برای برادرم !
نوامبر 13, 2009 at 3:04 ب.ظ | In حرف دلم | 6 Commentsآن روزها که تازه شده بودم اهل روزنامه خوانی می دیدم که چطور روزنامه همشهری گل کرده و چقدر هم فرق داشت با بقیه !
چه می دانستم از آدمهایی که در همشهری می نوشتند آن روزها .هر چقدر که بیشتر همشهری را خواندم یک اسم بیش از همه برایم ماندنی می شد.به محض آنکه در صفحه آخر می دیدم مقاله ای از او چاپ شده با علاقه ای وصف ناشدنی می خواندمش. کوتاه می نوشت و گزیده .انگار که می خواهد “کم گوی و گزیده چون در” را نشان مخاطب دهد.
از آن روزها گذشت و من از همشهری خوانی فاصله گرفتم .نام آن نویسنده اما در ذهنم به یادگار ماند.بعدها که متوجه تفاوتهای نشریات شدم و از خواندن سیاهترین روزنامه روزگار ما خلاصی پیدا کردم باز نوشته هایش را پیدا کردم و این بار بهتر و بیشتر می فهمیدمشان .این صراحت ، شجاعت و شرافت نهفته در نوشته هایش به من می فهماند که نویسنده آنها هم اینگونه شریف است و شجاع و صریح …و چه درست فهمیدم !
آرام آرام که یادداشتهایش را می خواندم متوجه شدم که از خانواده فقیری بوده . یادم می آید که در یادداشتی از اوضاع و احوال دوران بچگی اش نوشته بود .از محله ای که در آن زیسته و رشد کرده.از هم محلی هایش که بیشترشان یا در یکی از جاده های سیرجان تصادف کردند و کشته شدند و یا اسیر قاچاق مواد مخدر شدند. از کارکردنهای گاه و بیگاه دوران بچگی اش نوشته بود.از دوران تابستانی کودکی اش که مجبور به کارکردن بوده است و بعدها چطور خودش را رسانده به دانشگاه تهران و دکترایش را گرفته ومتخصص مسائل خاورمیانه به ویژه در حوزه مسائل اعراب و اسرائیل شد.در دانشگاه مفید پرسیدیم چرا او را برای درس اعراب و اسرائیل نمی آورند ؟ گفتند ممنوع التدریس است آقا !
جنس نوشته هایش متفاوت بود با بقیه. آنچنان که خودش هم تفاوت داشت با خیلی ها. جز از طریق مقاله هایش نمی شناختمش .یادداشتهایش برایم شد مظهر شجاعت و صراحت. کودک فقیر داستان ما آنقدر با شرافت زیسته که این همه در نوشته هایش نمودار می شد.ما که رخسار را نمی دیدیم که از سر درون حکایت کند اما رخساره کلماتش را که می دیدیم و چه راحت می شد این شرافت و شجاعتی را که درآنها موج می زد درک کرد. تلخ می نوشت و حتی گزنده اما اینها همه برخاسته از دل سوخته و نگاه حساسش بود.
زهی ناباوری و تاسف بی حد که گویی تاریخ ما همچنان ادامه دارد و به حکم این تاریخ چنین نوشتن و زیستن کم جرمی نیست ودو بار روانه زندان شد.و حالا سومین زندان که بی شک رنجش فزونتر است و دل من داغدار این روزهای سخت !
***
برادرم !
چقدر این روزها دنبال نامی و نشانی از تو گشته باشم خوب است ؟ چقدر در حسرت خواندن یادداشت جدیدی از تو مانده باشم خوب است ؟ چقدر با خواندن نامه های همسر مقاومت اشک ریخته باشم خوب است ؟هان ؟تو چه می کنی این روزها ؟
یادداشت سه سال پیشت را باز خواندم یادداشتی که بارها و بارها خوانده بودمش . با خود فکر کردم تو چگونه زیسته ای و من انگار آنچه را خود ندارم در تو جستجو می کنم و وقتی این شجاعت و صراحت را در تو می بینم ناگزیر آن حس تحسین برانگیز باز سراغم می آید.آنجا که گفته ای چگونه در برابر تباه شدن شخصیتت مقاومت می کنی ! و به راستی چه مقاومی تو برادرشریفم!
برادرخوبم !
خوب از علاقه تو به مرحوم شریعتی آگاه بودم و می دانستم که تو چطور مرحوم شریعتی را بری می دانستی از انتقاداتی که به او وارد می کردند . من اما در این بین با تو موافق نبودم و وآن انتقادات را نادرست نمی دانستم .گویی اما این علاقه و شناخت از شریعتی تو را اینگونه سلحشورو مقاوم ساخته است. آن کلام و رفتار ابوذری بی شک از میان نوشته های مرحوم شریعتی برخاسته است . و تو چه مدافع خوبی هستی که در عمل نشان می دهی اینها را !با چنین رفتاری انگار آن انتقادات را کمرنگ تر کردی و می کنی و حالا من چه بگویم در مقابل قدرت استدلال عملی تو ؟
برادر نادیده ام !
این روزها می گذرند و من هر روز بیش از قبل اطمینان پیدا می کنم که این تو نیستی که در زندانی ! این زندان و بازجویان تو هستند که اسیر تو هستند ! شک ندارم که همانها هم در دل تحسینت می کنند . زندگی ات را ، شرافت و شجاعتت را و “خود” ماندنت را !
در انتظار آمدنت خواهم ماند برادر !
