آن “ویرانه” آغاز و این “ننگ” آخر !

آگوست 17, 2009 at 12:40 ق.ظ | In از دیگران, خاطرات | 10 Comments

آقای وحید خراسانی از مراجع صاحب اعتباری است که مجلس درسش در مسجد اعظم قم همیشه پر است و شلوغ .دو سه سال پیش شنیدم شیخ صادق لاریجانی داماد آقای وحید است.قاعدتا در زمانه ای ،شیخ صادق ،داماد آقای وحید شده  که حضوری در قدرت نداشته است .چه اینکه آقای وحید چندان رابطه ای با حاکمان ندارد و کمابیش در قم معروف شده است به مراجعی که در سکوتند. تا جایی که من می دانم آقای خاتمی  تنها رئیس جمهوری است که با آقای وحید در سالهای اولیه ریاست جمهوری اش صحبت کرد. دیداری که محمد علی ابطحی می گوید دو نفری به اتاقی رفتند و خصوصی صحبت کردند و در حالی بیرون آمدند که چشمهای هر دو نفر پر از اشک بود .آقای خاتمی در بازگشت به تهران و در جلسه هیات دولت پیشنهاد تعطیلی سوم جمادی الثانی را داد و تصویب شد . آقای وحید به همراه مرجع بزرگِ از دست رفته -آمیرزا جواد آقا تبریزی- همت بسیاری به خرج دادند برای هر چه بیشتر زنده کردن بزرگداشت شهادت حضرت زهرا .آنطور که آقای ابطحی نقل کرده آقای وحید پیشنهاد تعطیلی سوم جمادی الثانی را داده بودند .

در نقل قولی که منسوب به آقای وحید است گفته شده که ایشان به شیخ صادق درباره نسبت “رئیس قوه قضائیه” و “آخرت” هشدار داده اند .ریاستی که برای هاشمی شاهرودی به پایان رسید .هاشمی شاهرودی در بدو ریاست به گفته خودش “ویرانه” تحویل گرفت و در خاتمه اش دادگاهی را برگزار کرد که به گفته آیت الله مصطفی محقق داماد از قول یکی از مراجع “باعث ننگ قضای اسلامی ” بود و هست . آن ویرانه آغاز و این “ننگ ” آخر ! در قم هاشمی شاهرودی از مرتبت علمی قابل توجهی برخوداراست .و انصافا هم از شاگرد آیت الله محمد باقر صدر جز این انتظاری نبود ونیست . باری !در طول دوران ریاست هاشمی شاهرودی دو هاشمی شاهرودی  نمود داشت . یکی با همان انتظاراتی که از آدم فاضلی چون او انتظار می رفت .با گفتاری عالمانه. و یکی هم رئیسی که گویی قدرتی نداشت یا اگر داشت از خود سلب مسئولیت می کرد !با سکوتی دردناک !

حالا شیخ صادق لاریجانی می خواهد جای هاشمی شاهرودی را بگیرد .شیخ صادق هرگز به لحاظ علمی در قم به جایگاه هاشمی شاهرودی نمی رسد . آقای هاشمی شاهرودی به عنوان فقیهی عالم در قم مورد احترام است . اما شیخ صادق هرگز اینگونه نبوده . گو اینکه شیخ صادق را به “فلسفه ” خاصه “فلسفه اخلاق” و “اصول فقه” می شناسند اما به عنوان “فقیه” کمتر شهرت دارد .آقای هاشمی شاهرودی با آن جایگاه به “ننگِ ” خاتم ، خاتمت بخشید به ریاستش و شیخ صادق اما با این جایگاه علمی،  چه خواهد کرد ؟! بی جهت نیست که در نقل قولی منسوب به آقای وحید به او درباره این ریاست، زنهار داده شده است !

__________________________

در نقل قولی موثق شنیدم که در زمانه آقای خاتمی وقتی قرار شده که وزیر زن انتخاب کنند از جاهای مختلف پیغام فرستاده شده که “جواب حضرت زهرا را چه خواهد داد ؟”….آقای خاتمی هم دست نگه داشته !

__________________________

پروردگارا ! این گریه های گاه و بیگاه کی تمام می شود آخر ؟!

__________________________

پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…

روزگار خوش کامنتی !

