حالگیری !

آوریل 27, 2009 at 12:54 ق.ظ | In روزمره گی, ورزش | 22 Comments

آقای گلی که شما باشی من بد جوری به تیم استقلال علاقه داشتم !!!حالا با این بازی آخر دیگه علاقه مند شدم در حد عشق !!!طرفدار پرسپولیس باشی ، مشهدی هم باشی ، اتفاقا از بین دو تیم مشهدی بیشتر طرفدار پیام باشی بعد تیم استقلال بیاید و در یک بازی همه اینا رو با هم دیگه بفرسته به خاطرات خوبت !!!من که بعد از رفتن “افشین مورینیو” از قهرمانی پرسپولیس کاملا نا امید شدم .حالا استقلال اومد و قهرمان شد . مبارکش باشه البته! ولی خوبه همه نون بازوشون رو بخورن ! والا ! این یعنی چی که دنبال این می رن که یه تیم دیگه یکی دیگه رو بزنه تا شاید تیری به تخته بخوره و بله !بگن قهرمان شدیم ! حالا ما که بخیل نیستیم .قهرمان شدن دیگه ! ولی رفتن پیام به دسته یک خیلی بد بود .الهی که به حق پنج تن …..آره و اینا !

با محمد رفتیم بیرون .هنوز نرسیده بودم به محمد که این استقلالی ها ماشین ها و موتورهاشونو راه انداخته بودن تو خیابونها ! مخصوصا صنف نیسان داران !البت ما که نفهمیدیم دیگه چرا لنگی ها شونو سوراخ سوراخ کرده بودن ! :دی …خوش به حال لنگی فروشها !با محمد که راه می رفتیم یاد اردیبهشت پارسال افتادیم . فک کنم 28 اردیبهشت بود . همون روزی که با افشین امپراشیر قهرمان شدیم ! آی حالی داد ! حالی داد ! حالا هم استقلالی ها همچین خوشحال بودن و دوپس دوپس راه انداخته بودن که انگار چی شده!  بنده خداها قهرمانی ندیده ان دیگه ! ما هم گفتیم بذار دلشون خوش باشه ! کسیکه نون بازوشو نمی خوره هم بالاخره دل داره ! الهییییی !

یه خرده که گذشت باز انگار شهر شکل نظامی به خودش گرفت !اگه کسی از همه جا بیخبر وارد شهر می شد فک می کرد حکما جنگی یا چیزی تو همین مایه ها  راه افتاده که این همه ماشین پلیس تو شهر مستقر شدن !هنوز نمی فهمم چرا وقتی بهانه شادی مهیا می شه شهر، شکل انتظامی به خودش می گیره ؟! اونم یک شادی خودجوش ! نه از جایی هماهنگی شده و نه قراره کار دیگه ای جز شادی و هیاهو بشه ! حالا گیرم که امسال استقلالی ها اومده بودن که روی ما پرسپولیسی ها رو با این هیاهوها کم کنن ! ما که عمرا رومون کم نمی شه ولی پارسال عین همین کارها روشایدم بدترشو سر پرسپولیسی ها هم در آوردن و این قصه سر دراز دارد . با محمد که صحبت می کردم از این وضع داشتم گله می کردم که یکی از استقلالی ها شنید و گفت “نیروی افتضاحی “! اون گفت ها ! و گرنه من به نیروی بسیار بسیارمحترم انتظامی کمتر از گل نمی گم ! ماهه به جون خودم !اصلا یکی یه دونه اس اونم واسه نمونه اس !

حالا بعد از این قضایا خیلی خوشحال! بودم که موقع رفتن به خونه سوارتاکسی‌ای شدم که آوازی رو گذاشته بود که هرچی غم و غصه تو عالم بود و نبود تا رسیدن به مقصد اومد تو ذهنم ! اینم از روز قهرمانی استقلال بود دیگه ! همین جور خوشی می بارید از زمین و آسمون !

××××××××××××××

بیشتر این یادداشت شوخی بود .مبارک استقلالی ها باشه این قهرمانی .فقط حیف که تعدادشون انقده کمه که آدم می مونه به کی تبریک بگه‌!آخه الان که فک می کنم می بینم بیشتر طرفداراش مربوط می شن به عصر پارینه سنگی !حالا شاید تک و توکی هم …….حالا بی خیال !‌مبارک باشه دیگه !

×××

یادداشت پارسال من درباره قهرمانی پرسپولیس:

واینک…قهرمانی !

سال ولرم !

مارس 20, 2009 at 1:51 ق.ظ | In روزمره گی | 14 Comments

سال تحویل تا موقعی که مامان بزرگ مادری ام تو این دنیا بودن حس و حالی رو بر می انگیخت بین ماها !مامان بزرگم اعتقاد زیادی داشت به وقت تحویل سال .خودش همیشه سبزه درست می کرد با رعایت همه سنتهای سبزه درست کردن و حتی اعتقاد به خیلی از خرافاتش! موقع تحویل سال همه جمع می شدیم و خوش می گذشت کلی .عیدی های مامان بزرگ معمولا مساوی نبود . به نوه های بزرگتر بیشتر و به منی که جزو نوه های کوچکتر بودم کمتر .عیدیِ کمتر گرفتن همیشه ناراحتم می کرد !هیچ وقت این قضیه کوچکتر و بزرگتر تو کتم نرفته که نرفته ! ولی باز هم تو خانواده ی کم قوم وخویش ما همون عیدی کم هم غنیمتی بود .بعد از فوت مامان بزرگ شور و شوق لحظات تحویل سال کمرنگ شد برای ما !این آخر سالی که مشهد بودم خطوط روی سنگ قبرش رو که کمرنگ شده بود یه باردیگه پررنگ کردم .خدایش بیامرزاد !