“…میتوانی مرا نیز مانند توماس مور فرض كنی، من به سبك خاص خویش، آدمی عارف مسلكم. در زندگی اجتماعی دایرهای برای انعطاف قائلم و دایرهای برای مقاومت. هر كس از دایره نخست با من برخورد كند، مرا راحت و منعطف و بذلهگو و شوخطبع خواهد یافت، اما آنكه بخواهد از دایره دوم بر من وارد شود و شخصیت انسانیام را تباه كند، مرا سخت و عبوس و جدی و انعطافناپذیر خواهد دید، حتی اگر گردنم مانند توماس مور به زیر گیوتین رود، نادم نخواهم شد، میتوانی بیازمایی!”
دلم می خواهد!
اکتبر 30, 2009 at 12:59 ق.ظ | In حرف دلم | 19 Commentsامشب دوستی می گفت دوست داشت مشهد می بود. غصه می خورد که هر سال دوست داشته و آرزو می کرده 11 ذیقعده مشهد باشد و هیچ وقت هم نشده که باشد.گفتم خوانده و شنیده ایم که هرکس نیت کاری را داشته باشد و قصد انجام آنرا بکند گویی آنرا انجامش داده.خودش اینها را از بر بود ولی من هم گفتم تا شاید آرام شود.نمی دانم حالش بهتر شد یا نه ! خودم اما دلم بیشتر خواست که ای کاش مشهد بودم .
***
دلم می خواست باز هم از مشهد و این بار با لهجه مشهدی خودمان بنویسم .به هر دلیل فرصتش نشد.ولی دلم می خواست ها !این را هم می شود گذاشت به پای همان کارهایی که آدم قصدش را می کند و مثل این است که انجام داده ! شما هم فرض کنید که انجام شده ! :دی
***
یکی از خیابانهایی که به حرم می رسد خیابان شیرازی است.امتداد خیابان شیرازی را که بگیری می رسی به چهارراه شهدا، میدان شهدا تا می رسد به میدان استقلال. از میدان استقلال حرم دیگر دیده نمی شود . ولی مشهدی ها چون می دانند این بولوار به حرم ختم می شود وقتی دارند از آنجا رد می شوند مکثی می کنند و سلام می دهند به حرمش !دلم می خواهد فرض کنم این بولوار همین طور ادامه پیدا می کند تا همین جایی که من نشسته ام و از همین جا رو به سوی حرمش بگویم :السلام علیک ایها الامام الرئوف !یا علی بن موسی الرضا !…وقتی سلامِ به امام رضا را همراه می کنم با صفت “رئوف” دلم قرص می شود به رئوفی که همین نزدیکی هاست !
***
مشهدی ها خیلی دلشان می خواسته که “غریب نواز” باشند . نمی دانم بوده اند یا نه ! ولی همیشه دلشان این طور خواسته !
__________________________________
کاش اگررها و آزادشان نمی کنند لااقل دلشان می خواست که آزادشان کنند .زهی افسوس که گویی حتی دلشان هم نمی خواهد .شاید نمی دانند که آزادگان دربند هم دلشان می خواهد که آزاد باشند و هم آزادند !
اکتبر 13, 2009 at 10:00 ق.ظ | In حرف دلم | 14 Comments
فضای خوابگاه و تختهایی که یکی بر دیگری قرار گرفته آدم را گاهی یاد تصاویری که از زندان دیده می اندازد !
چهره محمد قوچانی ، احمد زیدآبادی ، دکتر رمضان زاده ، صفایی فراهانی و… در ذهنم نقش می بندد و بعد با تصور آنچه بر آنها به سختی می گذرد از مقایسه زندان و خوابگاه خنده ام می گیرد.
ساعت تشکیل کلاس دکتر رمضان زاده هنوز روی بورد مانده.کلاسی که هرگز تشکیل نخواهد شد.
این چند شب کمتر شبی بوده که موقع خوابیدن یاد آزادگان دربند نیفتاده باشم !
_____________________
اینترنت مفتی که آدم داشته باشه همین جور دلش می خواد بیاد و بالاخره یه خرده از گرد و خاک اینجا رو بگیره !!دلم می خواد حرفهای دیگه ای اینجا زده بشه ولی کاش می شد !
____________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
مستضعفان علیه مستکبران !
سپتامبر 17, 2009 at 1:27 ق.ظ | In حرف دلم | 21 Commentsبرای نسل ما دیدن تصاویر و یا شنیدن خبرهایی درباره ظلمی که به “فلسطین” می شود تکراری است . تکراری است اما هیچ گاه از درد آن کاسته نمی شود . هر سال که می گذرد یک سال به مظلومیت “فلسطین” افزوده می شود. عجیب است که در این تقابل ظالمانه دسته ای بی پناه و بی سلاحند و آن دیگری سرتاپا مسلح و بی رحم !جنگ غزه که به راه افتاد خنده ام می گرفت از شنیدن نام “جنگ” ! تا آنجا که من می فهمم جنگ بین دو دسته ای است که با ابزار نظامی زورآزمایی می کنند تا شاید این گونه یکی بر دیگری غلبه کند . اما آنچه در غزه اتفاق افتاد هرگز اینگونه نبود. اینکه به آن “جنگ “می گفتند بیشتر شبیه جوک بود. شوخی بود.
همیشه آرزو می کردم کسی در “فلسطین” کشته نشود . آدمهای این گوشه از زمین هم حق صلح، حق آزادی، حق تعیین سرنوشت و اصلا “حق حیات ” داشته باشند .آرزو داشتم که مردم مظلوم آنجا به دور از منازعات سیاسی دولتها که هریک به نوعی منافع خود را در آنجا دنبال می کنند بتوانند برای خودشان تصمیم بگیرند.هیچ دولتی آنجا را وجه المنازعه خود با دیگران نکند. هیچ دولتی نخواهد از برافروختن آتش در آنجا منافع خود را به دست آورد. همه، همه اجازه دهند فلسطین آن طوری که هست خود را بنمایاند . اینها همه آرزوهای من برای فلسطین بودند و هستند.همیشه فکر می کردم اگر فلسطین آنطور که هست شناخته شود هیچ انسان آزاده ای نمی تواند از رنجی که بر مردم آنجا -به ناحق-روا می شود رنج نبرد.فکرها و آرزوهایی که البته همچنان در همان حد باقی مانده اند .