جولای 25, 2009 at 1:57 ق.ظ | In خاطرات | 8 Comments

کامنت ” مسالینا” کافی بود برای اینکه پرتاب بشم به اندرون آرشیو کامنتهای سابق دوستان !به ذهنم رسید همچین بدک نیس یه اشاره ای بشه به اون کامنتها . چرا هی ملت برن تک تک آرشیو کامنتها رو نگاه کنن و دور از چشم بقیه هی بخندن ؟هان ؟

چند تایی از کامنتها رو انتخاب کردم که برای خودم بیشتر از بقیه خنده دار بود . شاید بعضی از دوستانی که به اینجا سر می زنن این کامنتها رو ندیده باشن یا خیلی متوجه اونا نشن .ولی خب به نظرم کسی از خوندن این کامنتها ضرر نمی کنه .

خواستم کامنتها رو با اسم کامنت گذارنده بذارم اینجا ولی خب دیدم این چه کاریه آخه ؟ چرا همه کارها رو من باید انجام بدم ؟ خب خودتون یه خرده به مختون فشار بیارین ببینین می تونین حدس بزنین هر کدوم از این کامنتها مال کیه ؟! البت واضح و مبرهن است که بیشتر کامنت ها مال یه نفره ! اون یه نفر هم که عمرا معلوم نیس !!! بس که هی از این وبلاگ میره به اون وبلاگ ! کامنتهای پر ارزش ما رو هم با حذف وبلاگ اولش به باد داد ! یعنی اصلا فکرشو نکرد چقدر برای اون کامنتها زحمت کشیده شده ؟آخر زمون شده دیگه !ا…الان از یادآوری اون کامنتهای مرحوم یا مرحومه بغض راه گلومو بسته …کسی دستمال داره اینجا ؟ از اون عطری ها باشه لطفا !

***
برای جمع و جور کردن این کامنتها انصافا خیلی زحمت کشیدم . دستم درد نکنه .ولی خب می تونست خیلی بهتر از این بشه . ازقسمت زیادی از کامنتها مجبور شدم بگذرم چون خیلی طولانی می شد . فک کنم همینا رو بخونین مجبور می شین برین بقیه رو خودتون دوباره بخونین . همه زحمتها رو که من نباید بکشم ! بد عادت می شن ملت ! والا !

***

کامنتهایی با مضمون اینکه کامنت گذارنده آپ تشریف دارند :

-دختره خل سلام

من آپم.

-آپم اگه نیای می رم تو کاره خفه کردن

-راستی منم آپم.سر بزن شنگول می شم

-ببین من آپم…
هم اکنون نیاززمند یاری کامنتی شما هستیم.

بنیاد بیماریهای کامنتی

-سامیلیک
خانم بزرگ ما آپیدیم.اما لطفا به من سر نزن.

-من آپم.
دمت بره زیر تریلی به حق این ساعت اگه نیای و نظر نذاری

کامنت برای تشویق به آپ کردن:

-ببین دوست خوبم یه پیشنهاد برات دارم:

برو جلو بوق بزن.

-آدم غیرت داشته باشه بره کافی نت آپ کنه هم خوبه والا

-یه ضرب المثل قدیمی می گه:هر که آپش بیشتر برفش بیشتر
یا
به آپ تا دنیا به روت به آپه
یا
قطره قطره جمع گردد وانگهی یک آپ شود

کامنتهای خیلی جذاب ::دی

-حقیقتش رو بخوای من توی این دنیا یه گونی رسالت دارم.از جمله ی اونها سر به سر گذاشتن با معصومه ست به گونه ای که جز معصومه در بیاد

-هیچ خاطره ای برای من جذابتر از سرکار گذاشتن شماها نیست.
البته من امیدوارم روزی برسه که به ایده آلم تو دانشگاه برسم یعنی روزی که بتونم برا استاد سعیدی زیر پایی بگیرم بعد با مخ بیاد رو زمین

-از این که گفتی رفتیم در در دانشگاه و برف بازی کردیم و دل دوستان عزیزمان از اینکه در اون محل حاضر نبودندسوخت خیلی لذت بردم .

-اصلا معصومه کلهم ملسه برا آزار و اذیت.هیچ لذتی بالاتر از آزار معصومه روح منو شاد نمی کنه

پاسخ مشارالیها به کامنت فوق:

-گیر نده من رو اذیت نکنه روزش شب نمیشه!
حرف نداره بزنه . پای من رو میکشه وسط!
به جان زینب پایه ام کله اش رو همچین توی برف فرو بنماییم که اسم خودش رو هم یادش بره چه برسه به مردم آزاری !!