خونواده ما خیلی هم اعتقادی نداره به این روزهای عید ! من اما دوست دارم این روزها رو ! حتی اگر دنبال خریدهای شب عید نباشم و ترجیح بدم خریدمو هر وقتی که دوس داشته باشم انجام بدم . امسال اما خریدهایم درست خورد به شب عید !چیزهایی که لازم داشتم خریدم . خیلی ها رو دیدم که خرید قابل توجهی نتونستن داشته باشن برای شب عید .اینها غصه دارم می کند و غصه هم که گفته اند شب عید شگون ندارد . پس بی خیال گفتنش می شم .همیشه اومدن بهار و این همه جنب و جوش مردم رو تو این روزها دوست داشتم و دارم . اینکه تو این هوای بهاری بدوام و یک نفس پر شوم از این همه طراوت و شادابی !

***

سالی که گذشت نه آنقدرها خوب بود و نه خیلی بد. شاید هم خوب بودنش بیشتر بود . خودم هم همین طور بودم . نه خیلی خوب و نه آنچنان بد ! ولرم بودم !سال آینده هم احتمالا یه همچین شکلی باید داشته باشه .اگه مقادیری خوب بودنش بیشتر بشه و یه چند مورد درخواست نا قابلم ! مورد پذیرش قرار بگیره کلی خوش می گذره ! آرزو هم که عیب نیست ! هست ؟!

***

سالی پر از آرامش و خوشی برای همه دوستانی که لطف می کنن و  اینجا می یان آرزو می کنم .دوستانی که بودنشون تو این محیط به شدت عزیز، دوست داشتنی و غنیمت ه . یکی از خوشبختی های من تو سالی که گذشت بودن همین دوستان بوده بدون شک . امیدوارم به هر چیزی که خودتون دوس دارین برسین .

با بهترین آروزها  سال نو رو تبریک می گم .

خونه داری!!!

مارس 3, 2009 at 1:55 ق.ظ | In حرف دلم, روزمره گی | 30 Comments

این جوری هم نبود که تا حالا ظرف نشسته باشم یا خونه رو جارو نکرده باشم . ولی خب این بار کلی توفیر داشت با دفعه های قبل . اصلا انگار این دفعه خیلی فهمیدم که چقدر کارخونه وقت گیره . شاید هم سخت و هم وقت گیر . حالا خیلی فرقی نمی کنه . همین که وقت گیر باشه برای فهمیدن اینکه مامانم چقدر زحمت می کشیده کافیه .

ده روزی میشه که مامانم خونه نیست . رفته بود اصفهان و حالا هم مشهد . لازم بود که حال و هوایی عوض کنه .معمولا جارو کردن خونه خیلی وقتها با من ه . خیلی میونه بدی با انجام دادن کار خونه ندارم .البت نه مثل بابای خونه که آشپزیش حرف نداره .ولی من اتفاقا از آشپزی هیچی حالیم نمیشه . فقط تازگی ها یاد گرفتم چه جوری می شه “خاگینه” درست کرد .وگرنه قبل از این در سطح نیمرو و تمام رو ! مونده بودم .

گاهی فک می کردم کار خونه هم عجب کار ساده ای ه . همین که خونه همیشه تمیزه . همه چیز ردیفه . ظرفها همه سر جایشان .اینها همه ثابت می کنه چقدر کار خونه راحت ه. لباس شستن هم که چیزی نیس . ماشین لباسشویی مثه هلو برو تو گلو کرده کارها رو . لباسها رو می ندازی تو ماشین و ظرف سه سوت تر و تمیز تحویل می گیری .آشپزی ؟! این که دیگه شبیه شوخی می مونه . قابلمه رو آب می کنی و بالاخره یه چیزی توش همین جور پخته می شه . زود پز و چه می دونم پلو پز و هزار جور وسیله جدید آشپزی  هم که دیگه کارو راحت کرده .غیر از اینها هم که دیگه خونه کاری نداره .اینها همه مگر چقدر وقت می بره ؟..قبل از این چند باری لباسها رو خودم انداخته بودم تو ماشین .خیلی خیلی کم ولی به هر حال چند باری هم ظرفها رو شسته بودم . الان تازه یادم اومد خواهرم تا وقتی که بودچقدر جور ظرف شستن ها رو می کشید بنده خدا .