به دولتهای حامی فلسطینیان که نگاه می کنم دردم می گیرد . دولتهایی که عموما (اگر نگویم همه)دولتهایی ظالم و مردم ستیز و قدرت پرستند .بعد از خود می پرسم آیا این دولتها در دفاعی که به ظاهر از فلسطین می کنند صادقند ؟ اگر صادقند پس این همه ظلم و مردم ستیزی در درون قلمرو خود آنها چه چیزی را نشان می دهد ؟!فقط می شودخنده تلخی کرد.
فلسطین مظلوم است .روزگاری در دهه پنجاه و شصت میلادی دفاع از فلسطین نوعی ژست روشنفکری بود. واقعیت این است که دفاع از فلسطین نه یک ژست اسلامی ، نه یک ادای روشنفکری بلکه ضرورتی انسانی است . همانطور که هر سرزمین دیگری که بر مردم آنجا ظلم و ستمی روا شود مظلومند و شایسته حمایت و همدردی . مردم مظلوم در همه جا بی پناه و بی سلاحند . تفاوتی نمی کند در فلسطین باشند، یا چین، یا عراق، یا همین نزدیکتر ها !فلسطین به خودی خود موضوع و مساله نبوده و نیست. آنچه برای من اهمیت داشته و دارد فریاد برآوردن بر علیه ظلم است .”تفنگت را زمین بگذار” تفاوتی نمی کند در کجا فریاد زده شود ! هر جایی که ظلم باشد می شود خواند که ” اگر جان را خدا داده است /چرا باید تو بستانی؟”! چه تفاوتی دارد کجای این زمین کوچک چنین اتفاقی بیفتد ؟! نمی شود کسی مخالف ظلم باشد اما آنرا تقلیل دهد به حد و مرز مشخصی ! چه مقابله با ظلم حدود و ثغوری ندارد !کسی هم که می گوید نسبت به آنچه در فلسطین می گذرد دلش خون شده اما در جای دیگر بر خلاف آنچه ادعا دارد عمل می کند صادق نیست !هرگز صادق نیست ! حتی در دفاع از فلسطین هم صادق نیست .دردم می گیرد از این همه دوگانگی و بلکه صدگانگی !
امام خمینی به روشنی و درستی روز قدس را این گونه ترسیم می کند: “ روز قدس روزی نیست که فقط اختصاص به قدس داشته باشد،روز مقابله مستضعفین با مستکبرین است“
ما ایمان داریم به روزی که مستضعفان وارث این زمین خواهند بود و استکبار در تمام وجوه آن دیگر دیده نخواهد شد. به امید آن روز و در مقابله با مستکبران از هرنوع آن روان خواهیم بود .
بههوس راست نیایدبه تمنی نشود/اندر این راه بسی خون جگر باید خورد
جولای 13, 2009 at 12:32 ق.ظ | In حرف دلم | 10 Commentsدوستی داشتم و دارم که اولین بار به محض دیدنش حاضر بودم قسم بخورم از آن تیپ آدمهایی است که تفکراتی افراطی دارد و احیانا از آن دسته ای است که دستشان بدجوری به چماق می چسبد .بعدها متوجه شدم اینگونه نبوده و نیست . فعال سیاسی بود و خودش را “اصولگرا” می دانست اما هیچ وقت خودش را غلام حلقه به گوش آنها نمی دانست .گاهی اوقات حرفهایی می زد و انتقاداتی می کرد که به نظرم سوی روشن ذهنش را بیشتر نشان می داد .همین ها بود که ما را به هم نزدیک کرد . در انتخابات اخیر در قالب اصولگرایان حامی میرحسین در ستاد مرکزی میرحسین در تهران حاضر بود .من خیلی دیر خبردار شدم که شب بعد از انتخابات ریخته بودند و هر کسی را که در ستاد مرکزی بوده گرفته اند و برده اند و از قضا دوست من هم جزو دستگیر شدگان بوده .در یکی از امتحانات مشترک دیدمش . داغان بود و پریشان . فرصت نشد که باهاش صحبت کنم .از دوستان مشترک احوالش را جویا شدم . دو شبی در اوین مانده بوده . و ناباورانه آن دوشب را گذرانده . هرگز باورش نمی شده که روزی روی زندان راببیند.ظاهرا به خاطر سوابقی که داشته زود آزادش کرده اند و دوستان دیگرش را که همزمان با او گرفته بودند در بند نگه داشته اند .دوست نداشت درباره آن دو شب حتی حرفی بزند .شاید اگر حرفی می زد فقط فحش بود !
***
در همین وبلاگ یادداشتی نوشته بودم با عنوان ” آنچه از خاتمی می خواهم” . خانم “سمیه توحیدلو” کامنت کوتاهی گذاشت برای آن یادداشت و بعد هم لینک داد به آن . یکی از بازداشتی های اخیر که دست کم بیست روز است در زندان مانده همین خانم “توحیدلو” نویسنده وبلاگ “بر ساحل سلامت” است .بعد از بازداشت، وبلاگش انگار به لطف برادران به هوا رفته ! به صورت دائمی که نه ولی کم و بیش وبلاگش را می خواندم . انصافی که در نوشته هایش بود برایم جالب بود.به احترام همان کامنتی که برایم گذاشته بود بی مناسبت ندیدم که یادی کنم از او . و اینکه لحظه لحظه دعا می کنم برای رهیدنش از بند !خانم توحیدلو دانشجوی دکترای جامعه شناسی است .