-من فکر می کنم ماهیتابه برات کمه نظرمثبتت نسبت به جفت پا چیه؟

-هیشکی دانشگاه نیست.کاش تو بودی می رفتیم تو سلف ترقه می زدیم.آخ می خندیدیم آخ می خندیدیم.

یاد آوری خاطرات :(یاد این وبلاگ یه گونی کود حیوونی بخیر…سوژه ای بود اسمش کلا !!)

- آخه از شما چه پنهون ما یه زمانی توی گاوداری کار می کردیم.چه دورانی بود.مخصوصا موقع هایی که این روده گاوهای بیچاره دچاره راه بندان می شد ما خیلی بهشون کمک می کردیم.میومدیم گونی گونی این کودا رو جمع می کردیم.من با هر کدوم از اون گونی کودها کلی خاطره دارم و نوستالژی می شم.ای خدا چه دورانی بود.
و این انتهای آرزو من برای کودهایی ست که در بلاتکلیفی مانده اند.زیرا کسی قدرشان را نمی داند.کسی نمی آید آنها را درگونی کند.کسی نمی آید آنها را نوازش کند.کسی نمی آید آنها را در آغوش کشد.آخر چرا؟؟؟چرا مردم انقدر سنگ دل شدن؟
آرزوی دیگرم برای تمام گاوهایی ست که هیچ وقت روده هایشان دچار راه بندان نشود.
واین برای من حقیقت محض است.

- من فقط توی راه خونه تا دانشگاه به مسائلی از قبیل:تاثیر کورکدیل های افریقایی بر میزان درجه حرارت زمین،بالا رفتن میزان گرینماین جو که باعث افسردگی شدید مورچه های پردار می شه.و آخرین و حساس ترین موضوعی که بهش می پردازم اینه که آیا نسل انسانها به اورانگوتان ها برمی گرده یا نه.
فقط همین.

- ای روزگار!
یادش بخیر اون روزا رو که می رفتم گاو داری.
ای روزگار.می بینی چه زود می گذره.
خب می دونی همون موقع ها بود که به خواص فوق العاده کود حیوانی(برعکس اسمش) پی بردم.
حالا هرچی من می گم شماها بگید نه.

کامنتهایی درباره وردپرس کبیر :

- به وردپرس بپیوندید تا رستگار شوید !!!

- بشتابید به آغوش وردپرس ! که خربزه آبه !(چقدر مرتبط بود این !!)


- سومندش که از من به کلیه نسوان و ضعفا یه جمله نصیحت
از اینگوش بشنو فواید ورد پرس
از اونگوش در کن فواید وردپرس
خیلی آشغاله

پاسخ کوبنده ای به کامنت فوق :

- اصلا همین که “مجاهد” در مورد وردپرس این جوری میگه نشون میده وردپرس چقدر خوبه !!

- بببین می دونی حافظ منظورش از این بیت چیه ؟
جهان وکارجهان جمله هیچ درهیچست
هزاربارمن این نکته کرده ایم تحقیق
جهان و کار جهان یعنی بلاگفا و کارای مزخرفه بلاگفا !! که گاهی اصلا بخش نظراتش بالا نمی یاد !!!
اما این بیت :
دریغ ودردکه تااین زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
در شرحی جدید بر غزلیات حافظ و در نتیجه نقد ادبی، محققان به این نکته غامض پی بردن که منظور از “رفیق” در این بیت چیزی جز” وردپرس” نمی تونه باشه !..و اینو از کرامات حافظ دونستن که تونسته تو اون زمان از ظهور پدیده ای مثه وردپرس خبر بده !
و این بیت :
به مأمنی رود غنیمت شمر وقت
که درکمین گه عمرندقاطعان طریق
یعنی هر چه زودتر به آغوش وردپرس بشتابید ! و گول راهزنهایی مثه بلاگفا رو نخورین !!!

حالا فهمیدین ؟! پس عبرت بگیرین ؟ پاشین بیاین وردپرس ! آغوش وردپرس به روی همه باز است ! نامحرم که نیس !