این چند روز یه خرده بیشتر دقت کردم به وقتی که کارهای خونه از آدم می گیره . باورم نمی شد لباس شستن اونم تو ماشین لباسشویی وقتی از آدم بگیره . پهن کردن لباسها رو اصلا حساب نکرده بودم  و بعد هم جمع کردن و تا کردنشان . ظرف شستنهای مکرر تازه بهم می فهمونه چرا مامان همیشه به کثیف کردنِ بیش از اندازه  ظرفها اعتراض می کرد . کف آشپزخونه هم انگار کثیف می شه . می فهمم شستن آشپزخونه هم وقت می گیره . پس قبلا که همیشه تمیز بوده مامان یه کارایی می کرده اونجا ظاهرا ! تازه ! خونه گردگیری هم داره !…آروم آروم فهمیدم خونه داری یعنی چی . چه وقتی می گیره از آدم . انقدر که از خیلی کارهای دیگه می مونی . حالا من که آشپزی بلد نیستم . دیگه اونو اگه اضافه کنی یعنی چی می شه؟!..دروغ چرا ؟با همه این حرفها هنوزم ته دلم می گه کار خونه آسونه ! ولی وقت گیر بودنش واقعا به آدم می فهمونه چقدر کار خونه ارزش داره .مامانم معلم بود ولی بعد از تولد ماها خودش استعفاء داده .یه نفر انگار این وسط داره زندگیش و همه عمرشو می ذاره .ارزش کار خونه به اندازه عمر یه آدم ه . فک نمی کنم ارزش کمی باشه . همه عمر ! عمرا نمی فهمم .

حالا همه اینها رو که بذارم کنار …مامانم ! چقدر حضورت ، بودنت عزیزه  . انرژی میده  در حد المپیک .آنقدردلم تنگ شده برایت که خدا می داند چقدر ! این یه دونه ته تغاریت خیلی می خوادت .خلاصه که دوستت داریم همه جوره .

__________________________________

حالا شاید کسی بگوید از این یادداشتهای دخترانه !!! بود .دیگه از سن و سالم این حرفها گذشته !! من هم که گوشم عمرا بدهکار این حرفها نیست . اتفاقا این یادداشت نوشته شد اینجا برای اینکه یادم باشد از کار خونه ! از وقت گیر بودنش . اصلا شاید بعدا بیایم و بگویم هم سخت است و هم وقت گیر !

و اینکه یادم بماند خوب بودنت مامانم . از خود گذشتگی ات . من که شاگرد خوبی نبودم ولی اینها همه برایم درس شوند . قدردانت باشم .که حتی اگر اینها همه نبود باز هم فقط  بودنت  خدا می داند که چقدر عزیز است .عزیز است .عزیز است .

***

می خواستم کامنتها رو ببندم . ولی چرا ببندم ؟ کلی هم افتخار می کنم به این یادداشت .

فوریه 21, 2009 at 12:00 ق.ظ | In روزمره گی | 5 Comments

خنده دار شده بودم حسابی . دو روز پیش که یه دفعه  بارون گرفت خیس شدم کاملا !اون هم فقط ظرف چند دقیقه .150 متر آن طرفتر می خواستم برم برای کاری .توی اون بارون سیل آسا وقتی کاملا خیس شدم بالاخره تونستم سوار تاکسی بشم . به اندازه صد متر اون طرفتر هیچ خبری نبود از حتی یه قطره بارون! چه برسه به سیل آسا بودنش . پیاده که شدم همه نگاهها انگار ترحم آمیز بود . شاید هم می خندیدن به این همه لباسهای خیس اون هم جایی که یک قطره هم بارون نیومده بود .شاید هم فک می کردند مخ این طرف که با لباسهای خیس اومده بیرون پاره سنگ برداشته ! خنده دار شده بودم حسابی !

ژانویه 23, 2009 at 1:46 ق.ظ | In روزمره گی | 4 Comments

“امروز پسری در مقابل شما ایستاده که 60 سال پیش پدرش حق غذا خوردن در رستوران را نداشت “

این جمله به نظرم تامل برانگیزترین جمله ای بود که اوباما در مراسم تحلیف خودش بین اون همه آدم گفت .جمله به شدت تکون دهنده ای بود . جمعیتی که برای دیدن مراسم تحلیف اوباما و راحت شدن از شر جرج بوش اومده بودن همه ساکت بودن وقتی این جمله رو شنیدن . شاید احساسی همراه با شرمندگی . نمی دونم .اگر چه روی دیگر این جمله شاید تحسین جامعه ای باشد که راه خود را نسبت به 60 سال پیش آن چنان عوض کرد که رسید به جایی که امروز پسر همان پدر رئیس جمهور می شود .عجیب است !اشتباه نشود ! شاید رفتار استیلا جویانه آمریکا عوض نشده باشد .سخن اما بر سر تغییری است که درون جامعه آمریکا امروز به تماشایش نشسته . هر چقدر که آمریکا در بیرون استیلاطلبانه و سلطه گرانه  برخورد می کند در درون اما از چنین ظرفیتی برخوردار است ! عجیب است !

قسمتی از مراسم تحلیف اوباما رو دیدم . جالب بود خب ! جرج بوش هم اون پشت نشسته بود. دقیقا پشت جایگاهی که اوباما سخنرانی می کرد.جمعیت رنگین پوستی که برای گوش دادن به سخنرانی اوباما اومده بودن واقعا جلب توجه می کرد .

***

دکتر سریع القلم همیشه برای من مهم بوده و هست .حرفها و کنابهای کاملا قابل استفاده ای داره .با خط فکری مشخص و دقیق. قبلا هم اشاره ای به کتاب “عقلانیت و آینده توسعه یافتگی ایران” کرده بودم . مصاحبه خیلی خوبی کرده روزنامه اعتماد با سریع القلم . نکات جالبی رو گفته . مخصوصا با توجه به اینکه خود سریع القلم تو آمریکا درس خونده و فضای آمریکا رو می شناسه .