***
از “محسن امین زاده” در این وبلاگ قبلا اسم برده بودم و گزارش سخنرانی ای که در دانشگاه ما داشت را اینجا آورده بودم .حالا محسن امین زاده گرفتار زندان شده و به همین خاطر دوست دارم ازاو هم یادی کنم ! آقای امین زاده برای آزادی ات و آزادی دیگر اسیران زندان دعا می کنم . او البته در زندان کوچکتری هست و ما در زندان بزرگتری. باری ! برای رها شدنش از زندان کوچکتر دعا می کنم .
برای “محمد قوچانی” که خواننده نوشته هایش بوده ام و دوستشان داشته ام . برای “محمد علی ابطحی” که می دانم چند نفری که به اینجا سر می زنند این روزها بیش از بقیه نگران او هستند .برای “احمد زیدآبادی” که یک بار اسم او را هم در این وبلاگ آورده ام . برای تک تک بی نام و نشانهایی که در این اوضاع روانه زندان شدند و این روزها بیش از بقیه نگران آنهایم .اللهم فک کل اسیر.
***
من نیز خودم را در زندان می بینم . مهم نیست که در زندان واقعی باشم یا نه ! مهم این است که تعداد بسیار زیادی از کسانی که این روزها درگیر زندان و پروژه اعتراف گیری هستند مورد احترام من بودند و هستند . بخش زیادی از حرفهای آنها حرفهای من هم بوده و هست . پس پر بیراه نیست که خودم را در زندان بدانم .ای بسا که پیام صاحبان قدرت نیز همین بوده ! که ای کسانیکه چون اینان فکر می کنید، بدانید که اگر بمانید بر آن حرفها جایتان در زندان است !
***
در آن روزهای پر از خشم ، کاریکاتوری را اینجا گذاشتم که مورد قبول دوستان عزیز اینجا نبود . برداشتمش. ولی هر بار بیشتر انتظار کشیدم که دوستان معترض از کامنتی که در همان یادداشت گذاشته شد حرفی بزنند که به نظرمن صدها بار بدتر بود از آن کاریکاتور! کامنتی که ابراز خوشحالی کرده بود از زندانی شدن عده ای ! کامنتی که خشونتی را در درون خود داشت که مرا بی اندازه ترساند . چگونه می شود کسی از زندانی شدن انسانی به خاطر حرفها یا فعالیت سیاسی اش و یا نقد کردن قدرت ،خوشحال باشد و آنها را ایجاد کننده “آشوب” بداند؟!ای عجب از این گردش ناموزون روزگار !
______________________________
نامه پر سوزو دردآور زینب حجاریان به مراجع را که خواندم باز پر شدم از اشک . خدایا چرا ؟!
______________________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
زمانی برای گریستن !
ژوئن 20, 2009 at 1:11 ق.ظ | In حرف دلم | 9 Commentsبیش از صد سال است که ملت ایران به دنبال “مشروطه خواهی ” است . این را تاریخ می گوید .
درست است که این بزرگراه “شیخ فضل الله نوری” است که به میدان آزادی می رسد ،اما این نام “میرزای نائینی” و “آخوند خراسانی ” است که درشمار آزادیخواهان ایرانی می درخشددرخشیدنی! آنانکه دیندار بودند و آزادیخواه !آنانکه دین به دنیای خود نفروختند و جاودانه شدند در این تاریخ !این قضاوت محتوم تاریخ است که کلاهش را به احترام آزادیخواهان بر می دارد . ناکسان و دشمنان آزادی در پرونده قطور تاریخ پرشکوه ایران سرنوشتی تلخ و رقت بار داشته اند!این را هم تاریخ می گوید !
در عجبم از آنانکه می توانند نامی بس نیک در تاریخی به بلندای نام ایران برای خود دست و پا کنند و …!
***
کسی ندیده که در اینجا از آه و ناله شخصی حرفی بزنم و نخواهد دید. امروز اما دلم پر از درد است ! دردم اما شخصی نیست .درد من فرو ریختن عزت مردمی است که سوگوارانه حاصل صد سال مبارزه شان را به نظاره نشسته اند !
این دل آنقدر این روزها زخم برداشته که تا پایان عمرش دیگر هیچ مرهمی دوایش نخواهد کرد .هیچ !ملیتم بر باد رفت ! همین امروز ! آنچه این روزها دیده ام خجالت زده ام کرده از ظاهر مذهبی ام هم ! خدای را شکر که اعتقادات دینی ام در پناه پدر و مادری متدین رشد کردند و بعدها در فراز و نشیب سوالاتم آنچنان صیقل خوردند و امن شدند که دست دزدان راهزن بی بته از دستبرد به آنها کوتاه شده است .اعتقاداتی که نه از مسیر مداحی به دست آمدند و نه طبالی که از تفسیری حق مدارانه ازسیره امامان معصوم (ع) حاصل شدند .جانم فدای امامان دینم !امامانی که شیوه تحمل و مدارا را ، عشق به حقیقت را ،آزادگی و حریت را ، عدالت و قیام به قسط را ، قیام بر علیه ظلم را ، زندگی مصلحانه و روشنگرانه را و… از آنها آموختم .امامانی که یادم دادند اگر مرد مسلمان از مصیبت کشیده شدن خلخالی از پای زن یهودی دق کند بر او حرجی نیست !درود بی انتهای خداوند بر آنان و بر پیامبررحمت(ص) باد !