***

کامنت درباره خرده دعواهای دختر و پسری تا دلت بخواد داشتیما ! ولی خب امان از یک عدد استاد که ظاهرا باعث شد وبلاگ کود حیوونی منهدم بشه ! ولی برای خالی نبودن عریضه :

- یه دختر خانمیه تازه دیپلمش رو گرفته.خیلی با کمالاته،اصلا از هر ناخنش یه انگشت می باره،مدرک هنر در خانه و ملیله دوزیش رو هم تازه گرفته.تو خیاطی و گلدوزی هم حرف نداره.حالا هر کی مایله.هر کی خواهونه.دیگه خودتون می دونین.فقط طرف داره از دست میره ها.بدو که دیر شد.بدو بدو که از دست رفت.
بچه چرا نشسته؟مگه پسر دم بخت ندارین تو خونه؟
طرف ماشین هم داره ها!!!تازه اگه بچه خوبی باشه با ماشین می برتش پارک بهش بستنی می ده.

- ” 95 درصد از پسرها تعریف کردن ندارن “
می خوام این جمله رو ملکه ذهنم کنم.
پیشنهاد می کنم بقیه هم روزی شصت بار از روش بنویسن.بعد اونو شصت بار برای بقیه، هم یه شکل خواندن و هم به شکل پانتومیم و نمایش اجرا کنن.و در نهایت به همه دوستان مونث پیشنهاد کنن که در یک عملیات تروریستی همه ذکور را با هم در یک نقطه جمع کرده و سپس روی انها نفت ریخته و یک کبریت ناقابل حرامشان کنیم تا بشریت(اشاره به خانمها) از دست این موجودات خلاص شوند.

پاسخی فوق کوبنده و ویرانگر به کامنت فوق :

- با اجازه منم به جای “پسرا” از کلمه “دخترا” استفاده می کنم !! این جوری خیلی درست تر می شه !

ما که جرات همچین جسارتی به دوستان غیرتی رو نداریم و نداشتیم ! ولی مرحوم مجاهدت و متولد آذر( که به شدت مدافع حقوق زنان بودن)  می گفتن “مسواکینا”  !

-  من غیرت دارم و اصلا خوشم نمیآید که یه نفر بیاد واسه رفیقم کامنت های طولانیو بلند بذاره ….این امتیاز فقط ماله مدیکو و بس….
مدیکو!
مدیکو:بله
مسالینا:وسایل شکنجه رو بیار
مدیکو :جا گذاشتم

***

این کامنت برای شاد کردن دل یک عدد استقلالی ه ! آخی ! دلم سوخت !آگاهان معتقدند که بقایای آخرین استقلالی رو به صورت فسیل های مربوط به دوره مزوزوئید کشف کردن !این یکی دو تایی هم که موندن از دست رفتن دیگه !ولی دلم روشن ه که سر به راه می شن ! آره !

- ما زور زدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما زور زدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی رو داری بابا.
حالا که شماها بعد از کلی که خودتون رو چلوندین و کلی نذر ونیاز و کلی زنجموره تونستین توی دقیقه ی 85گل مساوی رو بزنین.جایی اینو نگی ها بهت می خندن.
(ولی خودمونیما،موقعی که استقلال گل زد قیافت دیدنی بود.کاش ازت عکس گرقته بودم،اونوقت خوراک پست دفعه ی بعدیم جور بود.عکس تو رو مینداختم زیرش می نوشتم عکس یک عدد پرسپولیسه دماغ سوخته،لطفا نظر بدید.)
از اون گذشته،اگه تاریخ پر از سوتی و سولاخ پرسپولیس رو می شد.اونوقت اون 6 تا گلی که قبل از تولد تو خوردن در کنارش هیچ بود.
بله خانم.نمی دونی بدون

کامنت های غیرمرتبط:

- حالا که خوب ملتفت شدی من کاملا روی قول مردونم پایبند بودم بذار اشکامو پاک کنم.یه فین درست و حسابی هم بکنم که سبک شم بعد باهات حرف بزنم

- نمی دونم چرا مکانیسم بدنم کلهم متحول شده.بهش می گم می خوام گریه کنم یه کاری می کنه که خندم بگیره.نه یه خنده ی معمولی ها!!! از این خنده های قاه قاهی.
می گم چطوره به اون سه تا اوس مشنگ بگیم که به جای این همه خنده یه روز همه گریه کنیم.

