عنوان ندارد !
مارس 31, 2009 at 12:27 ق.ظ | In جامعه, ورزش | 24 Commentsفکر می کردم بعد از آن شب لعنتی باخت به بحرین دیگر شبی به آن تلخی در فوتبال ملی نخواهم دید .دو روزی هست که احساس می کنم تحقیر شدیم . خیلی بیشتر از شب باخت به بحرین . نمی خواستم از فوتبال بگویم .قصه این روزها اما فقط قصه فوتبال و باخت فوتبالی نیست که اگر فقط باخت فوتبالی بود آنقدرها هم غصه نمی آورد ! این دو روز آنقدر خبرهای تحقیر کننده می شنوم که بیشتر از قبل ناراحت می شوم .خبرهایی که بدتر از نتیجه بازی ناراحتم می کند . خبرهایی که خودمان باعثش بودیم .
آمدن آقای رئیس جمهور به ورزشگاه و نشان دادن مکرر ایشان بعد از گل ایران و دست و بال زدن ایشان را_در خوش بینانه ترین حالت _ می گذارم به حساب آنکه تصور می شد به تصویر کشیدن ایشان باعث برانگیختن احساسات در ورزشگاه می شود! که البته نشد .این آمدن و رفتن های مسئولان مملکت چندان اهمیتی ندارد . همه از این کارها می کنند . حالا با هر قصد و غرضی ! مهم نیست ! یک چیز را اما نفهمیدم . نه آن موقع فهمیدم و نه بعدش . چرا بعد از زدن گل ایران تلویزیونِ فهمیده(!)ما صاف رفت سراغ پرچمی که بر رویش نوشته بود ” علی ولی الله ” !هنوز که هنوز است معنای این کار را نمی فهمم !یعنی می خواستند به اعراب بگویند : دیدید پوزتان خورد ؟! دیدید ما از نظر مذهبی سر تریم ؟! …واقعا چه در مخیله آقایان می گذشت ؟یعنی یک نفر پیدا نشد که بگوید فوتبال را بگذارید “فوتبال” بماند !حالا چه ببریم چه ببازیم ! فوتبال که دیگر محل منازعه و پیش کشیدن اختلافات مذهبی نیست . بله ! “علی ولی الله ” ! شکی نیست . ولی چرا با فوتبال می خواهند ثابتش کنند ؟!یعنی اینها از یک جنسند ؟کاری کردند که بعد از بازی گزارشگران عرب هم بگویند ” الله مََعَنا ” !آنها هم البته اشتباه می کنند و کردند !گفتند این برد نتیجه قدرت برتر سیاسی و مذهبی آنها بوده ! ببین چه شدیک مسابقه فوتبال !فوتبالی را که گره زدند به مقدس ترین اعتقادات مذهبی با باختش غرورمان را اینگونه شکست و اعتقاداتمان را هم !غصه خوردم . گزارشگر عرب که می گفت :”در سرزمین فارس ها اسب های عرب می درخشند ” !انگار قرار بود نتیجه همه منازعات تاریخی، سیاسی و مذهبی با یک مسابقه فوتبال مشخص شود ! زهی تاسف !زهی ناباوری !زهی عقب ماندگی !
***
مردم جالبی هستیم کلا” ! بعد از گل ایران “علی دایی” شده بود اسطوره و بعد از گل دومی که ایران خورد تا سرحد منفورترین چهره روی زمین به زیر کشیده شد . چقدر احساسی هستیم . فرقی نمی کند کجا ! فوتبال فقط بهانه ای است برای درک کردن شکل رفتارهایمان !خوبی فوتبال این است که این رفتارها را عریان و بی پرده نشان می دهد .طرفدار علی دایی نبودم و نیستم . موقع باختها و شکست ها دنبال یک نفر هستیم که تمام کاسه و کوزه ها را بر سرش بشکنیم و بی لیاقتی خودمان را پشت آن بدبخت قایم کنیم .این بار قرعه به نام علی دایی نگون بخت افتاد .خیلی خوب و راحت می توانیم یک نفر را از اوج به حضیض برسانیم !نه اینکه بخواهم از علی دایی مظلومی بسازم که چون مظلوم است باید ازش دفاع شود . نه ! اصلا هم اعتقاد ندارم که باید از علی دایی دفاع کرد. حرف چیز دیگری است ! مشکلی تاریخی است اینها ! مشکل ،دیدن فقط صفر و صد ازمیان ارقام است ! به گاه پیروزی های احتمالی اما همه سعی می کنند که آنها را نتیجه مدیریت و لیاقت خودشان بدانند و نمایش دهند که دیدید چقدر ما کارمان درست است ! چقدر حالیمان می شود !همه را هم یک تنه انجام دادیم !یک تنه !باز هم فرقی نمی کند کجا !ورزش باشد یا جای دیگر !
مردم جالبی هستیم کلا” !
کجایی رضایت ؟!