ور نه اگر اینها نبود و اعتقادات خود را از راه مداحی و طبالی به دست آورده بودم هم امروز یکسره آنها را چون ملیتم بر باد می دادم که من ذره ای به دین و خدایی که اینها می گویند اعتقاد ندارم !دین اینها هرچه باشد “دین” نیست !
***
پایم که به دانشگاه رسید ماتمکده ای را دیدم که فغان و داد از سر و رویش می بارید .با استاد عزیزی هم صحبت شدم و نجوای سوزناکی آغاز شد . از گریه و آه این روزهایم گفتم و او هم . از استاد دیگری که به کنج اتاقش خزیده و تمام صبح را زار زار گریسته ! خوشحال می شوم که در این ماتمکده کس یا کسان دیگری هستند که همین نزدیکی آنها هم می گریستند این روزها . خوشحال می شوم برای پیدا کردن شانه ای که سرم را بگذارم و زار بزنم و آغوشی که در آن شانه هایم بلرزد.این تنها خوشحالی این روزها بود . خوشحالی از اینکه هنوز می شود گریست !
_____________________________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
پروردگارا/گریه مکن
ژوئن 16, 2009 at 10:45 ب.ظ | In حرف دلم | 8 Commentsسرخورده هستم و پر از نگرانی !
هوای دلم این روزها بارانیست. اشکهای گاه و بیگاه این روزهایم افاقه نمی کند .هوس یک دل سیر گریه کرده ام . از آن گریه هایی که آنقدر اشک بریزم تا به هق هق بیفتم .
پروردگارا
گریه مکن
درست می شود…
خواندن همین چند کلمه که گویا از “شمس لنگرودی” است و به شکل اتفاقی در وبلاگی دیدم ، بهترین کلماتی بود که این روزها به چشمم خورد.
***
این یکصدمین یادداشت این وبلاگ بود .حیف که حال و هوایش آنطور نیست که می خواستم !حتی حالش را ندارم که از دوستان همیشه عزیز اینجا تشکر کنم بابت همه لطفهایی که در این مدت داشته اند و آنچه که ازشان یاد گرفته ام .
در باغ دولت دیگران بود مدتی/ این گل زگلستان شما نیز بگذرد
ژوئن 14, 2009 at 11:39 ب.ظ | In حرف دلم | 20 Commentsاین روزها دستم به نوشتن نمی رود .حتی به سختی می توانم بروم و برای دوستان همیشه عزیز اینجا کامنتی بگذارم. همین الان هم که می خواهم بنویسم انگشتانم بر صفحه کلید می لرزند .
“یکی مثل من “که مثل همه دوستان اینجا برایم عزیز است کامنتی گذاشته و گله کرده و به احترامش این چند خط را می نویسم .
این دو روز کم نبوده که حرفی را خوانده یا شنیده باشم و اشک در چشمانم حلقه نزده باشد . کامنت” یکی مثل من” را هم که خواندم غصه خوردم.
وبلاگ ،برای من جایی نیست که همیشه از سر خوشی و شادی وآرامش بنویسم .گاهی خشمگین می شوم ، می خواهم فریاد بزنم و اوج ناراحتی خودم را اینجا بگویم تا فردا یادم بماند امروز چقدر غصه خوردم و عصبانی شدم . این دو روز هم چنین بوده برایم .کاش کسی این چنین نباشد و نشود هرگز .حال به غایت غمباریست . طبیعتا انتظار این است که این جور مواقع با “همدلی” ،وضعیت کسیکه که این چنین است درک شود .
انتخابات عجیبی بود .من آدمی نیستم که اهل فعالیت سیاسی باشم . یک بار در همه عمرم صرفا و فقط و فقط از روی کنجکاوی در یک میتینگ سیاسی شرکت کردم و برای همه عمر از این کار توبه کردم. هیچ گاه نه وارد دسته و گروهی شدم و نه هواداری کردم .گواینکه عیب نمی دانم اگر کسی این چنین باشد ولی خودم این طور نبوده و نیستم .همه فعالیت سیاسی من خلاصه می شود در “رای ” دادن . همین و بس. آدمی هم نیستم که اعتقاد به تغییر دفعی و ناگهانی داشته باشم و به همین خاطر برای رای دادن به عنوان یک رفتار سیاسیِ بی هزینه برای گفتن حرف خودم ارزش زیادی قائلم .
چرا عصبانی ام ؟!
12 سال است که نسبت به تک تک اتفاقات کشورم حساس بوده ام . بی تعارف ذهن خودم را آئینه و تاریخ شفاهی این 12 سال می دانم . به جرات می توانم بگویم تقریبا هیچ واقعه علنی و اتفاقی نیست که در این 12 سال باشد و من از جزئیاتش خبر نداشته باشم .تاریخ معاصر کشورم را دست کم از دوره مشروطه چندین بار خوانده ام .انقدر می فهمم که چه کشوری داریم ، چه کرده ایم و خواسته ایم به کجا برسیم و حالا کجا هستیم !
همچنان نمی توانم نتایج این دوره انتخابات ریاست جمهوری را باور کنم به این دلایل:
1) در دوره های قبلی ناظرین ومجریان برگزاری انتخابات ریاست جمهوری به گونه ای بودند که یکدیگر را کنترل می کردند . به عنوان مثال در دوم خرداد 76 مجریان از دولت هاشمی رفسنجانی بودند که خاصیتی تکنوکرات داشتند و شخص هاشمی رفسنجانی را نه می شود اصلاح طلب دانست و نه محافظه کار !از سوی دیگر ناظران که برگزیده شورای نگهبان بودند طبیعتا صاحب منش سیاسی شناخته شده ای بودند .و چنین است در دوره محمد خاتمی . این دوره اما به شکلی بود که ناظران و مجریان نه تنها یکدیگر را کنترل نمی کردند که تقویت می کردند . حساب مجریان که واضح است . با وجود اینکه ناظران انتخابات در کشورهای دیگر نبایستی گرایش سیاسی داشته باشند یا حداقل نباید آنرا ابراز کنند در ایران اما اعضای شورای نگهبان نه تنها اینگونه نبودند و نیستند که آشکارا دبیر این شورا از یک نامزد حمایت کرده و می کند و دائما به عنوان یک بازیگر سیاسی اتخاذ موضع می کند.