- در ضمن گول این ممد رو نخور.
دروغ می گه که لینک می کنه.از سادگی چند تا انسان معصوم سواستفاده می کنه.
اصلا روشش اینه ها.
چند وقته دیگه هم سر و کله این اسمارتیز پیدا می شه تا دلت بخواد برات جناب جناب می کنه و یه خورده هچل هفت به هم می بافه و می گه لینک هستی از این حرفا

- یه نفر از دهات وصل میشه و احتمالا خطشون از این گازوئیلیهاست که با “هندل” روشن میشه و شکر خدا هیچ وقتم راه نمی افته!..

- حقیقتش رو بخواین نوه ی عمه ی دایی بابام گردنش لای در اتوبوس گیر کرده و ما هم یه خورده دست و بالمون بستس،اینه که مزاحم شما شدیم.آخه منابع موثق هم اعلام کردن که شما جدیدا از خجالت یه تراول 50 تومنی در اومدی و خوردش کردی.ما هم گفتیم تا خرجش نکردی مزاحمتون شیم.حقیقتش ما حال و حوصله نجات دادن نوه ی عمه دایی بابامون رو نداریم فقط می خوایم با این پول یه اره برقی کرایه کنیم و سر این بابا رو قطع کنیم.حالا اگه احیانا پولی چیزی تو دست و بالت از اون 50 تومنی مونده بود ما رو هم بی خبر نذار که حداقل به زور ازت یه مبلغی بگیریم.

******************

همه اینهایی که خوندی در راستای این کامنت بود :

- در راستای پیشنهاد برخی دوستان مبنی بر شاد نوشتن می خواستم پیشنهاد کنم بی زحمت یه کم قر دار بنویس آدم می آد تو وبلاگت حال بیاد

اگه قر دار نبودن که به من ربطی نداره. برین یقه اونایی رو بگیرین که این کامنتها رو تولید کردن ولی اگه زیادی قر دار بود بالا غیرتا مراعات زن و بچه رو بکنین که از اینجا رد می شن .بگذریم از اینکه ممکنه ییهو رگ غیرت یه نفر -که احتمالا با خوندن اینا غیرتش دچار حس نوستالوژیک می شه- بزنه بالا !از من گفتن بود. حذر کنید . قرها رو نگه دارید برای جای دیگه ! والا !

_____________________________

پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…

مشهد!

مارس 26, 2009 at 1:05 ق.ظ | In خاطرات | 15 Comments

چند باری است که تکرار می شود. اینکه به محض رسیدن به مشهد رو به رو می شوم با کسانی که خیلی ها فکر می کنند مشهدی ها همه چهره ای شبیه آنها دارند .کسانی که در مشهد معروفند به “خاوری ” یا “بربری” !شکل “خداداد عزیزی”.بیرون از مشهد بعضی ها که مشهد نرفته بودند وقتی می فهمیدند مشهدی هستم می پرسیدند پس چرا شبیه “خداداد” نیستم و باید توضیح می دادم که مشهدی ها لزوما شکل خداداد نیستند .شاید دلیل تکرار این دیدن ها به  محض ورود به مشهد این باشد که خوب بفهمم که رسیدم مشهد . مشهد که همچنان تازه است برایم و دیدن حتی خیابانهایش حس نوستالوژیکی ایجاد می کند .غیر از خاوری ها دیدن پیرمردهای مشهدی که عمامه ای به سر دارند حال و هوای مشهد را زنده تر می کند . این طور که بزرگترها می گویند قدیم ها رسم بوده وقتی مشهدی ها حج می رفتند بعد از برگشتن، عمامه زردی به سر می بستند و معمولا تا آخر عمر هم نگهش می داشتند . تعداد این پیرمردها هر روز کمتر می شود . اما هنوز آنقدر هستند که در محلات قدیمی تر مشهد دیده شوند.ایستگاه راه آهن مشهد هم در محلات قدیمی مشهد است .در اتوبوس که می نشینم لهجه های مشهدی به نظرم خیلی غلیظ می آیند . صدای یک نفر  که دارد با موبایل صحبت می کند شنیده می شود . بی آنکه صدای طرف مقابل را بشنوم .

-جان ما ؟
-…..
ها یره ! مویمُ همچی کوبیدُمِش به دیفال که نِفمید از کجا خورده !مُخواستُم بِزِنُم لِهِش کُنُم !
-….
ها به امام هشتم !