مارس 7, 2009 at 12:21 ق.ظ | In جامعه | 30 Commentsپولش از پارو بالا می رود .هر چه هم که از این دنیا فکرش را بکنی دارد .خانه ، ماشین ، مسافرت داخل و خارج …همه چی تمام است .به مغازه ای می رود و مثلا می خواهد ماست بخرد. نسبت به دفعه قبل دویست تومان بیشتر شده .دویست تومان که برایش اصلا به حساب نمی آید . می دهد. در دلش اما می گوید :باز هم گرانی .هر روز قیمت ها بالاتر می رود .نه اینکه فکر کنی دلش بابت این گرانی به حال دیگران می سوزد.غصه این را می خورد که دویست تومان ازش کمتر شده . دویـــــــــــــــــــــــــــــــــــست تومان !!!لابد دویست تومان خیلی است و ما بی خبر .ناراضی است کلا”!
***
مگر چقدر کارتن می دیدیم وقتی بچه بودیم ؟پلنگ صورتی ، تام وجری ،بارناباپا، وتو وتو ،نیک و نیکو…و بعدتر چوبین ،ای کی یو سان…و آقای سک سکه که وقتی اولین بار دیدیمش کلی خندیدیم .همین ها بود دیگر .حالا با کم و زیادش . مدرسه موشها هم کارتن نبود ولی خیلی طرفدار داشت .همه خاطرات ما را از کودکی همین ها پرمی کرد . چقدر بهمان خوش می گذشت .حالا که آنقدر کارتن های مختلف و جورواجور دست بچه هاست که آدم می ماند از کدامیک بگوید . خیلی زیاد شده اند این روزها . نسبت به کودکی ما کارتن ها زیادتر شده اند و متنوع تر . باز اما احساس می کنم ما خوشبخت تر بودیم . راضی تر بودیم .
***
من که خیلی یادم نیست ولی برایم این طور تعریف کرده اند که بیست سال پیش که کسی می خواسته مثلا تلویزیون یا ماشین لباسشویی بخرد انتخابهایش خیلی محدود بوده .همان جنسهای محدود هم چندان تفاوت فاحشی باهم نداشته اند . یکی را می خریده و کلی رضایت داشته بابت خریدش و احساس می کرده با پولی که داده بهترین انتخاب را داشته .این روزها را اما خودم دارم می بینم . خیلی زیاد شده اند .همین امثال تلویزیون را می گویم .می خواهی تلویزیون بخری می مانی بین این همه تنوع کدام را انتخاب کنی . از ال سی دی گرفته تا همان تلویزیونهای ماقبل ال سی دی ! همه بازار را که بالا و پایین رفتی و خسته و کوفته شدی آخر یکی را می خری . وقتی می آیی خانه تا از دیدنش لذت ببری تازه احساس می کنی کاش آن یکی را خریده بودی.در دل انگار احساس ضرر هم می کنی ! اصلا ممکن است فردایش شکل دیگری را ببینی و با خودت آرزو کنی کاش آنرا خریده بودی.راضی نمی شوی از خریدت .
و مثل اینها ادامه دارد در این زندگی انگار .
_______________________________________________
خطرناک:
یکی سرچ کرده “اسلام نازی” و به این وبلاگ رسیده !!! من همین جور مبهوت موندم !
این همه افتخار!
دسامبر 28, 2008 at 2:55 ق.ظ | In جامعه | 12 Commentsسوار تاکسی که شدم چند متر جلوتر بدون اینکه عابرکنار خیابون دستی تکون بده و درخواست ایستادن کرده باشه راننده تاکسی ترمز کرد جلوی پای عابر !کمی عقب تر رفت عابر و فاصله گرفت از تاکسی! راننده هم از روی عصبانیت گاز رو محکم فشار داد و زیر لب شروع کرد به بد و بیراه گفتن… بهترین حرفش این بود که حداقل نمی کنه حرکتی از خودش نشون بده که نیازی به تاکسی نداره !…حالا من موندم که برای تاکسی خواستن باید حرکتی نشون داد یا برای نخواستنش !…وقتی خواستم پیاده شم حاضر بودم قسم بخورم که کرایه بیشتری خواهد گرفت که گرفت !
***
آقایی که شما باشی، جایی خوندم که طرف کلی از مدیرش بد وبیراه گفته بود و از اینکه بویی از انسانیت نبرده و دائما می خواد مدیر بودنش رو نشون و …!همه شکایتش این بود که صبح ها وقتی یه ربع، نیم ساعت دیرتر می ره سرکار مدیرش غرولند می کنه که چرا دیر می یای ؟! و چرا وظیفه شناس نیستی ! …همه اینها کافیه تا مدیر مربوطه کسی باشه که بویی از انسانیت نبرده !…راست می گه والا ! مگه به این حرفهاس ؟! بذار ملت هر وقت دوس داشتن بیان ! تازه شاعر هم می گه که بنی آدم اعضای یکدیگرند ! ..چرا آخه گیر می دی هی ؟! بذار ملت هر وقت راحتن همون موقع بیان !تازه شرط انسانیت هم همین بی خیال بودنه دیگه ! این سوسول بازی ها چیه از خودش در میاره ؟!…یاد اون قدیما بخیر که انگار ملت بیشتر انسانیت سرشون می شد ! والا !