2 ) انتخابات دوره های گذشته نشان می دهد به هر اندازه که درصد مشارکت از 50 درصد به بالا می رود به همان میزان امکان موفقیت اصلاح طلبان بیشتر و بیشتر می شود .در دوره گذشته حدودا 60درصد واجدان شرایط شرکت کردند و آن شد که همه می دانند. در این دوره خدا را شکر ،شد 85 درصد ! چه بسیار کسانی که هیچ گاه رای نداده بودند و این بار آمدند برای رای دادن ! چه چیزی باعث این شور و هیجان شد ؟ انگیزه شرکتشان چه بود ؟ بگردید اگر از دور و بری های خودتان کسی این چنین هست ازش بپرسید که چرا ؟! فاصله میان 60 و 85 می شود چیزی در حدود 11 میلیون ! این 11 میلیون که رای نمی دادند آمدند برای چه ؟ برای که ؟!
تاکید می کنم که شواهد تایید کننده از انتخاباتهای قبلی نشانگر این است که هر چقدر آمار مشارکت از 50 درصد بالاتر می رود امکان پیروزی اصلاح طلبان بیشتر می شود .
3 ) دوره های گذشته بیانگر این است که کاندیداهای ریاست جمهوری در زادگاه خودشان معمولا اکثریت را به دست می آورده اند . این دوره هم آقای رئیس جمهور در زادگاه خود 90 درصد آراء را به دست آورده اند و سه کاندیدای دیگر حتی در زادگاه خودشان هم نتوانسته اند به اکثریت دست یابند . کمی عجیب است برای من !شاید بگویید این هم معجزه دیگریست از “معجزه هزاره سوم ” ! خب بله ! این هم حرفیست !
4 ) اتفاقات ریز و درشت روز انتخابات و شب قبل از انتخابات بی نیاز از گفتن دوباره است . چرا فقط این دوره چنین شد ؟!
5 )تا جایی که من می دانم شورای نگهبان مرجعی است که بعد از بررسی گزارشهای مربوط به صندوقها و اوضاع برگزاری انتخابات بایستی درباره صحت یا عدم صحت انتخابات تصمیم گیری کند . اگر چه شورای نگهبان بدون تردید انتخابات این دوره را تایید خواهد کرد اما واضح است که پیش از تایید رسمی کسی نمی تواند درباره صحت انتخابات نظر قطعی بدهد و فرد معرفی شده از طرف وزارت کشور را به عنوان “رئیس جمهور منتخب” بخواند . تا دوره های پیش که چنین بوده ! این دوره اما همه چیز منحصر به فرد است انگار !

***
حرفهای در دل مانده بسیارند. شرح این درد بگذار تا وقتی دگر .
***
من هیچ ابایی ندارم از اینکه موضع و هویت سیاسی خودم را صادقانه بگویم تا کسی جا نخورد از حرفهای من ! البته درست تر همین است که از روی نوشته های یک نفر اینها را فهمید اما خودم به صراحت می گویم که آدمی هستم معتقد به گفتمان انقلاب اسلامی (آنچنان که امام خمینی در مصاحبه های پاریس در موردش گفته اند ) ، با تفسیری دموکراتیک از قانون اساسی واندیشه های بنیانگذار جمهوری اسلامی!
***
در مورد قضیه رقصیدن هواداران منسوب به میرحسین هم به نظرم توضیحی بدهم بد نیست .
برای من که مطابق استانداردهای عرف ، آدمی هستم به شدت مذهبی ، طبیعتا چنین رفتارهایی آن هم در سطح خیابانها پسندیده نیست . حالا به اسم طرفداری از هر نامزدی که می خواهد باشد . باری من هم دیدم هوادارانی که منسوب به احمدی نژاد بودند و آنها هم چنین می کردند .من اما این چنین نمی توانم قضاوت کنم درباره هواداران یک نامزد و یا اکثریت آنها !من نمی توانم جامعه را تقسیم کنم به “شل حجاب ” و “سفت حجاب” ، “بی دین ” و “متدین” ، “فقیر” و”غنی” ، “رقاص” و “جواد” ! برای من همه “شهروند” هستند و به یک میزان حق دارند ! از بعدی دیگر بهتر است به این فکر شود که ما چه کرده ایم ؟ چه اتفاقی در این جامعه افتاده که به هر بهانه ای این چنین رفتارهایی بروز می کند ؟! چه چیزی در این جامعه دارد رخ می دهد ؟!
گفتم آدمی هستم به شدت مذهبی !برای من اما “مذهب” تنها خلاصه نمی شود در “ظواهر” ! اگر چه خودم سخت پایبندم به این ظواهر ، اما بیش و پیش از آن دلم جریحه دار می شود از تباهی جوهر دین ! از کمرنگ شدن مقاصد شریعت ! اگر از بین رفتن تدریجی ظواهر مذهب، بد است که بد است لگد مال شدن ارزشهای فرادینی چون “آزادی” بدتر است ! اگر حمله به ارکان مقدس دینی بد است که بد است ، دفاع غلط و خشونت آمیز از دین بدتر است ! اگر انجام رفتاری مغایر با مسلمات مذهبی بد است که هست نادیده گرفتن اصول اخلاقی بدتر است ! و من سخت تر از ظواهر مذهبی ، سعی می کنم به رعایت صادقانه اینها متعهدانه پایبند باشم .