اگه نخوندینو الان حوصله شو دارین می تونین مصاحبه سریع القلم رو با اعتماد ببینین : قسمت اول ، قسمت دوم ، ادامه قسمت دوم

**************************************************************

ترکیدم از خنده !

“چرا ایران اسلامی خودش اقدام به راه اندازی یک سازمان ملل و شورای امنیت اسلامی برای رقابت با سازمان ملل و شورای امنیت آلت دست غرب نمی کند؟ این کار می تواند به مسلمانان اقتدار و اتحاد بیشتری دهد.
کوهی از اردبیل”

بخشی از در و گوهرهای موجود در ستون “کیهان و خوانندگان “! حالا چرا از همه جا اردبیل ؟! متحیر موندم ! ممنون از روزنامه فخیمه کیهان بابت خودش و خوانندگانش !

ببینید اینجا

سوتی های من !

نوامبر 6, 2008 at 1:57 ق.ظ | In روزمره گی | 23 Comments

داشتم فک می کردم این همه صبح تا شب به سوتی های دیگران گیر می دم و می خندم بد نیست یه بارم که شده چند تایی از سوتی های خودمو بنویسم !خب تا دلت بخواد سوتی دادم خیلی جاها و خیلی موقعها . یکیش همین چند روز پیش …خسته بودم و دیر وقت و می خواستم بخوابم . بدون اینکه ساعت رو نگاه کنم کوک کردم و خوابیدم .صبح حیرون و مبهوت بیدار شدم و متعجب از اینکه این ساعت چرا زنگ نزده ؟! کاشف به عمل اومد که باتری ساعت تموم شده بود و ساعت بدون باتری رو کوک کرده بودم که بزنگه !…خب از این سوتی ها زیاد بوده و هست و خواهد بود. فک می کردم اگه بخوام ازشون بنویسم حتما کلی می شه . ولی یه چند تایی بیشتر یادم نمونده که همونا رو می نویسم که دیگه اینا رو یادم نره !

***

اون موقعها مثه الان نبود که مدرسه ها وایت برد داشته باشن .مدرسه راهنمایی من تخته سیاه داشت که با گچ باید روش نوشته می شد .خب این خیلی خوب بود که چیزی مثه گچ تو کلاس بود .چون تو فاصله ای که معلمها می خواستن بیان سرکلاس وسیله ای می شد برای تو سر و کله این و اون زدن. خیلی جرات نداشتم گچی رو پرتاب کنم به این طرف و اون طرف .ولی تا دلت بخواد از آسمون و زمین گچی بود که گاهی سقوط می کرد .سوم راهنمایی سر کلاس علوم تجربی بودم که اول کلاس وقتی معلممون پشت به کلاس، داشت تخته رو پاک می کرد، یه دونه از این گچهای ذخیره شده از قبل پرتاب شد به طرفم و اتفاقا به صورتم خورد .منم که دقیقا دیدم کی گچ رو پرتاب کرده فورا و با تمام قدرت گچ رو پرتاب کردم به طرف خودش که زدی ضربتی ضربتی نوش کن !چشمتان روز بد نبیند که این ضربت همان و برگشتن معلم رو به کلاس هم همان ! فرصتم نداد و دستمو گرفت و به سمت دفتر مدیر همراهم شد !..معلم خوبی بود بنده خدا ! تو مسیر رفتن به دفتر مدیر کلی خواهش و التماس کردم که کوتاه بیاد و همچین رفاقتی برگردیم سر کلاس دورهم باشیم! حیفه وقت کلاس هدر بره !:D اولین بارم بود آخه !

***

راهنمایی که بودم تو راه برگشت به خونه دوستی داشتم که همراهم بود.وقتهايي که يه مقدار ديرمون شده بود و مي خواستيم سر وقت برسیم خونه…خودش پیشنهادی می داد و خودش هم عمل می کرد ! منم اين وسط حيرون و ويلون زودتر از اینکه پیشنهادشو عملی کنه فقط مي دويدم چونان دوي صد متر !آقايي که شما باشي پيشنهادش اين بود که زنگ در خونه مردمو بزنيم و فرار کنيم !…یه بار که دید خیلی تکراری شده و همه اش اونه که داره این کارو می کنه بهم گفت نوبتی هم که باشه نوبته توئه ! منم که روم نشد بگم جراتشو ندارم نتونستم بگم نه !زنگ خونه ای رو زدم و مثه تیر رها شده از چله کمون فرار کردم و عین چی هم ترسیدم ! انقدر که با وجود اینکه کلی دور شده بودم هنوز فک می کردم الان طرف دنبالمه و الانه که از پشت بگیرتم !خونه هم که رسیدم همه ش فک می کردم بالاخره طرف پیدام می کنه و حالمو سر جاش می یاره !… اما الان که به این قضیه فک می کنم تازه متوجه می شم چه سوتیه بزرگی بوده این ترسیدن ! اصلا ترس نداشته ونداره که ! کلی هم حسرت می خورم چرا اون موقع ها بیشتر از این کارهای جنتلمنگانه نکردم ؟! حیفه اون روزا نبوده ؟! :D

