درباره اش بحث کرد .
دوست نداشتم خاتمی بیاید . بارها هم به دوستانم گفته بودم .به دلایل مختلف.شاید دلایلش را آرام آرام بگویم .
خاتمی را دوست دارم .همیشه پیش خودم گفته ام که آدم شریفی است .کلید تخریب خاتمی را با “شاه سلطان حسین” خواندنش آغاز کرده اند .غصه خواهم خورد یقینا !آرزوی ساده لوحانه ای است ولی ای کاش این صدا و سیمای گروهی(و نه ملی) خاتمی را فقط تحریم می کرد نه اینکه جا و بیجا بر علیه اش خبرسازی کنند .بعداز سه سال و نیم صدا و سیمای گروهی هنوز که هنوز است راضی نمی شود تصویری از خاتمی پخش کند حتی در راهپیمایی 22 بهمن . آن هم روزی که حتی کسانی که همه سال به لحاظ پوشش نادیده گرفته می شوند عزیز می شوند به جز خاتمی ! و آن خبرگزاری دروغ پراکن فارس و آن یکی که به تازگی رقابت می کند با فارس…ایرنا ! همه به پا خیزید برای دروغ پراکنی و چهار نعل بتازید! خیالی نیست .هر که بر خدا تکیه کند،خدا او را بس است .

چماقی ها چقدر زود دست به کار شدند! قبول باشد !
در ستایش اندیشه !
ژوئن 6, 2008 at 1:47 ق.ظ | In سیاست, کتاب | 22 Commentsکتابی که وصفش را اینجا نوشته و اتفاقا عبارت پشت جلدش را نقل کرده بودم کتابی است با عنوان “فیلسوفان سیاسی قرن بیستم ” نوشته ی “مایکل ایچ لسناف” و با ترجمه ی “خشایار دیهیمی”.
کتاب نسبتا معروف و قابل استفاده ای است برای علاقه مندان به اندیشه سیاسی و به ویژه اندیشه معاصر .نمی خواهم گزارشی از کتاب را اینجا بگویم و یا اندیشه فلان فیلسوف را بازگویم.آنچه می خواهم بگویم و توجه خودم را به شدت جلب کرده هم وغم این فیلسوفان برای درانداختن طرحی نو است بابت بهتر زیستن نوع انسان !
کتاب مورد اشاره فصلی را به “لیبرالیسم” اختصاص داده که به گمانم فصل درخشان کتاب است…تاکید می کنم نقطه توجهم به طور خاص به اندیشه تک تک این فیلسوفان نیست.وقتی اندیشه ها را می خوانی احساس می کنی با آدمهایی رو به رو هستی که اندیشیدن را به مثابه “رسالت” برای خود می دیدند و کاری جز آن نداشتند .بیندیشند برای بهتر زیستن انسان امروز. آن گونه بزید که انسان دیروز اگر پا به عرصه حال گذاشت حسرت به دل و انگشت به دهان بماند از این همه پیشرفت انسان !گو اینکه میراث انباشته شده ی همان انسان دیروز راهنما و راهگشایی است برای انسان امروز و چه خوب و چقدر درست این میراث را ارجمندش داشته اند متفکران معاصر.کسانی که گویی عشق و علاقه شان به نوع انسان حد و حصری نداشته و در ابراز اندیشه هایشان هیچ ابایی نداشته اند وتیغ تیز نقد و انتقاد بر پیشینیان کشیده اند و از سوی دیگر راه انتقاد بر اندیشه خودبازگذاشته اند.
این تفکر محض! این تلاش گرانمایه برای استفاده از عقل خداداد جهت زندگی بهترو کم رنج تر ارزشمند است.اینکه این اندیشه ها چه هستند بماند. نفس این اندیشیدن را می گویم.تلاششان برای در آرامش زیستن انسانها و باز کردن راهی برای تحمل عقاید متفاوت و در عین حال ابراز آزادانه آنها ستودنی بود برایم.و این همه باعث نشدکه ادعا کنند این اندیشه ها اگر محقق شوند دنیایی ساخته می شود بی عیب و نقص ! بی هیچ کژی و ناراستی ، که اتفاقا اینها را راهی ادامه دار دانستند برای از بین بردن رنج و آلام زندگی انسان تا جایی که ممکن باشد .نه اینکه این اندیشه ها مدینه ای می سازد فاضله و شهری زیبا و آرمانی!
