روح دین؟!
جولای 19, 2008 at 8:47 ق.ظ | In دین | 20 Comments“روح زمانه” اصطلاحيه که “هگل” مطرح مي کنه.با اين توضيح که هر”زمانه” اي روحي داره که شناخت اون روح کمک مي کنه به شناخت زمانه مربوطه. تفاوت زمانه ها هم ناشي از اختلاف روح اون زمانه هاس .
نمي دونم مي تونه درست باشه يا نه …اينکه از اين اصطلاح استفاده کنم براي گفتن اينکه ميشه قائل شد به اصطلاح “روح دين” !..طبيعتا اين حرف چندان دقيق نيست و خامه…ولي به صورت کلي هميشه با خودم احساس مي کنم “دين” روحي داره که عميقا مرتبط هست با مفاهيمي مثل “عدالت”، “رهايي” ، “آزادگي”،”سعادت” و زندگي بهتر !
به گمونم اديان هم به اين اعتبار مي تونن باعث “زندگي بهتر” بشن…شايد اگه اين حرف رو قبول کنيم نتيجه اش اين بشه که اگه در جايي اين مفاهيم که حاکي از “روح دين” هستن لطمه خوردن طبيعتا اون جا “روح دين” لطمه خورده و نميشه به اعتبار ادعاي مدعيان وضعيت ايجاد شده روديني دونست !
مشکل اينجاس که هم اين حرف من کلي ه و هم بر سر مصاديق و تعاريف بحث فراوون ه و مدعيان بسيار. اما فک کنم اگه جايي بود که عموم و نوع مردم احساس کردن خلاف اين “روح دين” عمل شده بايد در اونجا توقف کرد !
جامعه فقهی! کافی یا ناکافی ؟
می 30, 2008 at 1:08 ب.ظ | In دین | 28 Commentsموضوع فقه “افعال مکلفان ” است.فقهاء شیعه قائل به آنند که احکام فقه تابع”مصلحت” و “مفسده ” است . اگر فعلی از افعالِ ممکنِ مکلفان،نهی شده ناگزیر مفسده ای داشته و چنانکه این نهی به سر حد “حرمت” برسد این مفسده، مفسده ای بوده ملزمه !از سوی دیگر چنانکه فعلی مورد رضایت شارع باشد و بدان “جواز” داده باشد دارای “مصلحت” است.مصلحت و مفسده اما اموری نیستند که لزوما عقول بندگان را راهی به آنها باشد . اینکه شارع فعلی را مورد نهی قرار داده و دیگری را حکم جواز داده ،خود کاشف از مفسده یا مصلحت درون آن فعل است حتی اگر عقول بندگان آنهارا درک نکنند .
میراث فقه و فقهاء شیعه میراثی است بس پر شکوه. نشانگر جد و جهد بی اندازه فقهاء در فهم تکالیف بندگان .فقه در دین و مذهب اسلام و شیعه جایگاهی بس گرانبها داشته و دارد .عمل به احکام فقهی همواره مورد توجه بندگان و متدینین بوده و هست. احکام فقه احکامی هستند که پشتوانه ثواب و عقاب اخروی را به عنوان ضمانت اجرا در پشت سر خود دارند .ارتکاب فعل حرام ، عقاب و انجام فعل مورد رضایت، ثواب را به همراه خود خواهد داشت .
به نظر می رسد مکلفی که به احکام فقهی آنگونه که گفته شده عمل کند رضایت خاطری خواهد داشت بابت عمل به امر و نهی شارع ! و مطمئن از بابت آن .
پرسش اما این است : آیا فقه تمام دین است ؟!آیا جامعه آرمانی مورد نظر شارع در انجام احکام فقهی خلاصه شده است ؟!
واقعیت آن است که خود من پاسخ سرراست وقطعی به این سوال ندارم .کسانی که تنها و تنها فقه را ملاک عمل قرار می دهند بی گمان صاحب منزلت هستند و ارجمند .پرسش من اما از موضعی دیگر مطرح می شود .پرسش از کافی بودن فقه است در بنا کردن جامعه ای دینی! به گمانم احکام فقهی احکامی هستند از موضع میانه و انجام تام و تمام آنها لزوما جامعه ای دینی بنا نمی کند . جامعه فقهی مسلما از قبل آن بر می آید، جامعه دینی اما مورد سوال است و اما و اگر .بخش مهم و غیر قابل چشم پوشی دین ، اخلاق است . اشتباه نشود! احکام فقهی همچنانکه که گفته شد تابع “مصلحت” و مفسده” هستند پس به ناگزیر غیر اخلاقی نیستند .سخن اما بر سر آن است که لزوما به تمام اصول اخلاقی حکم نمی کنند . به خاطر همان میانه بودن شاید !”اخلاق” به گمانم از این “میانه” فراتر می برد ما را .
برای وضوح بیشتر این حرف چندین مثال در ذهن دارم . بعضی از مثالها به گمانم برخورنده باشد شاید. ناچارا از بعضی درمی گذرم و به یک مثال اکتفا می کنم .
فردی را در نظرآوریدکه به کسبی مشغول است و به لحاظ فقهی حرجی بر او وارد نیست. از هر کجای فقه که به آن نگاه کنی کسبش اشکالی ندارد.از موضعی دیگر اما که نگاه می کنی می بینی کارش خون مردم در شیشه کردن است. فرد مفروض اتفاقا آدم معتقدی است. حساب سال دارد و خمسش را هم سر سال می دهد و اتفاقا اهل نماز و روزه هم هست .هر چقدر که بالا و پایین کنی به احکام فقه عمل کرده و می کند .و قس علی هذا !