***
تلویزیون روشن است و گزارشی که پخش می شود از زنی که سرپرست خانواراست درهمدان !..حدودا 50 ساله به نظر می رسد و صاحب 3 فرزند .شاید چین و چروکهای صورتش او را مسن تر از سن واقعی اش نشان دهد ! برای گذران زندگی “جوشکاری صنعتی” می کند و گزارش سعی می کند تصاویر مختلف زنی را نشان دهد که در حال جوشکاری است و چقدر هم در جوشکاری ماهر است !…گزارشگر یادش نمی رود که نشان دهد زن قصه ما قبل از رفتن برای جوشکاری کارهای منزل را هم به خوبی انجام می دهد و بعد آماده می شود برای بالا رفتن از لوله هایی که باید بین آنها را جوش دهد به سختی!
من که دستانم را زیر چانه ام گذاشته ام می مانم که باید برای چنین گزارشی خوشحال بود یا ناراحت ! گریه کرد یا خندید ! افتخار کرد یا تاسف خورد !
***
ما خوب خواهیم شد !
تفاوتی نمی کند!
نوامبر 23, 2008 at 2:22 ق.ظ | In جامعه, حرف دلم | 31 Commentsحیرت می کند آدم از دیدن یا شنیدن بعضی خبرها ! نه از جهت وقوع آنها که بسیارند این خبرها بلکه به سبب عامل ایجاد چنین خبرهایی ! در واقع “زمینه ” خبر بیشتر از خود “خبر” جلب توجه می کند گاهی !
هنوز از حیرت “افتیضاح” کردانیسم که روی ماکیاولیسم را سفید کرد متحیر مانده بودم که آغاز “محصولیسم ” نشان داد این قصه سر دراز دارد ! دلم می سوزد برای آن مقاله های بریده بریده شده و به محاق توقیف رفته که چگونه متهم می شوند به سست کردن ارکان “مشروعیت ” و می مانم آن مقاله ها که هر چه باشند جنسشان “کلمه ” است تخریبگر هستند و یا وقایعی از جنس کردانیسم و محصولیسم !!
شگفت آنکه هر آنچه می گویند خلافش را خود انجام می دهند که ثابت کنند از قضا سرکنگبین صفرا فزود !
حرف بسیار است در این باره و گفته اند حرفها را و همه هم شنیده اند!می گذرم از این حرفها که فایده ای ندارد! ای کاش چیزی هم مقدس می ماند این وسط ! ای کاش !
شاید هم من اشتباه می کنم! اصلا چه بهتر اگر من اشتباه کرده باشم !
***
به دوستی می گویم نمی توان زیر سوال رفتن “اخلاق” را دید و شنید و انتظار داشت جامعه “اخلاقی” شود ! زهی تاسف! می نشینیم و مرور می کنیم حرفهای جمع شده ای را که شنیده ایم و لمس کرده ایم درباره دانشگاه !
1)سال گذشته در تمام کتابخانه دانشگاه من دوربین گذاشتند،لابد برای امنیت ! امسال که رفتم متوجه شدم هر دم از این باغ بری می رسد!جلوی درب ورودی کتابخانه سنسورهایی گذاشته بودند که تعجب کردم بابت گذاشتنشان ! سوال کردم و جواب شنیدم برای جلوگیری از “کف رفتن ” کتابها، کتابهای مهم را با دستگاهی حساس کرده اند نسبت به سنسورهای جلوی درب ورودی که اگر کسی بخواهد کتابی را بدون ثبت شدن خارج کند صدای آژیر امنیتی کتابخانه دربیاید! خب اینجا کتابخانه است دیگر و حتما کسی آنقدر فهمش می رسد که کتابها را نباید “کف برود ” ! واقعا اینجا کتابخانه است ؟!
2) باز هم کتابخانه ! سال گذشته دسترسی به پایان نامه ها کاملا آزاد بود و می شد به راحتی برای مطالعه و یادداشت برداری نگاهی بیندازی بهشان ! امسال اما پایان نامه ها را منتقل کرده بودند به مکان مخصوصی که برای خواندنشان باید درخواست بدهی به متصدی مربوطه و در همانجا و با نظارت متصدی می توانی تورق کنی !می پرسم این دیگر چه صیغه ای است ؟! پاسخی که می شنوم بیشتر به طنزتلخی می ماند ! می گوید سال گذشته چندین پایان نامه مفقود شده و کنترلشان را بر بخش پایان نامه ها بیشتر کرده اند بعد از آن اما تازه متوجه شده اند بعضی از برگه های پایان نامه ها جدا شده اند با تیغ موکت بری !