***
از این پس ، این وبلاگ جایی برای نوشتن روزمره های سیاسی نخواهد بود . بعد از 12 سال حساس بودن به اتفاقات روزمره وطنم دیگر زمان آن رسیده که کاملا بی تفاوت شوم .این انتخابات هم برای من دیگر تمام شد و نقطه پایانی بود برای حساسیتهای سیاسی من .پایان همه هیجانات من! دیگر هیچ فرقی برایم نمی کند که در این سالها چه شود یا نشود !
باری علاقه من به “علم سیاست ” تمام نشدنیست و حساب یادداشتهایی درباره علم سیاست و اندیشه سیاسی جداست و جای خود را خواهند داشت همچنان !
***
…
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم برچراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
پس نوبت کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
بیش از دوروز بود از آن دگر کسان
بعداز دوروز از آن شما نیز بگذرد
برتیر جورتان زتحمل سپر کنيم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دیگران بود مدتی
این گل زگلستان شما نیز بگذرد
***
“تلک الایام نداولها بین الناس…”(آل عمران/140)
___________________________
نام شاعر ابیات بالا را متاسفانه نمی دانم !
کاریکاتور: مانا نیستانی
___________________________
بعد التحریر:
شاعر این ابیات “مسعود سعد سلمان” است .
ممنون از”hovamaakom”
دو دو تا ؟!
ژوئن 9, 2009 at 12:18 ق.ظ | In حرف دلم | 16 Commentsاین روزها و شبها خیلی بزرگند .این روزها دارم می بینم چگونه پایه های دروغ دارد ویران می شود .چهار سال است که خون دل می خورم بابت این همه دروغ ، ریا و تحقیر !شبهایی که خبری را خوانده ام و دلم خواسته فریاد بزنم بابت این همه وقاحت ! این روزها فریادِ در دل مانده این چهار سال رااز زبان موسوی شنیدم و امشب رضایی !
اگر مناظره موسوی و آن دیگری،پیروزی اخلاق بود بر وقاحت ، غلبه حیا و نجابت بود بر بی شرمی و پرده دری ،و نماد “ادب مرد به ز دولت اوست” بود، مناظره امشب رضایی و آن دیگری اما پیروزی منطق و استدلال بود بر هوچی گری و باز هم دروغگویی و نماد “خوش بود گر محک تجربه آید به میان ” !
***
رضایی فوق العاده بود . البته نیازی نبود که به استناد آمار نشان دهد تا چه حد “فلاکت” در این چهار سال از در و دیوار مملکت باریده چه اینکه خودش در آخر مناظره هم گفت مردم خودشان با گوشت و پوست دارند لمس می کنند .اگر البته پایه های دروغ ویران شود که انگارشده است .
رضایی البته این فرصت را پیدا کرد که آن دیگری به وقاحت شبهای قبل رفتار نکند و از این طریق بتواند حرفهای خود را بگوید. وقاحتی که نخست وزیر ماخوذ به حیای دوران جنگ را وادار کرد بگوید بشناسید این پدیده را ! این دروغگو را ! همان که می گوید دو دو تا می شود ده تا ! سیاه را می گوید سفید است !
اگر چه آن آقا امشب آشکارا سعی می کرد به گونه دیگری رفتار کند اما نشد که ! مگر می شود کسی یک ساعت و نیم جلوی دوربین ادا درآورد ؟! بعد از حرفهای رضایی باز هم برگشت به اصل خودش ! راه تحقیر و از بالا نگاه کردن و نگاه عقل کل گرایانه را دوباره پی گرفت که کارش در این چهار سال همین بوده و بس !!و البته نگاهی پر ازدروغ !
رضایی خوب و دقیق صحبت کرد با مبنا و چارچوبی روشن . حرفهای رضایی درباره استفاده از نخبگان به گونه ای بود که تصور می کردم یک لحظه دکتر سریع القلم دارد حرف می زند. حرفهای رضایی در این باره آشکارا تحت تاثیر نگاه دکترسریع القلم بود که البته به نظرم نگاه صائبی است .و آن دیگری اصلا متوجه نمی شد که رضایی از چه دارد حرف می زند . عقل کل داستان ما آنقدر پریشان و پراکنده حرف زد که هر اهل اطلاعی امشب به غایت به حرفهایش خندیده . خندیدنی پر از تاسف و آه !
اگر این دوره پر بود از وقاحت و پرده دری این خاصیت را اما داشت که یک بار با صدایی رسا گفته شود “دروغ نگویید” ! چیز بگویید دروغ اما نگویید.حالا نتیجه دیگر چه فرقی می کند ؟!
یک نفر اینجا دارد شعور ما را زیر سوال می برد . ادعای ارزشها می کند و والاترین ارزش اخلاقی همه جهان را لگد مال می کند . هاله نوری که خود من سه سال ونیم پیش فیلمش را دیده ام و به راحتی می شود صحتش را متوجه شد، یک دروغگو انکارش می کند .به جای آنکه مرد باشد و بگوید گفتم اما اشتباه کردم ،می آید و جلوی چشم پرسشگرِ میلیونها نفر به دروغ می گوید” ساختگی است” ! و کسی که انقدر راحت اولین دروغ را بگوید آیا نمی توانددروغهای بعدی را پشت سر هم و راحت تر ردیف کند ؟!