از شنیدن “یره” خنده ام می گیرد . تکیه کلام خیلی از مشهدی هاست ! سن راهنمایی که بودم خودم هم کم استفاده نمی کردم .هر چقدر هم مامان می گفت نگو باز نمی توانستم . آنقدر در مدرسه مان “یره” گفته می شد که شده بود تکیه کلامم !معنای چندان ثابتی هم ندارد. از آن کلماتی است که باید درون یک لهجه معنایش را درک کنی ! شاید به معنای “یار” باشد و گاهی هم “یارو” !از یادآوری دوران کودکی ام  احساس خوبی پیدا می کنم . هنوز هم خوابهای من در مشهد می گذرد .

حالا اتوبوس از محلات قدیمی تر مشهد عبور کرده و دارد می رسد به خیابانهای مدرن و جدید مشهد . چقدر تیپ های فشن زیاد شده اند . مغازه ها اما خیلی تغییری نکرده اند .ماشین هایی که بی جهت با جهت بوق می زنند هم کاملا به چشم می آیند .آخر خط اتوبوس ،خیابانی است که آن سویش دبیرستانم در یکی از کوچه هایش قرار دارد . باز یاد دوران دورتر می افتم . یاد مدرسه ابتدایی که حالا شده “آموزشگاه رانندگی ” و مدرسه راهنمایی که تابلویش “دانشکده علوم قرآنی” را نشان می دهد .

قدم زدن در کوچه های مشهد و دیدن پسر بچه های نه ده ساله می بردم به زمانی که روزی سه نوبت فوتبال بازی می کردم با بچه محلها در کوچه مان !از خودم می پرسم اگر توپ پلاستیکی درست نمی شد بچگی ما چگونه آنقدر خوش می شد ؟!چقدر توپ پلاستیکی خریده بودیم و این اواخر چقدر خوب یاد گرفته بودم چطور یکی را جلد دیگری کنم و حتی گاهی توپی درست می کردم با سه جلد ! آن همسایه مان هم که انگار کمین می گذاشت تا به محض افتادن توپ به حیاط خانه اش آنرا پاره کند و بیندازد جلوی ماها !عادت کرده بودیم . آخر کوچه همسایه ای بود که می گفت مگر جلوی خانه اش زمین مکه است که هر روز می رویم فوتبال بازی می کنیم ؟ وسط کوچه هم یکی بود که همیشه مریض بود و حوصله شنیدن سر و صدای ماها را موقع فوتبال نداشت . سر کوچه هم که یک نفر انتظار افتادن توپ را داشت برای پاره کردنش !ما هم چقدر پررو بودیم ! جان به جانمان هم که می کردند دست از فوتبال برنمی داشتیم . خسته که می شدیم یک نفر بود که دورش جمع می شدیم و برایمان قصه می گفت . قصه هایش تکراری شده بود .گاهی هم برایمان شکلک درمی آورد یا تقلید صدا می کرد . هفت هشت نفری می شدیم که پای ثابت فوتبال بودیم .

آنقدر غرق شده بودم در گذشته که نفهمیدم کی رسیدم خانه خاله ام ! خاله خوبم به مادرم می ماند .مهربان است و از هیچ محبتی در حقم دریغ نکرده .مشهد که بودیم آنقدر می رفتیم خانه همدیگر که بچه های محل تا ماشین شوهر خاله را می دیدند صدایم می زدند ” علی ! قومتان !” .یک آن فکر می کنم خدا چقدر لطف کرده در حقمان بابت وجود همچین خاله ای ! دلش به وسعت دریا !نه ! به اقیانوس می ماند و وسعت دیدش انتها ندارد . از آن آدمهایی که دوست دارم ساعتها بنشینم و حرف بزنم باهاش . قبل ترها فقط گوش می دادم و امروز بیشتر مخالف خوانی می کنم و از در مخالفت در می آیم !در هر دوحال لذت بخش بوده برایم .سرد و گرم چشیده روزگار ! دوست دارم باز هم برایم از روزگاری بگوید که دانشجو بوده و انقلاب فرهنگی شده و دو سال تعطیلی دانشگاهها طول کشیده .از نشریات جورواجور آن روزها که هنوز هم چند تاییش را نگه داشته برایم بگوید و باز هم نشانم دهدشان .از اینکه چقدر رواج داشته روحیه کمک به” مستضعفان” !تعریف کند که چگونه وقتی برای کمک به روستائیان در درو کردن مزارع می رفته دستان سفیدش تا آرنج تیره شده بودند .از کتابهای شریعتی و هیجان آن روزها بگوید .روزهایی که روی قالی دستی راه نمی رفته که می گفته نمی تواند روی قالی هایی راه برود که دستان و چشمان عده ای محروم و ندار پای آنها رفته است ! و امروز که آن کارها را به دیده تردید می نگرد !