3)استادی داشتم به شدت با انگیزه و پرانرژی به وقتِ درس دادن ! ترم جاری دیدمش و سوال کردم از علت عدم تدریس در این ترم! گفت آدم می ماند به چه امید و انگیزه ای ادامه دهد! نگاهی پر از سوال تحویلش می دهم . می گوید: دانشگاه شده محل بده و بستان این و آن !متوجه نمی شوم تا اینکه می گوید فلان آقا را آورده اند به خاطر مجله پژوهشی ای که دارد تا در مقابل ساعات تدریسی که بهش داده اند مقاله آن آقای دیگر را چاپ کند در مجله اش !بازار بده و بستان اینجا هم داغ است!داغ ! و استاد عزیزی که می گوید به نشانه اعتراض ترجیح دادم درسی برندارم ! از برنامه اش می پرسم و متوجه می شوم در تدارک رخت سفر بستن است !
4)استادی دارم قبل از آنکه حرف خنده داری بگوید جلوتر، خودش شروع می کند به خندیدن و می فهمی لابد حرف خنده داری خواهد زد ! …رابطه نسبتا صمیمانه ای دارم باهاش ! می پرسم استاد ! چگونه می روند فرصت مطالعاتی ؟! …همان خنده های معروفش را ابتدا تحویل می دهد و من که منتظر می مانم پاسخ خنده داری باید بشنوم لابد ! می گوید : “رابطه ” ! …این بار اما خنده ام نگرفت ! نمی دانم خودش به چه می خندید !
5 )استاد بزرگ رشته من را سال گذاشته اخراج کردند و مجبور شد به سفری اجباری به ینگه دنیا !”دکتر بشیریه” ! _کاری به بد و خوب بودن عقایدش ندارم که من قاضی نیستم ! _آنقدر می دانم که دانشجویان رشته من و خودم استفاده زیادی کرده ایم ازکتابهایش ! چند دهه زحمت کشیدن نهایتش می رسد به خروج از جایی که برایش عمرت را گذاشته ای !خبر می رسد که در ینگه دنیا دچار مشکلات روانی شده است ! حق ندارد ؟!
6)دوستِ دوستم را کمابیش می شناسم! می دانم که دانشجوی بسیار مستعدی بود ! سوال می کنم ازاین روزهایش که لابد پایان نامه اش را همین روزها باید دفاع کرده باشد!…می گوید : در تدارک رفتن است به انگلستان !راهش را هم گفته بود . اینکه در همایشهای بین المللی اگر زبانت خوب است دم استادهایی را که می آیند ببینی و بنای رابطه دوستی با آنها بریزی آنقدر که بعد از مدتی برایت “پذیرش” بفرستند !
7 و 8 و 9….هم دارند اینها . حتی تو هم اگر خوب نگاه کنی می توانی به اینها اضافه کنی !
***
کردانیسم و محصولیسم چه نتایجی به بار خواهند آورد ؟! بد یا خوب !
از کف دادن خوبها!
سپتامبر 29, 2008 at 2:12 ق.ظ | In جامعه | 38 Commentsگاهی در مورد یه موضوع ممکنه هیاهویی بشه که تو اون هیاهو واقعیت گم بشه و حتی خیلی ها هم صرفا به دنبال اون هیاهو روان بشن بدون اینکه خودشون متوجه بشن .یا شاید گاهی چون به دنبال عالی ها و ایده آل ها هستیم به ایده آل که نمی رسیم ،خوبها رو هم از دست می دیم .
متن کامل لایحه حمایت از خانواده رو می تونین با موضع ارزش داورانه یه سایت فمینیستی ببینین اینجا .
اگه من قرار بود روزی از موضع جنبش زنان (اگه وجود خارجی وواقعی داشته باشه ) حرف بزنم اولویت اولم معطوف می شد به جایی که بشه در مرحله اول حمایت عمومی رو به طرفش جلب کرد.موضوعی که حساسیت داشته باشه و مانع فرهنگی و دینی در مقابلش نباشه . با این وصف برای خود من همیشه خشونت علیه زنان مساله بوده .این حرف من نه متکی به آمار و ارقام ه و نه از موضع یه نفر مطلع به مشکلات زنان . صرفا یه جور حساسیت شخصی ه که فک می کنم مساله کوچکی نیس و میشه حمایت عمومی رو بر علیه این خشونت سوق داد .فک می کنم برجسته کردن این قضیه هیچ جور مانع فرهنگی و دینی هم نداره.