***

آیس پک که معرف حضور هست ؟!…اولین باری که رفتم آیس پک با 5 نفر از دوستان بود . قرار شد مهمون من باشن. موقع گرفتن بستنی ها وقتی دیدم تو لیوانه، جلوی پیشخون دنبال قاشق گشتم !دیدم یه سری چیزایی که شبیه نی هست اون دور و اطرافه ! با اشاره پرسیدم اینا رو باید بردارم ؟! که طرف لبخندی زد و گفت آره ! البته من که به روی خودم نیاوردم ! مثلا یه جوری ازش پرسیدم که اونو تست کنم ببینم اون می دونه یا نه !…موقع خوردن که شد فک می کردم اون 5 تا یا حداقل 4 نفر حتما می دونن چه جوری باید خورد !دیدم بدتر از من یه نفرشون داره به زحمت در لیوانشو باز می کنه !نزدیک بود همین کارو انجام بدم که دیدم یه نفر دیگه نی رو به در لیوان زد و “پقی” کرد و شروع کرد با نی خوردن !تازه فهمیدم این نی ها به چه درد می خورن ! وقتی داشت بستنی تموم می شد احساس کردم یه چیزی مثه قرص از نی اومد بالا !همچین پیروزمندانه بیرونش اوردم که اهه کی ! فک کردی می ذارم چیز خورم کنن ؟!بیرون آوردن همان و ضایع شدن هم همان ! خب اسمارتیز آخر بستنی چه کار می کرد آخه ؟!

***

دوستی دارم به شدت اهل مطالعه.امسال قبول شد و رفت دانشکده وزارت خارجه .از اون کسایی که وقتی می شینیم حتی اگه چندین ساعت حرف بزنیم باز حرفی می مونه برای گفتن !معمولا هم در مورد مسائل درسی خودمون !…چند وقت پیش که اومد دانشگاه ما ،رفتیم سایت دانشگاه برای جستجوی کتابی که دانلود کنیم و پیدا کردن سایتهایی که کتاب مفتی گذاشتن روی سایتشون .ما هم که اهل رعایت کپی رایت !…یکی دو ساعتی بود که تو سایت دانشگاه بودیم که من واقعا خسته شدم .سایت کاریکاتوری رو می شناختم که به نظرم رسید برای تنوع هم که شده بد نیست اونو نشونش بدم .گفتم من یه سایت خیلی خوب می شناسم .سایت رو که بهش نشون دادم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و کلی بهم رحم کرد که مانیتور رو نکوبید تو سرم !

***

مطمئنم که سوتی هایی داشتم به اندازه موهای سرم ! ولی یادم نمی یاد خب ! معمولا سوتی های خودمو زود فراموش می کنم !:D

این جریان “سوتی” ها می تونه یه بازی وبلاگی بشه و دیگران هم یه همچین چیزی رو بنویسن ! پس از بقیه هم می خوام که اگه دوست داشتن بنویسن .

***************************************************************

بعدالتحریر:

الان که ساعت از 2 نیمه شب گذشته می روم که نگاهی به اخبار بیندازم .

خبر را که می بینم هراسان می شوم …باز هم دچار حالی می شوم که هرچقدر هم تکرار می شود باز عادتم نمی شود !دلم می گیرد .آنقدر که می خواهم فریاد بزنم . صدایم خفه می شود. غصه می خورم . غصه می خورم . غصه می خورم .اینجا به چیزی اگر علاقه مند شوی با غصه خوردن پاسخت را خواهی گرفت !غصه می خورم !چیزی عوض نشده ! غصه می خورم .

“شهروند امروز” توقيف شد.

اکتبر 19, 2008 at 7:51 ب.ظ | In حرف دلم, روزمره گی | Leave a Comment

دلم یه دنیا شادی می خواهد …یه دل سیر !

دودلیل برای شادی خواهم داشت که هیچ کدامشان کاملا در دست خودم نیست  .برای یکی چند ماه و برای دیگری یک سالی حاضرم منتظر بمانم . زمان آمدنشان را اما نمی دانم .

هر کدام که اتفاق بیفتد من خوشحال ترین خواهم بود آن لحظه .حیف که دلم همین الان شادی می خواهد . همین الان .

این آمریکای جهانخوار !

سپتامبر 4, 2008 at 1:18 ق.ظ | In روزمره گی | 24 Comments

احیانا کسی چیزی از حساسیت های تابستون نشنیده ؟ آخه می گن این موقعها که میشه یه جورایی انواع و اقسام آلرژی ها عود می کنه ! جدیدا هم شایع شده چیزی هست به اسم “آلرژی آپ کردن ” ! …من فقط یکی از نشونه هاشو می گم ..به محض اینکه می ری برای آپ کردن از زمین و زمان بهانه پیش می یاد برای آپ نکردن ! بقیه نشونه هاشو خودتون برین پیدا کنین. چون همه چیزو که من نباید بگم…یه خرده هم خودتون فک کنین!..منم تازگیها متوجه این آلرژی شدم ! والا !

حالا ممکنه کسی بگه پس چرا الان اومدم ؟..خب راستیتش خوبیه این آلرژی اینه که اومدن و نیومدنش دست خودمونه ! یعنی فقط مواقع ضروری می یاد !