حرکت می کنم برای رفتن به حرم .باز دلم شور می افتد از دوباره دیدن گنبدش . این حس انگار تمام نشدنی است .یاد مهربانی و رافت امام هشتم که می افتم دلم آرام می گیرد. یادم هست که در اذن دخول حرم می گویم تو جایگاه مرا می بینی و کلامم را می شنوی و جواب می دهی ! و خودم که می دانم کجا هستم و چه کرده ام . دلم آشوب می شود . آخر اذن دخول را مرور می کنم که اجازه ای بده همچون اجازه ای که به اولیائت می دهی که اگر من اهل آن نیستم تو اما اهل مرحمت هستی ! دلم آرامِ آرام می شود .

دم دربهای ورودی همانجا که اتاقکهایی ساخته شده برای تفتیش ، مشاجره مردی با مامور تفتیش توجهم را از دور جلب می کند . نزدیک که می شوم صدای مرد را می شنوم که می گوید : “همین کارها رو می کنید که …” حرفش را می خورد . خانمی آن طرف تر دارد التماس می کند انگار !و دختر بچه شش هفت ساله ای که حیران ایستاده . مامور تفتیش به دختربچه بدون روسری اشاره می کند و رو به همان مردی که حرفش را خورد می گوید “این دختر خانمی که الان به این سن رسیده و حجاب نداره فردا چه جوری می خواد چادر سر کنه ؟!”…اجازه ورود نمی دهند . همان مردی که حرفش راخورد دست دختربچه را می گیرد و می رود .من که جلوی درب ورودی ایستاده ام  رد قدمهایشان را تا جایی که جا داشت گرفتم .دلم می خواست چیزی بگویم . نمی دانستم اما چه باید بگویم . قاضی خوبی نبودم و نیستم .من که خواستم وارد شوم مامور تفتیش چیزی بهم نگفت .شاید چون نیازی به روسری نداشتم و قرار هم نبود چند سال دیگر چادر سر کنم . خودم اما می دانستم که اذن دخول را کس دیگری می دهد . و اگر مثل مامور تفتیش بود من یکی هیچ وقت اجازه وارد شدن پیدا نمی کردم .مهربانیت را چگونه وصف کنم ؟ “کیف اصف حسن ثنائکم ” ؟

وارد حرم می شوم .جایی نوشته : “انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی” !.وادی طوی که می گویند همین جاست ؟!اگر فهمیده بودم کفشی نباید به پا می داشتم . پس چون نمی فهمم کفشهایم به پایم می ماند .وصف حال و هوای حرم را تو خود بهتر می دانی .السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ! یا ایها الامام الروف !

… !

برای گرفتن کفشهایم به کفشداری می روم وپیرمردی را می بینم  که از چهره چروکیده و سوخته اش معلوم است کشاورز است .به کفشدار می گوید از روستاهای اطراف کاشمر است . درپاسخ به سوال از وضع بارندگی می گوید: “همچین بد نبوده . ولی تعریفی هم نبوده .خدا رو شکر . روزی رسان خداست.ما رِ خلق کرده خودشم روزی ما رِ می ده …” از این همه پاکی و سادگی اشک در چشمانم حلقه می زند .شاید اگرچند سال پیش بود دوست داشتم در حسرت داشتن ایمان پیرمرد به حال خودم زار بزنم و از پیرمرد بخواهم که یادم بدهد چگونه باید زیارت کرد که برسم به جایی که او رسیده ؟!انگار همه عمر نرفته ام به زیارت !پیرمرد ایمانی داشت که این چنین خالصانه مانده بود و شاید هیچ گاه موردپرسش قرار نگرفته بود . و من که خیلی وقتها سرگردان می شوم بین این همه پرسش ! امروز اما این سرگردانی را غنیمت می دانم .این زیارت با محبت ، با اخلاص و با معرفت کی نصیبم می شود ؟!این چنین زیارتم آرزوست!”رقصی چنین میانه میدانم آرزوست “.