زن دوم! ظاهرا بیشتر از هر موضوع دیگه ای حساسیت زا بوده.من این حساسیت رو البته درک می کنم.نمی دونم تا چه اندازه میشه خودمو جای زنی بگذارم که هوو داره! ولی هر وقت خودمو تو یه همچین وضعیتی تصور می کنم اصولا ترجیح می دم که نباشم و یه همچین چیزی رو نبینم. نه اینکه بخوام چیزی رو زیر سوال ببرم یا توجیه کنم بلکه صرفا “احساس” خودمو گفتم. البته طبیعتا این “احساس” از فرهنگ پیرامون من متاثر شده . کاری به اینکه ممکنه عده ای دلایلی حتی دلایل موجه برای این کار داشته باشن فعلا ندارم .
لایحه حمایت از خانواده که مطرح شد ماده 23 اون مربوط می شد به نیاز به اجازه دادگاه برای زن دوم گرفتن که بیشتر از بقیه جنجال به پا کرد.تا قبل از این تا جایی که من می دونم یه همچین اجازه ای لازم نبوده .جنجالی که به پا شد طبیعتا به دنبال “ایده آل” خودش بود که حذف به رسمیت شناختن حق مردان برای تعدد زوجات بود.صرفنظر از مانع فرهنگی-دینی در مورد این خواسته، درخواست حذف این ماده ایده آلی بود که باعث شد ” خوب” که همون لزوم اجازه دادگاه بود هم حذف بشه .این طبیعت اخلاق ماست که دوس داریم دفعتا و ناگهانی به خواسته خودمون برسیم .خیلی فک نمی کنیم که می شه پله پله و آروم آروم به خواسته خودمون برسیم. قبول دارم که خیلی جاها نمی شه این قصه پله پله رو قبول کرد اما هوشمند کسی ه که این مواقع آروم آروم رفتن رو متوجه بشه .اینکه خواسته ما بشه حذف این ماده چه چیزی رو عوض می کنه ؟! معنای اون چیزی جز بازگشت به عقب و نرسیدن به عالی و از کف دادن “خوب” ه ؟!
با یه نگاه دیگه می شه این قضیه رو بهانه ای کرد برای اینکه همیشه دنبال کردن ایده آل هاو تلاش برای رسیدن به اونها به صورت دفعی و ناگهانی خیلی هم نمی تونه کارآمد باشه .
***
کتاب “عقلانیت و آینده توسعه یافتگی ایران ” نوشته دکتر سریع القلم کتاب خوبیه برای کسایی که علاقه دارن به علل عقب ماندگی کشورهای جهان سوم. کتاب با مباحث نظری در مورد توسعه و مسایل کشورهای جهان سوم شروع می شه و در انتها هم تکیه می کنه به بررسی تطبیقی مسایل ایران. قصد معرفی کتاب رو ندارم. دکتر سریع القلم آنقدر معتبر هست که اسمش آدمو ترغیب کنه به خوندن کتاب .
کتابو که باز کردم قبل از هر چیز و بیشتر از همه “تقدیم” کتاب توجهمو جلب کرد. کتاب تقدیم شده به “دانشجویان “..حیفم اومد این تقدیم رو اینجا ننویسم :
تقدیم به دانشجویان :
دانشجویانی که عقلشان بر احساسشان غلبه می کند.
دانشجویانی که برای تحمل آرای دیگران ، تمرین می کنند.
دانشجویانی که به واسطه زحمتی که می کشند،همیشه خسته اند.
دانشجویانی که برای چهل سال آینده خود برنامه دارند.
دانشجویانی که فرق بین هشت و هشت و یک دقیقه را می دانند.
دانشجویانی که رنگهای شاد خلقت را در ظاهر خود سپاس می دارند.
دانشجویانی که با محاسبه حروف اضافه سخن می گویند.
دانشجویانی که قاعده مند فکر می کنند.
دانشجویانی که برای هر سوالی چندین پاسخ متفاوت قائلند.
دانشجویانی که عصبانیت خود را به تاخیر می اندازند.
دانشجویانی که شأن را بر قدرت مقدم می شمارند.
دانشجویانی که در رفتارقابل پیش بینی اند.
دانشجویانی که معنای تناسب،درصد و کار تدریجی را می دانند.
دانشجویانی که برای افزایش قدرت کشور، تامل می کنند.
دانشجویانی که برای جلب اعتماد دیگران حتی در نگاه کردن دقت می کنند و
به دانشجویانی که دغدغه وفای به عهد، آنها را شب از خواب بیدار می کند.
***
مستند “دفاع مقدس” رو می بینم.حساسیت های رسانه ای رو تاحدی درک می کنم اونم تو رسانه ملی !کار خوبیه ساختن مستندهایی مثه این.تناقضهای این مستند اما در خود تصاویر و روایتهای گزینش شده تابلو می شه گاهی!در مجموع کار خوبیه اگر چه بخشی از واقعیت گفته می شه.
***
وبلاگی که انقدر دیر به دیر آپ می شه واقعا مزخرفه !(اشاره به وبلاگ خودم )
ماده 23- اختيار همسر دائم بعدي، منوط به اجازه دادگاه پس از احراز توانايي مالي مرد و تعهد اجراء عدالت بين همسران مي باشد.