به عنوان شاهدی از این میان “کارل پوپر”را انتخاب می کنم ..او که معتقد است در کشورهای توسعه یافته اگر نه به طور کامل دست کم و به طور تقریبی موفق شده ایم بزرگ ترین پلیدی ها را که پیش از این زندگی اجتماعی را آشفته می کرد از میان برداریم…پلیدی ها و شرهایی مثل فقر،ناامنی اقتصادی،بیماری و درد،بردگی،فقدان فرصت آموزشی،تبعیض مذهبی و نژادی، و اختلاف طبقاتی فاحش بسیار تخفیف یافته اند و در مواردی علاج شده اند. حقوق بشر و شان انسانی در جامعه ی ما بیش از هر زمان دیگری حرمت دارند. البته مشکلات جدی و وخیمی هنوز برجای هستد، اما این دیگر وضع بشری است! ما موجودات خطاپذیری هستیم که نمی توانیم به اوتوپیا برسیم،فقط می توانیم به دنبال حل مشکلاتمان باشیم و در این راه از همه ی امکانات عقل خود بهره بگیریم .
بدیهی است که همه آنها نگاهشان معطوف به جامعه ی خود و مسائل آن بوده و هست.آنچه دردمندانه جلوه می کند ما، جامعه ما و اندیشیدن به مسائل خودمان است !جایی که گویی هنوز اندیشیدن محض و بهره گرفتن از عقل خداداد و درس گرفتن از میراث گذشتگان و تجربه معاصران ارج و قربی ندارد !
یک روز پر از خوشبختی!
می 15, 2008 at 2:56 ب.ظ | In روزمره گی, کتاب | 15 Commentsبر خلاف سالهای گذشته این بارخیلی زیاد لازم بود برم نمایشگاه کتاب یا شاید به تعبیر بهتر “فروشگاه کتاب” . منم که اصولا کاری رو انجام نمی دم مگه اینکه زور پر زوری پشتش باشه ! کلی کتابهای خوب بهم معرفی شده بود و کلی هم که کتاب برای سال آینده نیاز داشتم …به لطف دوست عزیزی تا نمایشگاه رو خیلی راحت رفتم…وقتی وارد شبستان شدم همین جور مبهوت و متحیر مونده بودم که الان دقیقا باید چه کار کرد ؟!همین جوری اولین راهرویی که جلوم بود رو طی کردم و دور خودم کلی چرخیدم ! تازه بعد از کلی تاب خوردن! متوجه شدم چه جالب!!غرفه های همه ناشران به ترتیب حروف الفبا چیده شدن! همچین کیفور شدم از این کشف تاریخی که کم مونده بود رسما سوت بلبلی بزنم بین اون همه جمعیت.حالا دیگه یکراست می رفتم سراغ انتشاراتی که قرار بود کتابی ازشون بگیرم…شاید کمتر از یک ساعت شد ته کشیدن خوشبختی من که مربوط می شد به جیب مربوطه ! و من که تازه یادم اومد قیمت کتاب، اینجا خیلی خیلی کمتره نسبت به جاهای دیگه !…مشکل از قیمت کتابها که نبود واقعا …مشکل مربوطه دقیقا بر می گشت به میزان ورودی برای خرید کتاب !…و من که بعد از اون تبدیل شدم به یه توریست واقعی برای نمایشگاه ! البته دیدن مابقی نمایشگاه همراه با اعمال شاقه ناشی از سنگین شدن دستهام بود !