“آدم خوبی بود.”

ژانویه 27, 2009 at 3:38 ق.ظ | In خاطرات | 13 Comments

داشتم کانالهای تلویزیون رو یکی یکی نگاه می کردم ببینم چیز به درد بخوری پیدا می شه آیا ؟! این روزا که تقریبا همه کانالها هر لحظه و هر موقعی و خیلی زودتر از “دهه ” دارن در مورد سالگرد انقلاب برنامه پخش می کنن. دیدم یکی از شبکه ها داره در مورد دولت موقت و بازرگان یه سری تصاویر پخش می کنه …تا رسید به صحبت آقای مهدوی کنی در مورد بازرگان . می گفت آدم خوبی بوده بازرگان .منتها به قول خود بازرگان امام بولدوزر لازم داشت اما من یه پیکان بیشتر نبودم .

من خیلی بازرگان رو نمی شناسم . نه سنم به این حرفها قد می ده و نه چیز زیادی ازش خوندم . فقط از خیلی ها شنیدم که می گن آدم خوبی بوده . حالا حداقل از نظر اخلاقی .استادی داشتم همین ترم گذشته که هی تاکید می کرد برای خوندن کتاب خاطرات بازرگان . گذاشتم سر فرصت که حتما بخونمش . ولی فعلا  نخوندم .

دو سال پیش یه درس  دو واحدی داشتم با دکتر رجایی ! دکتر رجایی همون بود که تو انتخابات مجلس ششم رای آورد و بعد با یه سری اتفاقات عجیب و غریب و ابطال 700 صندوق رای نتونست بره مجلس .از کسایی هست که معروفن به ملی-مذهبی .چند سال پیش تقریبا همه ملی -مذهبی ها رو گرفتن به اتهام براندازی ! علیرضا رجایی رو هم گرفته بودن . خب ما فک می کردیم احتمالا باید در طول ترم یه سری تیکه های سیاسی هم بگه ولی نگفت . یعنی حرف خاصی نگفت . بیشتر درسشو می داد و می رفت . خیلی هم خوب درس نمی داد . آدم با سوادی بود .خیلی به مسائل ایران مسلط بود . ولی  به قول خودش آدم مکتوبی بود . یعنی سر و کارش بیشتر با نوشتن بوده تا گفتن . برای همین شاید بیان خوبی نداشت . ولی آدم خوبی بود . بنده خدا خیلی احترام می ذاشت به همه .متواضع بود .حتی شاید بگم دوست داشتنی بود . با اینکه می دونم تو کلاس  کسایی بودن که از نظر “عنوان” به این آقای رجایی خیلی خوبی نکرده بودن . دلش برای ایران واقعا می تپید.دنبال پیشرفت و توسعه ایران بود. به قول خودش دنبال “پروژه دموکراسی “!

بازرگان هم تو طیف ملی-مذهبی ها قرار می گیره . از مجموعه ملی-مذهبی ها شناخت زیادی ندارم جز همین برخوردی که تو این درس با دکتر رجایی داشتم . قرار بود “احمد زید آبادی” برای یه درس اختیاری  بیاد که گفتن وزارت علوم اجازه تدریس بهش نداده . کلا آدمایی هستن که به نظرم ایران رو دوست دارن عمیقا . بدون اینکه بخوان نقش مذهب رو تو ایران انکار کنن ولی اولویت براشون پیشرفت ایران ه .

خوبه که آقای مهدوی کنی  حداقل می گفت بازرگان  آدم خوبی بود .وقتی داشتم حرفها و تصاویر رو نگاه می کردم یادخبر لغو مراسم سالگرد فوت بازرگان افتادم . نمی دونم چرا نباید اجازه داده بشه برای اولین رئیس دولت بعد از انقلاب مراسم سالگرد فوت گرفته بشه ؟! این چه جور امنیتی ه که با یه سالگرد فوت گرفتن زیر سوال می ره ؟!…فک کنم عنوان برنامه “سه دهه صلابت” بود.

خبر لغو مراسم +زندگینامه ای کوتاه از بازرگان

***

مهندس بازرگان

بازرگان،فرزند بورژوازی ملی

وب‌نوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.