تبصره- در صورت تعدد ازدواج چنانچه مهريه حال باشد و همسر اول آن را مطالبه نمايد، اجازه ثبت ازدواج مجدد منوط به پرداخت مهريه زن اول است.
پیف!چه بویی می ده افغونی!
سپتامبر 6, 2008 at 1:37 ق.ظ | In جامعه | 34 Comments27 آگوست 1963 روزی بود که “مارتین لوتر کینگ” سخنرانی معروفش را با عنوان “رویای من” ایراد کرد .رویایی که حاکم در میان سفید و سیاه موضوعی به اسم “رنگ ” نباشد . اینکه سفید و سیاه فارغ از رنگی که نقشی در آن نداشتند بتوانند زندگی کنند.
***
حوزه تمدنی ما ایرانی ها اگر روی نقشه ترسیم شود جایی قرار خواهد گرفت شامل “ایران ” ، “افغانستان” و “تاجیکستان ” . و اگه به درستی مورد توجه قرار بگیرد می تواند یکی از منابع قدرت ایران در منطقه باشد.حتی اگر خیلی ملی گرا باشیم طبیعتا اولویت خودمان را باید در این مناطق متمرکز کنیم .
***
افغانستان کشوری است آسیب دیده . کشوری که تا قبل از دولت فعلی حتی وارد فرایند دولت سازی و ملت سازی نشده بود. یعنی روندی که از 1648 غرب آغاز کرده تا همین چند سال پیش هنوز در افغانستان جریان پیدا نکرده بود.بنابراین افغانستان کشوری است با ویژگیهای جوامع سنتی.قبیله همچنان در افغانستان حرف اول را می زند و وفاداریهای قبیله ای مهمتر از وفاداری ملی جلوه می کند. افغانستان کشوری است جنگ زده. آسیب دیده دوران حاکمیت نظام دوقطبی. مورد تهاجم ارتش سرخ.کشوری فاقد منابع استراتژیک.
***
بالحاظ این شرایط افغانی های زیادی در سالهای قبل به کشورهای مختلف مهاجرت کردند. ایران، پاکستان، عربستان و غرب!..”تشیع” از تعیین کننده ترین دلایل ورود جمعیت قابل توجهی از افغانی ها مهاجر به ایران بوده است.ورود جمعیت فقیر وآسیب دیده و محروم طبیعتا خالی از مشکلات نبوده چه برای مهاجران و چه برای کشور پذیرنده . کاری به سرنوشت افغانی های مهاجر به کشورهای دیگه ندارم . در ایران اما به تناسب جمعیت قابل توجه افغانی های مهاجر جرایم ارتکابی از طرف آنها برای ساکنان ایران به صورت طبیعی مهم و حساسیت زا شد.تصاحب کردن فرصتهای شغلی از سوی مهاجران افغان هم همیشه جای سوال و اما و اگر داشته است.
***
سفیدهای آمریکایی همین جور بی خود و بی جهت یه سیاه رو می گرفتن و تیکه تیکه می کردنش و به وحشیانه ترین شکل ممکنه می سوزوندنش ؟!نه ! اتفاقا سیاهی رو می گرفتن که مثلا شایع شده بود به سفیدی تجاوز کرده. اما مشکل قضیه اینجا بود که سفیدها بدون هیچ محاکمه ای و بدون اینکه به اون حق دفاع بدن براش حکم صادر می کردن و بعد هم نفرتی عمومی از سیاهان و همین طور درباره سیاهان که شاید کمتر شنیده باشیم اونا هم نژاد پرست بودن و همین کارها رو در مورد سفیدها می کردن . البته غلبه با سفیدها بوده . رویای “مارتین لوتر کینگ “زیستنی بی نفرت بوده.انسانی زیستن .
***
بعضی از افغانی های مهاجر به ایران جنایتهای بزرگی مرتکب شدن .تجاوز کردن . قتل کردن ودزدی کردن.چقدر شایسته احترام هستن این غصه خوردنها، عصبانی شدنها که بابت درد و رنج هموطن ظاهر می شن .من هم غصه دار می شوم وقتی می شنوم خبرهایش را . نه فقط خبر اینها را که خبر شیوخ خلیج فارس را با عزیزان هموطنم هم !اینها همه درست ! کسی اما شنیده از وضعیت بغرنج افغانی ها وقتی مورد تجاوز قرار می گیرن و از ترس اینکه از طرف ایران اخراج نشن جرات نمی کنن شکایت کنن؟! کسی شنیده از وضعیت افغانی ای که رفتنش به بیمارستان اضطراری بوده و از ترس اخراج شدن جرات نکرده بره تا به وضعیتی رقت بار و تاسف انگیز افتاده. هموطن نیستیم .انسانیم اما همه . همه. افغانی ای که مورد استثمار قرار گرفته . کارفرمای ایرانی که دست اونو از همه جا کوتاه دیده وادارش کرده تا به ثمن بخسی کارهای مشکلی مثل کندن چاه رو با بدترین شرایط و فقدان امکانات انجام بده .بعد هم بدون اینکه دستمزد ناچیزشو بده لگدی بهش زده و بهش گفته برو هر غلطی می خوای بکن. هرخراب شده ای که می خوای شکایت کن. ما فقط از خبر قتل خبردار می شیم.فرصت های شغلی را کارفرمای ایرانی با استثمار افغانی به باد می دهد یا برعکس؟تازه! کارفرمای ایرانی کلی هم خوشحال می شود که کارش راه افتاده به مفت. بعد هم البته یادش نمی رود که باید فریاد سربدهد که افغانی ها فرصتهای شغلی را گرفتند نامردها !