می شد کلی آدمو دید که برای تفریح هم که شده اومده بودن نمایشگاه! اما چه تفریحی بهتر از این ؟! تفریحی که شاید لا به لای اون کتابی هم خریده می شد! چند بار مگه یه همچین شانسهایی پیش می یاد ؟! روزی که من رفتم بارون گرفت بی مقدمه ! جمعیت داخل سالن بیشتر از قبل به چشم اومد ! بارون که اومد سالن پرترشد و تمام که شد مثل قبل!…بارون دقیقا وقتی شروع شد که وقت ناهار بود اونم چه ناهاری ! زیر بارونی که کاملا غیر منتظره بود رفتم سراغ خریدن ساندویچ با مقادیری کالباس یخ زده ! جای مامان مربوطه خالی بود واقعا بابت خرید کالباس اونم بعد از مدتها ! وای!انقدر دلم تنگ شده بود برای خوردن کالباس که یخ زدگیش اصلا برام مهم نیومد و اتفاقا کلی هم ذوق مرگ شدم ! من و کالباس ؟! یعنی باور کنم ؟! …اون موقع انقدر برام این کالباس غیر بهداشتی و مضر!! خوشمزه اومد که احساس کردم بهترین غذای دنیا رو تو بهترین رستوران دارم می خورم ! اونم روی سکوهای کنار دیوارهای شبستان در حال پخش شدن روی زمین !
نمایشگاه رو که می گشتم از دیدن آدمهای دور و برم یه جور حسی بهم دست داده بود که البته اولین بار نبود احساسش می کردم ! نمی دونم چه جوری باید گفت ! یه جور احساس سرگشتگی بین اونا ! چقدر همه داشتن شبیه هم می شدن یا اصلا شده بودن ! شایدم من در اون بین یه مقدار به نظر اونا تفاوت داشتم..نمی دونم..این اولین بار نبود !
چند تا نکته جالب هم دیدم…یه جا نوشته بود “دیوان حافظ با معنای کامل” !!! یه لحظه دچار توهم شدم که احیانا دیوان حافظ فارسی بود یه موقعی یا به زبان اغیار ؟!…! حالا دیگه بعد از ظهر شده بود که از شبستان بیرون اومدم…روی پله های جلوی شبستان نشستم تا یه مقدار خستگی در کنم …کنار من پیرمرد حدودا 70 ساله ای نشست …کتابی رو که خریده بود فورا شروع کرد به تورق و خوندن! دیوان فرخی یزدی بود که با چه دقتی داشت می خوند! همونجا روی پله های جلوی شبستان !…و البته شبستان و بیرون از اون که پر بود از قرار و مدارهای عاشقانه !و متصدی یکی ازغرفه ها که یه خانم بود و داد می زد انواع رمانهای عشقی فقط 400 تومان!
نویی که کهنه اش دل آزار نیست !
آوریل 1, 2008 at 5:23 ب.ظ | In کتاب | 12 Commentsیا باید جیب پر پولی داشته باشی یا با فروشنده آشنا باشی یا غصه بخوری یا اصلا بی خیالش بشی و یا شاید بهتر باشد اهلش نباشی انگار !
من که معمولا ترکیبی از سه تای آخر هستم. با تخفیف شاید بشه از آخری صرفنظر کرد.گاهی که ناپرهیزی می کنم وهوس فربه شدن به سرم می زنه ، رژیم مربوطه رو کنار می ذارم ومی رم جای دسته اول. آخه هر چی بیشتر باشه چاقتر می کنه البته به شرط اعتبار و دیده شناخته بودن ! منظورم رژیم خورد و خوراک و این حرفا نیس! که در مورد من اگه بخواد همچین رژیمی عملی بشه یحتمل تبدیل به روح خواهم شد و نامرئی ! از فرط لاغری !
***
انتخاب اولم برای خرید کتاب همیشه جایی است که بوی خوب کاغذ و صحافی تمامش را پر کرده است. وارد که می شوی تا سقف پر شده از کتاب و فروشنده اش که پشت آن همه کتاب مشغول حساب و کتاب است !..با کم و زیادش به اندازه دو سه نفر آدم بزرگ جا مانده برایش که بایستند و یک بچه !..بارها آرزو کردم کاش جای فروشنده اش بودم و کار هر روزه ام بود زندگی با کتاب و نفسم را پر می کردم از بویش ! آنقدر که دستهایم از تورقشان بوی کاغذ بگیرد !
رفته بودم برای خرید سه جلد کتاب. دو تای اول را که گفتم دم دستش بود و داد به من !برای سومی امامجبور شد از جایش بلند شود و برود به سمت قفسه ها ! ردیف اول کتابها را کنار زد تا برداردش ! و من که تازه فهمیدم پشت قفسه هایش هم دنیای دیگری است از کتاب !میان این همه کتاب متعجب می شوم چگونه یکراست می رود سراغ کتابی که می خواهد بی اشتباه !…هنوز می خواهم بمانم اینجا ! کتابخانه هم جای خوبی است اینجا اما جای دیگری است ! جز چند تایی دوست دارم بقیه کتابهای پشت ویترینش را با خود ببرم ،خوشبختی این بارم اما به اندازه همان سه کتاب است !…در راه بوی خوب کاغذ نوو تازه کتابها را می شود حس کرد ..نویی که کهنه اش دل آزار که نمی شود هیچ..هر چه کهنه تر معتبر تر و ارجمند تر !
