برای فرزندم !
ژوئن 26, 2009 at 11:15 ب.ظ | In دورترها | 15 Commentsفرزندم ! این چندخط را درشرایطی می نویسم که تو هنوز در این دنیای پرهیاهو و رهزن پا نگذاشته ای ! در زمانه ای که دروغ و خدعه و نیرنگ از در و دیوار شهر می بارد و اتهامهای رنگارنگ نرخ شاه عباسی هر کاسبی شده اند انگار!عده ای لاف دین و ایمان می زنند و “نمازشان را به جای “قبله حقیقت” رو به سوی “قبله خدیعت “می گزارند و دین را به مسلخ می برند تا ذبح شدنش را به تماشا بنشینند!در روزگاری که واقعیتها وارونه شده و عده ای ، عده دیگر را بی دین و ایمان وبیگانه و احیانا “خس و خاشاک” خواندند .زمانه ای که پر شدم از آه و فغان در گلوخورده شده !روزهایی که در سکوت و به پهنای صورت اشک ریخته ام بی آنکه کسی ببیند !اینها را گفتم که کمی بدانی چه روزگار سختی بود این روزها !سخت !در زمانه ای که دیگر حفظ “دماء مسلمین” ارزشی نداشت و جان آدمیان حراج شده بود. روزگاری که :
نهان گشت آیین فرزانگان/پراگنده شد نام دیوانگان/شده بر بدی دست دیوان دراز/به نیکی نرفتی سخن جز به راز
***
به مرور که بزرگ شدی حتما خواهی فهمید که پدرت چه جایگاه بلند و پرآوازه ای برای مرجعیت شیعه قائل است ! فردا که بزرگ شدی و شرح این روزها را در صفحات مکتوب مورخان مستقل خواندی شاید ازمن بپرسی پس مراجع کجا بودند در این روزهای پر از درد؟!مگر تو نمی گفتی مراجع شیعه همواره در کنار مردم بودند و افتخار شیعه به این همراهی و دردشناسی ها بوده !فرزندم ! تا بخواهی بفهمی چه برسرمان آمد در این روزها بیش از اینها باید بخوانی !تو بنگر به تاریخ مرجعیت شیعه تا میرزای شیرازی ها را دریابی ! این نهاد برآمده از سنت حاصل مجاهدت نائینی ها ، آخوند خراسانی ها و شیخ انصاری ها بوده ! بروجردی را به چشم خود دیده و خمینی را ! اگر نیک بنگری این نهاد را پرافتخارخواهی دید . در گوشت می گویم که این روزها هم دل خیلی ها خون شد !اگر بیش بگردی حتی تعریضهایی هم خواهی دید .دریغ که خیلی پیش از این روزها بیت مراجع هم از هتک و تعرض مصون نماندند و شاید با دانستن اینها بتوانی کشف کنی راز این سکوتها را !
فرزندعزیزم ! با تو از حوادث این روزها می گویم تا در کنار روایتهایِ بسیار سالهای آینده نگاهی هم به روایت من بیندازی ! اینجا کم یا زیاد مردمی معترض بودند. ما را زدند ! ما که می گویم من نیستم جزو آنها ! من نبودم . نه نزدیک بودم و نه اگر نزدیک بودم جرات رفتن داشتم !ولی با آنها همدل بودم . آنها را زدند .درنده خویان شبانه ریختند و بهترین فرزندان این ملت را دریدند .آنها بی پناه بودند و بی دفاع ولی گفتند اغتشاش گرند . تو باور می کنی از جوان هجده ساله تا پیرمرد هفتاد ساله همه برای اغتشاش رفته باشند ؟ خواسته بزرگی نداشتند . فقط بی اعتماد بودند . من جایی نشنیده بودم بی اعتمادی را با حمله و دریدن و احیانا گلوله پاسخ دهند . اینجا حمله کردند و دریدند و صدای تیر را همه شنیدند . گفتند آنها تیری نزده اند . ولی اینجا عده ای کشته شدند .دیدن آنها رویاهای مرا شکست و خوابهای مرا پریشان کرد . کابوس شد همه چیز ! روزهایم ویران شدند و جز سیاهی ندیدم !