***

مشهد که رفته بودم کلی تیکه های بامزه دیدم .یعنی سعی کردم این دفعه ببینمشون ! ولی چون خیلی گذشت و این آلرژی مربوطه دست از سرم برنداشت خیلی هاشو یادم رفت !پس از آخرش و برگشتن می گم که خیلی هم فک نکنم بامزه باشه !

تو راه برگشت همسفر بودم با سه نفر تو یه کوپه از قطار.یه مشهدی و دو نفر هم عراقی .این دونفر عراقی از اول تا آخر سفر سوژه بودن. یکی 24 ساله و مهندس کامپیوتر با شلوار جین و یه تی شرت و اون یکی 32 ساله،معلم با ظاهری شبیه معلمها .هر دوتا اهل و ساکن بغداد .عراقی هایی که به لطف آمریکای خائن و جهانخوار و جنایتکار و بی تربیت تونسته بودن بیان ایران و من دیده بودمشون عموما چهره های تکیده و شکست خورده و پر از چین و چروک داشتن .ولی این دو تا شباهتی به اون تصویر ذهنی من نداشتن . اتفاقا خیلی هم به خودشون رسیده بودن.

جوونتره فارسی رو به صورت کلمه های بامعنا و بی معنا صحبت می کرد و اون یکی هم که تعطیل بود کلا !منم یه چیزایی سرهم کردم و یه جورایی صحبت کردیم با هم .برای من خیلی جذابیت داشت که بتونم بی واسطه از اوضاع عراق بپرسم و عکس العمل یه عراقی رو ببینم . فقط بعضی از حرفایی که به نظرم جالب می یادو می گم.

صحبت طبیعتا از “زبان” شروع شد و عقیده جوونتره که می گفت تو جهان اسلام همه باید بتونن عربی صحبت کنن.گفت من قبل ازاینکه برم دانشگاه اصلا انگلیسی بلد نبودم اما تو دانشگاه تمام دوره رو به  انگلیسی گذروندم و وقتی درسم تموم شد انگلیسی رو فول بلد بودم.

-گفتن تو عراق، پوشش آزاده اما ایران انگاری خیلی بیشتر از عراق شبیه غرب ه !

-سوال کردم از اوضاع عراق و امنیت بغداد. جوونتره گفت عالی .عالی . در مقایسه با زمان صدام پرسیدم. مسن تره گفت : اصلا قابل مقایسه نیس.حقوقش رو در مقایسه با زمان صدام گفت که تا جایی که یادم می یاد حداقل 20 برابر شده بود. گفتم: آمریکا آزاد کرد عراق رو ؟ گفت : ما حاضر بودیم حتی اسرائیل رو دوست داشته باشیم و اسرائیل بیاد اما صدام بره .

پسوند “لعنت الله علیه” از اسم صدام تو حرفاشون برداشته نمی شد. امکان نداشت اسم صدام برده بشه و این پسوند رو پشت اون نیارن. از اعدام دیکتاتور صحبت شد.نظر مسن تره این بود که این پایان هر دیکتاتوری ه . از اول تاریخ تا به امروز. دیکتاتورها ماندنی نیستند.

زمان صدام اگه کسی کتابهای چاپ ایران دستش بوده یا عکسی از ایران، بی محاکمه اعدام می شده. اینو جوونتره گفت.

جوونتره عاشق ایران بود.پاسپورتشو که نشون داد 6 مهر خروجی داشت .همه به مقصد ایران بودن.مشهد،تهران، قم ،چالوس و کلاردشت رو خوب می شناخت .گفت جلوی تو که ایرانی هستی اینو نمی گم…من ایرانی ها رو خیلی دوست دارم و آرزوی من اینه که تو ایران زندگی کنم.خیلی ذهنیت مساعدی داشت نسبت به ایران .گفت ایرانی ها هر چه هستن محب اهل بیت هستن و اینو با “حب الحسین” دائما تکرار می کرد.حتی در مورد وضع حاکم تو ایران کاملا نظرش مثبت بود. من حرفی در این باره نمی زدم.

از برخورد نسبتا سرد مشهدی ها، سردتر قمی ها و در مقابل از برخورد گرم تهرانی ها و گرمتر شمالی ها ،جوونتره گفت.اینکه تهران خیلی صمیمی برخورد کردن باهاش.و مثلا تو خیابون ولیعصر چقدر انگلیسی بلد بودن و تحویلش گرفتن . از شمال که گفت چشماش برق می زد.یه شمالی رو مثال زد که دعوت به چای کردتش و اون گفته نه ! اما دستشو گرفته و بهش چایی داده بدون هیچ پولی ! خیلی راضی بود.از دوستان زیادش تو ایران هم گفت .