دو جلد اول را گرفتم برای هدیه دادن و سومی را برای خودم ! عبارت پشت جلد سومی آنقدر زیبا بود که حیفم آمد اینجا ننویسم:
“در فعالیت سیاسی، انسانها بر دریایی بیکران و بسیارژرف می رانند;نه بندری هست و نه سرپناهی نه لنگرگاهی، نه مبدأیی ونه مقصدی.غرض شناور ماندن و حفظ تعادل است;دریا هم دوست است و هم دشمن;و دریا نوردی یعنی استفاده از همه ی امکاناتِ شیوه های سنتیِ رفتار برای تبدیل هر موقعیت خصمانه(تهدید) به موقعیتی دوستانه (فرصت ). “
این دسته اول هم کیفور می شوند اساسی ! خداوند ما را در میان این دسته قرار دهاد ! آمین !
بعد التحریر:
این متنو (نه دقیقا این متن) نوشته بودم اما قبل از اینکه بتونم تو”word” کپی کنم از دستم پرید ! بعد از مقادیر قابل توجهی داغون شدن اعصاب دوباره نوشتم با بی حوصلگی ! برای اینکه چیزکی نوشته بشه !
قلعه حیوانات
فوریه 11, 2008 at 7:42 ب.ظ | In کتاب | 31 Comments“قلعه حیوانات” نوشته “جرج اورول” رو امروز خوندم…راستش تا الان نخونده بودم این کتاب معروفو !…وقتی به آخرای کتاب رسیدم حالتی که داشتم _روم به دیوار گلاب به روتون_ یه جور حالت تهوع بود !…سیاه بود چقدر !..درد آور، سوزناک و شاید واقعی !
“…منظور از انقلابی که میجر پیر تخمش را در ذهن آنها کاشت وحشت و کشتار نبود.اگر خود او تصویری از آینده را مجسم می کرد، تصویری بود از اجتماع حیوانات در امن از گرسنگی و شلاق، در تساوی، و هر کس فراخور ظرفیت خود کار می کرد و قوی حامی ضعیف بود.در عوض نمی دانست چرا به روزی افتاده بودند که کسی از وحشت سگهای درنده جرات اظهار نظر نداشت و ناظر تکه پاره شدن دوستانش و شاهد اعترافات آنها به جنایاتشان بودند.فکر طغیان در سرش نبود.می دانست با تمام شرایط موجود وضعشان بهتر از زمان جونز است، و مهمترین کار جلوگیری از بازگشت بشر است.می دانست باید وفادار بماند،بیشتر کار کند ،دستورات را اجرا کند و پیشوایی ناپلئون راقبول داشته باشد.اما منظور از رنجی که او و سایر حیوانات برده بودند این نبود.به این منظور نبود که آسیاب بادی را ساخته بودند و خود را هدف گلوله های جونز قرار داده بودند.افکار کلوور این بود، هرچند قادر به بیانش نبود …”
فرصتی دست داده بود که متن اصلی کتاب هم دم دستم بود هر چند من کجا و متن اصلی کجا؟!..اما گاه وقتی نگاهی بهش انداختم…نسخه های چاپ شده این کتابو که دیدم نوشته بودن داستان مربوط به انقلاب روسیه اس!!.ولی من هیچ کجا ندیدم حتی تو متن اصلی چیزی در مورد انقلاب روسیه گفته باشه !!!….مثلا یکی از این نسخه ها چکیده داستانو این جوری تعریف می کنه :
“در اين داستان، مزرعهي “ارباب جونز” دستخوش شورش و انقلاب ميشود تا بساط ظلم انساني نسبت به حيوانات برچيده شده جامعهاي بر اساس عدل و داد و برابري پديد آيد. حيوانات در ابتداي امر با شور و شوق فراوان ميكوشند تا چنين نظامي را پديد آورند، اما به تدريج خوكها در راس آنها “ناپلئون” (خوك قدرتطلب) منشور انقلاب را زير پا گذاشته همجنسان خود و ساير حيوانات معترض را از ميان برداشته ضمن برقراري ديكتاتوري، نظامي به مراتب غير عادلانهتر و دهشتناكتر را به نفع خويش و اربابان سودجو و معاملهگر به وجود ميآورد. اين داستان بر اساس انقلاب روسيه و سوء استفادهي “جوزف استالين” از قدرت، به رشتهي تحرير درآمده است. داستان، نمايانگر اين است كه تمايل انسان به قدرت مانع از شكلگيري جامعهي بيطبقه ميشود. هريك از حيوانات اين داستان، نمايندهي تيپ يا طبقهي خاصي از اجتماع هستند. خوكها همان بلشويكها هستند كه كارشان خواندن، نوشتن، و سازماندهي ساير حيوانات است. “ناپلئون” همان “استالين” است و “اسنوبال”، نقش “تروتسكي” را ايفا ميكند. “بوكسو” اسب زحمتكش نيز نمايندهي طبقهي كارگر است.”