فرزند عزیزم !در میان روایتها شاید روایتی را ببینی که “دین” را باعث و بانی بدانند و ظاهر مذهبی باتوم به دستانِ لباس شخصی پوش را شاهد بیاورند ! برای رد این روایت ردی نمی توانم بیاورم که ظاهر مذهبی آنان را خود دیده ام و این درد بزرگی است که اگر این درد را این روزها به کوهها بزنی لاجرم فروخواهند ریخت!روایتهایی این چنین را تو خود باید راست آزمایی کنی ! اگر در عمل من یا دیگران شیوه دیگری از دینداری دیدی که چه بهتر و اگر ندیدی من و ما را در تثبیت آن روایت شریک بدان !من نمی دانم در زندگی آیا آنگونه عمل خواهم کرد که تو را متقاعد کند که آن روایت،”روایت” خردپسندی نبوده یا نه ! فقط آرزو می کنم فضایی مهیا شودکه تا زمان این سوالات تو، تو را متقاعد کرده باشد که آن دین ،”دین” نبود . یا اگر هم بود تفسیربنیادگرایانه ای بود.ممکن است کسی به تو بگوید آنها “بسیجی ” بودند من اما به تو می گویم بسیجی ،همت بود و باکری و زین الدین ها . آنها جان دادند تا جان من و تو محفوظ بماند .تو خود راز آنرا دریاب !
عزیزکم !اکنون که من و ما در این تکه از زمان ایستاده ایم نگاهم رو به سوی صدسال مبارزه برای “آزادی” است !برباد رفتن تلاش و مجاهدت مردمانی را می نگرم که جان دادند تا مردم این سوی تاریخ جانشان حرمت نهاده شود .به زندان رفتند تا ما مردمانِ این روزها روی زندان را نبینیم .زبان سرخشان ، سرسبزشان به باد داد تا لکنتی درزبان سرخ ما پیدا نشود و سرسبزمان سلامت باشد ! ای دریغ که این روزها را ببینم و همچنان زنده بمانم !افسوس و صد افسوس که تاریخ اگر برای ما تکرار شد هر دوبار “تراژدی” بود !
فرزندم !در این سالها لابد دربافته ای که تقاضا و خواسته ای از تو نداشته ام و ندارم ولی بگذار برای یک بار هم که شده تقاضایی را مکتوب کنم .خون هیچ کسی از دیگری رنگین تر نیست .گفتند از هر دو طرف کشته شدند . هر دو دردناک بود .ولی اگر یادت بود و توانستی گهگاهی برای “ندا” فاتحه ای بخوان .تصاویرمرگ او خوابهای مرا از من ربود .قصه ما البته “ندا” نبود. قصه ما قصه نداها بود . گفتم که بدانی . چه ! مطمئنا همین روزها روایتی سر خواهد رسید که جای شاکی و متشاکی را در این قصه عوض خواهد کرد و یحتمل تا سالهای سوال تو روایت مسلط خواهد بود.ولی فرزندم ! بدان که روایت مسلط لزوما درست ترین روایت نیست !
***
عزیزم! به احتمال در طول زندگی ات بارها شبیه سازیهایی از تاریخ اسلام را خواهی دید با زمان حال ! من نمی گویم آنها را فرو گذار! نه ! به آنها توجه کن ولی دو نکته از تاریخ اسلام را همواره در ذهنت به همراه داشته باش . کسانیکه کمر به قتل مولایمان علی(ع) بستند لامذهب نبودند،که پیشانی شان پینه بسته بود و آنانکه به قصد ریختن خون حسین(ع) حرکت کردند به حکم”حاکم شرع” چنین ننگی را پذیرفتند .فرزندم ! “بصیرت” متاع کمیابی است که سلامت عقیده و عملت را تضمین خواهد کرد .
در طول دوران زندگی ام بیش از هر حدیثی ، دو حدیث همواره در ذهن من تکرار شده. دوست دارم آن دو را برای تو که دوستت دارم بگویم : “العالم بزمانه لا یهجم علیه اللوابس” و ” دو دسته کمر دین شکستند. عالم متهتک و جاهل متنسک “.
فرزندم !امیدوارم مرا در این سالها شناخته باشی و بدانی که هرگزاز تو نخواهم خواست روایتم را یکسره بپذیری. گفتم تا اگر بهره ای از حقیقت داشت در کنار روایتهای دیگر،آنرا هم ببینی .
دوستت دارم و به خدا می سپارمت .
___________________________________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