سوال اما باقی می ماند که این “همه” چیز است ؟!به نظر اما چیزی کم است .
نظر من در این باره پر از نقص است و خامی حتما و نیاز دارد به آنکه بیشتر و بیشتر مورد تامل قرار بگیرد.
ولایتعهدی به مثابه راه سوم
مارس 9, 2008 at 10:26 ب.ظ | In دین | 21 Commentsدر این یادداشت اشاره شد که یافتن ملاکی بر گرفته از سیره ائمه (ع) در انتخاب راه “شهادت” می تواند رهگشا باشد و به گمان من معیار قرار دادن چنین ملاکی در باز کردن گره های بعضا کور تاریخ اسلام بسیار موثر خواهد بود.
قبول ولایتعهدی از سوی حضرت رضا (ع) همواره از نقاط چالش برانگیز تاریخ زندگانی ائمه (ع) بوده است و مورخان شیعه به ویژه در دهه های اخیر در حل و توجیه این واقعه سعی وافری نموده اند و هر یک تلاش کرده اند با تحلیل شرایط و زمانه حضرت رضا (ع) و توجه به شرایط قبول ولایتعهدی از سوی ایشان پاسخی در خور به خواننده کاوشگر خود بدهند. هر یک البته در این راه تلاش شایسته منزلتی انجام و جد و جهدی فراوان به خرج داده اند. باری! به گمانم می توان در این مورد خاص هم بار دیگر به ملاکی که پیش از این اشاره شد تمسک جست . آنجا که گفته شد : ” مادامی که راه سومی غیر از ذلت یا شهادت وجود داشته باشد نظر ائمه (ع) نسبت به انتخاب راه سوم مساعد است و “شهادت” تنها در هنگامی قابل طرح است که روی دیگر سکه “ذلت” باشد. “
با در دست داشتن چنین ملاکی و در نظر گرفتن شرایط زمانه حضرت رضا (ع)، قبول ولایتعهدی از سوی ایشان را می توان چنین قلمداد کرد که “ولایتعهدی” برای حضرتش به مثابه راه سوم مطرح بوده است و در این حالت سیره ائمه (ع) بر انتخاب راه سوم استوار است.
ذلت یا شهادت!
ژانویه 14, 2008 at 10:12 ق.ظ | In دین | 35 Commentsدربخشی از اين مقاله* با عنوان “منگنه ذلت یا شهادت”به سوالی بحث انگیز پرداخته شده و شاید پاسخی بدیع به سوال مورد نظر داده شده است.
نویسنده براساس آنچه در تاریخ زندگی ائمه (ع) رخ داده به دنبال یافتن ملاکی برای انتخاب راه “شهادت” است.به بیان دیگر نویسنده تلاش دارد که با توجه به دو واقعه صلح امام حسن(ع) و شهادت امام حسین (ع) نشان دهد در چه زمانی ما مجاز به انتخاب راه “شهادت ” هستیم !
بر این اساس اولین سوال را این گونه مطمح نظر قرار می دهد :”چرا وقتی راه پیروزی بر امام حسن مجتبی (ع) بسته شد، راه شهادت را برنگزیدند؟ ” صادق حقیقت ،پاسخهایی را که تاکنون به این سوال داده شده یکسره بر باد می داند و ابایی ندارد که آنها را”مغالطه” بخواند.
اما خود او با مقایسه شرایط متفاوت زمانه امام حسن(ع) و امام حسین (ع) پاسخ می دهد که با توجه به آنچه بر امام حسین (ع) گذشت،ایشان در منگنه ذلت یا شهادت قرار گرفته بودند و بر سر این دو راهی جز”شهادت” انتخاب دیگری را نمی توان داشت.شرایط و زمانه امام حسن(ع) اما اینگونه نبوده و ایشان غیر از راه ذلت یا شهادت راه سومی داشته اند که “صلح” بوده است ! آن هم صلحی که بیشتر مواد آن به سود ایشان نوشته شده است. و این صلح نامه “لااقل می توانست افکار عمومی را که تا به حال به سود معاویه بود تغییر دهد.”
نگارنده حتی تا بدانجا این ملاک را مورد توجه قرار می دهد که می گوید حتی اگر برای امام حسین(ع) راه سومی وجود داشت ” بی شک راه شهادت را برنمی گزیدند”. هم از این روست که ایشان راه سومی را پیشنهاد کردند و آن اینکه بدون بیعت با یزید، راه مدینه یا یمن را در پیش گیرند. با رد این پیشنهاد واصرار یزید بر گرفتن بیعت،راهی جز “شهادت” برای حضرتش باقی نماند. چرا که انتخاب راه بیعت و مشروعیت دادن به حکومت جور،”ذلت” بود و سوی دیگراین دو راهی “شهادت”. در منگنه ذلت یا شهادت اما، سیره ائمه (ع) بر انتخاب “شهادت” استوار است.
بنابراین ، نویسنده بر این عقیده است، مادامی که راه سومی غیر از ذلت یا شهادت وجود داشته باشد نظر ائمه (ع) نسبت به انتخاب راه سوم مساعد است و “شهادت” تنها در هنگامی قابل طرح است که روی دیگر سکه “ذلت” باشد.
_____________________________
* تنها بخشی از مقاله با عنوان ” ذلت یا شهادت ” مد نظر است.
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