***
در همین آمریکای خائن که ننگ به نیرنگش باد! اگر امروز یک ایرانی شکایتی نزد دادگاه ببرد که من به صرف “ایرانی” بودن مورد اهانت فلان آمریکایی قرار گرفتم و بتواند حرفش را ثابت کند اجداد آن آمریکایی به جرم “نژاد پرستی” جلوی چشمانش خواهد آمد !
***
افغانی اگر در ایران اگر ..اگر…اگر…بتواند از هزارتوی مشکلات عبور کند و با هزار مکافات ناشی از افغانی بودن ادامه تحصیل دهد چه سرنوشت و قضاوتی در انتظارش خواهد بود؟ به دیده احترام به او نگریسته خواهد شد؟!… مرتیکه افغانی فلان فلان شده معتادِ تریاکیِ قاچاقچی برای ما آدم شده ! تو رو خدا می بینی مفت مفت خورده و جای یه ایرانی رو تو دانشگاه اشغال کرده گور به گوری ! پیف چه بویی ام می ده مرتیکه افغونی !..افغانی، افغانی است ! چه تجاوز کند و چه مدرک دکترایش را گرفته باشد .افغانی ها حداقل خوشگل هم نیستند. شاید اگر کمی از جذابیت لبنانی ها را داشتند وضع بهتری در انتظارشان بود.
ما راه به راه افتخار می کنیم که چقدر ایرانی در فلان دانشگاه غرب فلان فلان شده فارغ التحصیل شده و الان برای خودش کسی شده. دستهایمان را به افتخارش به هم می زنیم و هورا می کشیم برایش در دل و کیف می کنیم !
***
“مارتین لوتر کینگ” اگر در این حوزه تمدنی قرار گرفته بود الان چه رویایی داشت ؟!
اصلا چرا راه دور برویم به ینگه دنیا؟!..نیازی به بهانه نیست برای باز کردن کتاب مقدسم! با این حال اگر در ماههای دیگر سراغش نمی روم این ماه دیگر بهانه خوبیست ! بازش می کنم و می رسم به همان آیه که سخن ازگونه گونه بودن انسانها هست تا می رسد به گرامی ترین و تقوا و پیشگاه خداوند .
***
*بهانه نوشتن این یادداشت، اینجا بود.
رو به زوال!
جولای 28, 2008 at 1:11 ق.ظ | In جامعه, حرف دلم, سنت | 32 Commentsوارد مغازه موبایل فروشی شدم . قبل از من روحانی مسنی در مغازه بود که فروشنده مشغول صحبت با او بود. به گمانم می خواست یکی از قطعات گوشی موبایل را بخرد.رفته بودم تا در این” آشفته بازار تقلب و کپی” باتری گوشی بخرم البته به شرط اصلی بودن.بعد ازمن دختری آمد که قصد فروش گوشی نویی را داشت . ظاهرش با عرف معمول جایی که من رفته بودم چندان تناسب نداشت .گفت که می خواهد گوشی را بفروشد و از فروشنده پرسید : می خردش؟! ..فروشنده گوشی را نگاهی کرد و پاسخ روشنی نداد و بی تفاوت مشغول صحبت با روحانی مسن شد. دختر فروشنده گوشی نو لحظاتی درنگ کرد. مثل من نبود که منتظر بماند. رو به صاحب مغازه کرد وبا لحنی بلندتر از قبل گفت : اگر خریداری بگو. صاحب مغازه هم که این بار صدایش نسبت به قبل بلندتر شده بود گفت می خرم، ولی می بینی که مشتری دارم . دخترفروشنده گوشی نو که آشکارا لحن صاحب مغازه را نپسندیده بود با لحن اعتراض آمیزی گفت : من که نمی تونم منتظر بمونم که بالاخره معلوم بشه می خری یا نه. فروشنده باید انقدر تحمل داشته باشه که بتونه با مشتری خوب برخورد کنه. یادم نیست صاحب مغازه در پاسخ چه گفت ، فقط همین قدر فهمیدم که داشت دعوا می کرد. دختر فروشنده گوشی نو در حال خارج شدن گفت : این همه مغازه موبایل فروشی..می رم اونجا. صاحب مغازه این بار صفت زشتی را منتسب کرد به دختر. دختر فروشنده گوشی نو که حالا بیرون مغازه رفته بود گفت : می دم مغازه تو ببندن . صاحب مغازه این بار از ادبیات شفاهی استفاده کرد که به نظرم رکیک هم بود.