اگر قرار است دروغ بر جای خود بماند بگذار بماند . اگر قرار است درجامعه ای که اینگونه یک نفر به راحتی آب خوردن جلوی دوربین و چشمهای میلیونها نفر دروغ می گوید و همان دروغگو برنده باشد بگذار این آخرین میخ باشد بر تابوت چنین جامعه ای !هرگز چنین مباد که حق ما چنین نیست و نخواهد بود .
***
آقای رضایی ! ای کاش دو رای داشتم که اگر چنین بود حتما یکی از آندو مال تو بود .حیف !
_________________________________________
میرحسین عزیز !
ژوئن 4, 2009 at 12:14 ق.ظ | In حرف دلم, میرحسین | 12 Commentsاعلام شکست احمدی نژاد زمانی بود که مناظره تمام شد ودر حالیکه پرژکتورهای استودیوی محل مناظره داشت خاموش می شد ، احمدی نژاد غرغری کرد که اتهامات را ردیف می کنند و اجازه جواب دادن نمی دهند . جالبه ! و همگان دیدند که در طول مناظره چه کسی اتهام زد و آنها را ردیف کرد ، پای کسانی که ربطی به مناظره نداشتند را وسط کشید و انواع و اقسام بی اخلاقی ها را جلوی چشم پرسشگر و هیجان زده منِ بیننده تلویزیون انجام داد !
***
من هیجان زده ام . عمیقا خوشحالم .خوشحالی ام از جنس آن خوشحالی هاست که خیلی کم پیش می آید ! از آن خوشحالی ها که احساس می کنم دل خیلی ها را خوشحال کرده ! چهار سال تحقیر شدیم . حالا امشب به اندازه حدود 45 دقیقه احساس کردم دارد پاسخی داده می شود به چهار سال تحقیر ، دروغ ، تهمت و بی اخلاقی !
***
آقای موسوی ! من از تو ممنونم ! با همه وجود ممنونم ! درس بزرگی امشب به من دادی ! اگر در کتابها از حقوق شهروندی خوانده ام و کرامت انسانی ورد زبانم بوده تو اما امشب عملا آنها را به من آموختی ! درسی دادی که برای همه زندگی ام سعی خواهم کرد فراموشش نکنم !
***
اوج این مناظره پایانش بود . زمانی که احمدی نژاد در حالیکه نتوانسته بود موسوی را اسیر بازی خود کند و دائما داشت گل به خودی می زد قضیه فرزندان هاشمی را پیش کشید و در نهایت اوج بی اخلاقی خودش را نشان داد که عکس همسر بسیار محترم آقای موسوی را جلویش گرفت و آنچه را گفت که گفت !من هیچگاه به هاشمی رای نداده ام و کلی هم حرف دارم با هاشمی ! اما انقدر می فهمم که وقتی درباره اش در فضای عمومی حرفی زده می شود او هم باید بتواند حرفش را بگوید !
میرحسین ! اجازه بده این بار به تو بگویم “میرحسین عزیز” ! چگونه می شود از تو تشکر کرد وقتی حقوق شهروندی یک شهروند را به آقای رئیس جمهوری یادآوری کردی که دائما به ظاهر از “ملت ایران ” می گوید و درواقع از “من” ! به شهروندی اتهامی زده می شوددر حالیکه حق دفاع از خود را ندارد و تو بی آنکه آن قضیه بهت ربطی داشته باشد از حقوق شهروندی اش دفاع کردی ! و اما همسرت ! همسرت ! همسرت ! که من می دانم تا چه حد این خانم ،محترم است ! محترم است !عکس همسرت را آن آقا جلوی تو گرفت و تو چه جانانه از او گفتی که من می دانم همسرت بیش از اینها محترم است و عزیز !میرحسین عزیز ! دیدی چشمان آن آقا را وقتی که داشت از همسر تو می گفت چگونه پر شده بود از کینه ؟! همان آقایی که دائما به…..می گوید به تو “علاقه مند است” این گونه روی واقعی خودش را نشان می دهد وحقوق شهروندی عده ای شهروند را زیر پا له می کند .چرا ؟! چون از تو هیچ بهانه ای نداشت که اگر داشت این آقا به قول تو روحیه ای دارد که آنها را می گفت ! راست و دروغش خیلی برای او تفاوتی نمی کند !تو این را خوب می دانی و می دانستی !
میرحسین عزیز نگاههای تو امشب رو به دوربین فوق العاده بود . تو با آنکس که جلویت نشسته بود حرفی نداشتی ! حرف تو با مایی بود که چهار سال تمام تحقیر شدیم . توسط کسی که اگر می گوید “ملت ایران” منظورش خودش است ! “من ” ! “من “! “من” ! خسته شدیم از این همه “من” !
اگر آن آقا می خواست در بین حرفهای تو بپرد به خاطر این بود که چهار سال هیچ کسی را نمی گذاشتند جلوی او صحبت کند !و حالا بعد از چهار سال برای اولین بار این فرصت پیش آمدکه آن آقا بفهمد مالک این کشور او نیست ! او ارباب ما نیست ! آن آقا طبیعی بود که بعد از چهار سال یکه تازی و تک روی نتواند فرصتهای برابر را تحمل کند !و تو چه خوب این را نشان دادی !
میر حسین عزیز ! حرف زیاد است و من هیجان زده ! امشب را اما هیچ گاه فراموش نمی کنم ! تو چه در 22 خرداد پیروز باشی یا نباشی دیگر تفاوتی نمی کند ! تو همین امشب بردی !اخلاق را !و خودت خوب می دانی که هیچ چیز بالاتر از این نیست !
اگر ذره ای شک داشتم در رای دادن به تو ، همین امشب کار را یکسره کردی !
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