اتفاقا تو قطار فیلم “اخراجی ها” پخش شد.گفتم این فیلم در مورد جنگ ایران و عراق ه.چیز خاصی نگفتن. فیلمو خیلی دنبال نمی کردن طبیعتا. یعنی چیزی نمی فهمیدن . اما اون صحنه های شیمیایی رو که نشون می داد به چهره هاشون نگاه کردم. نگاه می کردن. تو چهره مسن تره راحت می شد لرزش و جمع شدن اشک رو دید.غصه خوردن…در مورد جنگ ایران و عراق پرسیدم. مسن تره با حسرت زیادی از “خسارت عظیم” اسم می برد.اینکه دیدن این صحنه ها نه فقط دل عراقی ها رو که دل هر انسانی رو به درد می یاره. جوونتره گفت این جنگ برای همه عراقی ها تموم شده. حتی اونایی که مفقود دارن و 25 سال ازش خبری ندارن.از نظر عراقی ها این جنگی بود که صدام باعث و بانی اون بود و فقط دامن عراق آلوده اون نیس بلکه همه کشورهای عربی از عربستان گرفته تا کویت به صدام کمک کردن.مردم عراق اما ترجیح می دن این جنگ رو تموم شده بدونن.گفتم : خیلی از خانواده های ایرانی شهیددارن ، جانباز و مفقود دارن. همین الان جوونهای اون موقع ایرانی هستن که شیمیایی شدن و مرگ تدریجی رو به بدترین شکل ممکن دارن تجربه می کنن. انتظار نداشته باشین خاطر این جنگ به این آسونی از ذهن ایرانی ها بره . من البته موافق این بودم و هستم که جنایت دیکتاتورها رو نباید به پای ملت گذاشت .از این جهت گفتم موافقم اما انتظار فراموش کردنش به این زودی ها کمی بعیده . جوونتره گفت: به ایرانی ها حق می دم. درکشون می کنم.هرچند تو ایران برخورد بزرگترها اگر خوب نبوده برخورد جوونها  اماخیلی با ما خوب بوده. گفت :دایی من زمان آغاز جنگ با ایران تو ارتش بوده . اما نجنگیده. 25 سالش بوده. صدام گرفته اونو و بدون محاکمه یک ضرب تیربارونش کرده و پسرعمه جوونترش هم .از این گفت که دامن خانواده اونا از جنگیدن با ایران مبراس اما باز هم به ایرانی ها حق می ده .

گفتم : آمریکا صدام رو گرفت و تحویلش داد برای اعدام ! به نظرتون آمریکا اشغالگره ؟ …خنده ای کردن و کمی مکث و معلوم بود که این سوال براشون غیرمترقبه بود ! مسن تره فک کرد و گفت بله ! و باید عراق رو ترک کنه. آمریکا صدام رو روی کار آورد. ازش دلیل این حرفو خواستم. اما دلیلی نیاورد . فقط این ذهنیت قطعی رو داشت که آمریکا صدام رو آورده . با همه راحتیه بعد از صدام نظر مساعدی نسبت به آمریکا نداشتن .

چند تایی از موسیقی های ایرانی رو بلد بود. خیلی بامزه صداشونو در می آورد.جوونتره کلا باحال بود. همچین بدش نمی اومد حرکات موزونی داشته باشه تو اون فضای تنگ و باریک ! تا آخر سفر یه چند باری نشونه هایی از حرکات موزون عربی رو نشون داد. :دی :دی

***

خیلی طولانی شد ! اون آلرژی که گفتم ، الان انگار به ضد خودش تبدیل شده. حرفای خیلی زیادی زدیم. از نظر عراقی ها نسبت به ایران ،از علاقه عراقی ها به آقای سیستانی گفتن ، از کرکوک و وضعیت اون ، از احزاب عراقی و دولت حاکم و…!

جوونتره موقع خداحافظی صمیمانه دعوت کرد برای رفتن به عراق و بغداد.

***

* باخیلی از حرفایی که می زدن کاملا موافق نبودم ولی الان خواستم بیشتر حرفای اونا رو بگم بدون قضاوت .

آگوست 5, 2008 at 3:04 ب.ظ | In روزمره گی | 13 Comments

من که رفتنی شدم .

البته دارم می رم مشهد ایشالا .

خیلی ییهویی شد .یعنی فک نمی کردم بلیت گیر بیاد .

به یاد همه هم هستم .

آرزوهای علی کوچیکه !

جولای 11, 2008 at 11:11 ب.ظ | In حرف دلم, روزمره گی | 11 Comments

خيلي وقته که مي خواستم از آرزوهاي دوران کودکي علي کوچيکه بگم…ولي خب تنبلي ه و هزار مکافات !

خيلي سعي کردم اين حرفهايي که مي خوام بگموتويادداشت آرزوها واردنکنم ولي نشدديگه!اينکه آرزوها وقتي واقعا متعلق به دوران کودکي مي شه که تو همون زمان اين آرزوها رو يه جايي نوشته باشم ولي من که همچين کاري نکردم…پس مجبور شدم با نگاه امروزم به ديروز نگاه کنم و يه سري آرزوهايي رو که فک مي کنم اون موقع داشتمو بگم…يعني درواقع آرزوهايي که از ديروزمي خوام بگم به نوعي”برساخته “امروزمنه !امیدوارم آرزوهایی که می گم همونایی باشه که اون موقع ها می خواستم!

***

-علي کوچيکه وقتي خيلي ريزه ميزه بود کلي با خواهرش که يک سال و نيم از خودش بزرگتره بازي مي کرد .يه عالمه بازي بين خودشون درست کرده بودن…مامان بازي، “دوست ،برادر”که خواهرش “دوست” بود و علي کوچيکه “برادر ” . تو اين بازي کلي اين دو تا به هم کمک کردن..مثلا قرار مي ذاشتن که يکيشون داره از دره پرت مي شه و اون يکي مي پريد و اونو با کلي زحمت نجات مي داد …علي کوچيکه کلي ازاين بازيهاخوشش مي اومد و آرزو داشت هيچ وقت اين بازيها تمومي نداشته باشه .