در حالیکه به نظرم درست تر اینه که چکیده داستان این جوری نوشته بشه :
“در آغاز كتاب، يك گروه از حيوانات مزرعه صاحب انسان خود را كه با آنها رفتار بسيار بدي داشته است از مزرعه بيرون ميكنند و يك جامعهي جديد و برابر ايجاد ميكنند. اين جامعه ايدهآلهاي بزرگ و مهمي دارد كه هدف آن بهبود شرايط تام حيوانات است و يك سري قوانين به نام هفت قانون در آن ايجاد ميشود كه همگي سعي ميكنند بر اساس آن زندگي كنند. مهمترين اين قوانين اين است كه همهي حيوانات برابر هستند. اين داستان توصيف ميكند كه چگونه ايدهآلها به تدريج ناپديد ميشوند و به دنبال آن چه اتفاقاتي به وقوع ميپيوندد”.
چقدر رقت برانگیز و تاسف بار بود….مخصوصا سرنوشت “باکسر” !!…بعضی برابرترند !
کسی می دونه کتاب واقعا در مورد انقلاب روسیه بوده یا نه ؟!
بخونش!!!
ژانویه 3, 2008 at 7:37 ب.ظ | In کتاب | 23 Commentsپست این دفعه یه مقداری با هر دفعه فرق می کنه و فرقش تو اینه که پست این دفعه دو تا داستانه که شنیدنش جدا خالی از لطف نیست.به شدت امیدوارم داستانا براتون تکراری نباشه،ولی از اونجایی که خیلی معروفن احتمالا این امید،امید واهی بیشتر نیست.
چشمان پدر
این داستان درباره پسربچه لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود.در تمام تمرینها،او سنگ تمام می گذاشت،اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود،تلاشهایش به جایی نمی رسید.در تمام بازیها،ورزشکار امیدوار ما،روی نیمکت کنار زمین می نشت،اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند.
این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت.گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.
این پسر، هنگام ورود به دبیرستان هم ،لاغرترین دانش آموز کلاس بود.اما پدرش باز هم او را تشویق می کرد که به تمرینهایش ادامه دهد.گرچه به او می گفت که اگر دوست ندارد،مجبور نیست این کار را انجام دهد.
اما پسربچه که عاشق فوتبال بود،تصمیم داشت آن را ادامه دهد.او در تمام تمرینها،حداکثر تلاشش را می کرد،به این امید که وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند.در تمام مدت چهار سال دبیرستان،او در تمام تمرینها شرکت می کرد،اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند.پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد.
پس از ورود به دانشگاه،پسر جوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با او موافقت کرد،زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت می کرد و علاوه بر آن،به سایر بازیکنان هم روحیه می داد.این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم،در تمامی تمرینها شرکت کرد،اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال،زمانی که پسربرای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت،مربی با یک تلگرام پیش او آمد.پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد.او در حالی که سعی می کرد آرام باشد،زیر لب گفت:”پدرم امروز صبح فوت کرده است.اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟”
مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت:”پسرم!این هفته استراحت کن.حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی.”