-وقتي خواهرش هي بزرگ شد و بزرگ شد تا به سن مدرسه رفتن رسيد ، علي کوچيکه چون قبلا دوتا برادرشو ديده بود که ميرن مدرسه، فهميد که از اين به بعد يه مدت زيادي خواهرش تو خونه نيست …علي کوچيکه اون موقع ها با همه وجود آرزومي کرد خواهرش نره مدرسه .

-علي کوچيکه بچه آخر بود بين دو تا برادرخوب و حامي و يه خواهر گل گلي!..ولي هميشه آرزو داشت بچه آخر نبود…هميشه هم دوس داشت اينو ثابت کنه که بچه آخر بودن فقط يه جور اجباره که اون هيچ نقشي توش نداشته !

-وقتي ما 4 تا با بابا “شير بازي” مي کرديم علي کوچيکه چون خيلي کوچولو بود مي شد بچه شير و بقيه مي شدن طعمه هاي شير که شير بايد اونا رو شکار مي کرد ! ولي علي کوچيکه هم آرزو داشت کاش مي شد اونم جاي طعمه هاي شير باشه !

-خاله مهربون علي کوچيکه وقتي مي يومد خونه شون يه عالمه ذوق مي کرد …انقده از اومدن خاله گلش ذوق مرگ و کيفور مي شد که آرزو مي کرد خاله مهربونش هميشه پيششون بمونه .

-مامان دلسوز علي کوچيکه چند تا اسم با مزه گذاشته بود رو علي کوچيکه و يه شعري که براش مي خوند. علي کوچيکه انقده دوس داشت اين شعرو که خدا مي دونه . آرزو داشت تند وتند اين شعرو مامانش بخونه .

-يه برنامه اي مي ذاشت اون موقع ها به اسم “علي کوچولو” ! که اولش يه شعري بود که اين جوري شروع مي شد “علي کوچولو/اين مرد کوچک/….”..علي کوچيکه عاشق اين برنامه و شعرش بود…آرزو داشت جاي علي کوچولو بود .

-حالا ديگه علي کوچيکه يه ذره بزرگتر شده بود و بايد مي رفت مدرسه …هميشه آرزو داشت تومدرسه پسوند فاميلشو معلمها نخونن ! تازه فاميلش هم کلي سوژه بود و يه شعر باستاني!! در مورد فاميلش بود که همين جور سينه به سينه منتقل شده بود !!

-يه مربي پرورشي داشت دبستانش که کلي با بچه ها رفيق مي شد …علي کوچولو آرزو داشت که محبوب اون مربي پرورشي مي شد .

-يه ذره ديگه که بزرگ شد يعني کلاس چهارم که رسيده بود…ديد خيلي فوتبالو دوس داره …هميشه وقتي مدرسه تعطيل مي شد بايد منتظر اتوبوس مي شد همونجا جلوي ايستگاه اتوبوس يه جايي بود که بهش مي گفتن “فضاي سبز” ..علي کوچيکه بي توجه به تابلويي که مي گفت”وارد چمن نشويد” با چند تا از دوستاش با يه توپ پلاستيکي بساط فوتبالو پهن مي کردن…بعد از اينکه چند باري اتوبوس به ايستگاه مي رسيد و مي رفت تازه يادشون مي يومد بايد زودتر برن خونه وگرنه…!..ولي علي کوچيکه آرزو داشت خيلي بيشتر فوتبال بازي مي کرد .

-اون موقع ها تلويزيون دو تا شبکه بيشتر نداشت و تازه شبکه 3 هم راه افتاده بود …روزاي جمعه که مي شد از يه طرف برنامه کودک شروع مي شد و بعدش هم فيلم سينمايي هفته ! و همه مي خواستن اينا رو ببينن ! علي کوچيکه که اون موقع ها تازه اسم فوتباليست ها رو داشت ياد مي گرفت و مثلا به “فرشاد پيوس” مي گفت “فرشاد فيوز” دوس داشت کانال 3 رو نگاه کنه که فوتبال پخش مي کرد…ولي هميشه اين مشکلو داشت که هيچ کس ديگه اي همچين ميلي نداشت !..علي کوچيکه آرزو مي کرد مي شد فوتبال هاي جمعه ها رو نگاه مي کرد مخصوصا بازي “فرشاد فيوز “رو !تا روز بعدش جلوي بچه هاي ديگه کم نياره ! آخه اون موقع ها فک مي کرد “فرشادفيوز” بهترين گلزن جهانه !

-علي کوچيکه آرزو داشت زودتر بهار برسه تا بتونه بره سروقت آلبالوهاي درخت آلبالوي خونه مامان بزرگ و يه دل حسابي از آلبالو در بياره ! آخه علي کوچيکه از هر چيزي که ترش بود کلي خوشش مي يومد.

-علي کوچيکه مثه خيلي از گوگچولو هاي ديگه آرزو مي کرد زودتر بزرگ بشه ..چون فک مي کرد دنياي بزرگترا خيلي خبرا توشه و حتما دنياي بهتري ه!
ولي الان ديگه همچين فکري نمي کنه ! الان که جلوي آينه مي ره چند تار موي سپيدش در آينه خودنمايي مي کنه !

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.