روز شنبه فرا رسید.پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت.مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان،حیرت زده شدند.پسر جوان به مربی گفت:”لطفا اجازه دهید من امروز بازی کنم.فقط همین یک روز.”مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است.امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند.اما پسر جوان،شدیدا اصرار می کرد.مربی در نهایت دلش به حال او سوخت وگفت:”باشد،می توانی بازی کنی.”
مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی توانستند آنچه را که می دیدند باور کنند.این پسر هرگز پیش از ان در مسابقه ای بازی نکرده بود،تمام حرکاتش بجا و مناسب بود.تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد.او می دوید،پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد.در دقایق پایانی بازی،او پاسی داد که منجر به برد تیم شد…
بازیکنان او را روی دستهایشان بالا می بردند و تماشاچیان به تشویق او می پرداختند.آخر کار وقتی تماشاچیان ،ورزشگاه را ترک کردند،مربی دید که پسر جوان ،تنها در گوشه ای نشسته است.
مربی گفت:”پسرم!من نمی توانم باور کنم.تو فوق العاده بودی.بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی؟”
پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود،پاسخ داد:”می دانید که پدرم فوت کرده است.آیا می دانستید او نابینا بود؟”
سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت:”پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد.اما امروز اولین روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می خواستم به او نشان بدهم که می توانم خوب بازی کنم.”
******
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛برای پیدا کردن کرمها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار،کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.او با شکوه تمام،با یک حرکت ناچیزِ بالهای طلاییش،برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر،بهت زده نگاهش کرد و پرسید:”این کیست؟”
همسایه اش پاسخ داد:”این عقاب است-سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.”
عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است.
******
نمی دونم،واقعا نمی دونم که داستانها تکراری بود یا نه.اما به هرحال اگر تکراری هم بوده باشه تصور می کنم گاهی بد نیست که خیلی از چیزهای خوب برامون تکرار بشن.(داستانها بر گرفته از کتاب “هفده داستان کوتاه کوتاه” است.خوندنش به شدت توصیه می شه.باور کنید)
کتاب چی؟
دسامبر 20, 2007 at 8:36 ب.ظ | In کتاب | 23 Comments“انقلاب و بسیج سیاسی”
مفهوم انقلاب در این کتاب به معنای نوع بسیار خاصی از منازعه سیاسی است و هدف کتاب بر خلاف جامعه شناسیهای خشونت و عمل جمعی، حل کردن پدیده انقلاب در مقولات عامتر نیست.لذا کوشیده شده پدیده انقلاب را از سایر پدیده های هم خانواده مانند کودتا،شورش،قیام،تجزیه طلبی و…جداکند. دکتر بشیریه پس از تمیز پدیده انقلاب از پدیده هائی که از برخی جهات همانند آن هستند،مهمترین تئوریهائی را که درباره معنا و علت این پدیده عرضه شده بررسی می کند.بحث از طبقات جدید،پیدایش گروههای روشنفکری و ایدئولوژیهای انقلابی بحث مرکزی مهمترین تئوریهای انقلاب را تشکیل می دهد.
گذشته از این در این کتاب به بررسی نتایج کوتاه مدت و دراز مدت انقلابات و رابطه انقلاب با نظام بین الملل و انواع انقلابها به ویژه انقلابهای کلاسیک و مدرن و تفاوتهای آنها در رابطه با نتایج انقلاب پرداخته شده است.
بنا بر آنچه نویسنده تاکید می کند این نوشته بحثی نظری را درمورد انقلاب مورد توجه قرار داده و تنها گاهگاهی برای تایید برخی نکات نظری به صورتی مجمل به تاریخ برخی از انقلابها اشاره شده است که درباره آنها منابع معتبری دردست است.
***
کتاب در پنج گفتارساماندهی شده است که عبارتند از:”در مفهوم انقلاب” ، “تئوریهای انقلاب” ، “وضعیت انقلابی و بسیج سیاسی” ، “کشمکش قدرت و بسیج پس از انقلاب” ، “نتیجه انقلاب”.
انقلاب و بسیج سیاسی
حسین بشیریه
انتشارات دانشگاه تهران
چاپ دوم:1374
193 صفحه
مرتبط:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