من در مغازه مانده بودم و روحانی مسن .صاحب مغازه که انگار می خواست نشان دهد حق به جانب او بوده گفت نمی بینن قبل از اونها مشتری منتظر ایستاده …فقط دنبال اینن که حرف خودشونو بزنن. این حرفها اما ظاهرا اثری را که اون انتظار داشت نگذاشته بود…تا اینکه به کنایه ابلغ من التصریح نسبتی به دختر فروشنده گوشی نو _که حالا دیگر آنجا نبود_ داد که طبق آیین و مسلکی که من می شناسم”حد” دارد .اندکی درنگ کردم تا اعتراض روحانی مسن را بشنوم. خبری نشد. نتوانستم ساکت بمانم. گفتم : نمی شود روی ظاهر قضاوت کرد. هر حرفی داشتی جلوی خودش می گفتی تا او هم حق دفاع داشته باشه . حرف من جرقه ای بود به انبار باروت ذهن صاحب مغازه تا بقیه حرفها رابگوید. اینکه حاضر است حرفش را ثابت کند و مطمئن از درستی حرفش هست. حرف خودم را تکرار کردم. در تمام این مدت انتظار داشتم روحانی مسن اگر تایید نمی کند حرفم را لااقل رد هم نکند . رو به من کرد و گفت وقتی “اینجا” کسی با این قیافه می آد “مشکل” داره !
باتری اصلی خواسته بودم برای گوشی. صاحب مغازه باتری را که آورد متوجه شدم که “هولوگرام” باتری، اصلی بودنش را ثابت نمی کند .همین را بهش گفتم. گفت : الان همه باتری ها کپی شده و دیگه با هولوگرام ظاهری نمیشه درباره اصلی بودنش قضاوت کرد. باید به فروشنده اعتماد داشته باشی که به اصلی بودن هم یقین کنی !…بله ! طبق ظاهر نمی شود مطمئن شد و قضاوت کرد .این را فروشنده درباره “باتری” به من می گفت. مطمئن بودم که به او “اعتماد ” هم نمی شود کرد. بیرون آمدم .
داشتم خفه می شدم. راحت شدم وقتی بیرون آمدم. تمام راه در ذهنم این دو تعبیر دور می زد: عالم متهتک و جاهل متنسک .تلنگری برای خودم بود.
***
دوستی از یکی از روحانیون مورد احترام نقل می کرد که می گفت اگر دیدی مسلمی وارد مغازه مشروب فروشی شد حق قضاوت ناروا نداری. مثلا می توانی بگویی تشنه اش بوده و به دنبال آب راهی مغازه شده است.
***
نقل است که خلیفه مسلمین از کنار خانه ای می گذشت که صدای بد مستی صاحب خانه ای او را متوجه خود کرد. خلیفه از دیوار خانه بالا رفت تا حقش را کف دستش بگذارد. گویا بعد از سرحال آمدن، صاحب خانه که اشتباه خود را قبول کرده بود اما به خلیفه گفت اگر من یک اشتباه کردم تو سه اشتباه کردی.تجسس کردی. وقتی وارد شدی سلام نکردی. از درب به داخل نیامدی.
***
آنچه در مغازه دیدم با سنتی که من می شناسم سر سازگاری نداشت. بخشی از اخلاق رو به زوال و “آشفته بازار تقلب و کپی ” اما برایم عینی تر شد.
بعد التحریر :
“به حرفي كه از دهان كسي بيرون مي آيدنبايد گمان بد ببري، وقتي براي آن برداشت نيكويي وجود دارد” (امیرمومنان علی (ع) )
ممنون از مانیا و مدیکو برای یادآوری روایت !
_________________________________________________________
* یادداشت “روح دین” پی خواهد داشت. حرفهایم را بعدترخواهم گفت.
واینک…قهرمانی!
می 18, 2008 at 12:40 ق.ظ | In جامعه, روزمره گی, ورزش | 29 Commentsبعد از 8 آذر 1376 باور نمی کردم باز هم روزی برسه که به شکل وحشتناکی هیجان زده بشم و از فرط خوشحالی هوس داد زدن کنم !…مدتها بود که فوتبال و پرسپولیس برام تبدیل شده بود به یه مسئله عادی!نه اینکه بی خبر باشم…اما دیگه خیلی هم برام اهمیت نداشت! حتی چندان هم نگاه نمی کردم بازی ها رو !بیشتر اخبار بازی ها رو دنبال می کردم و حداکثر برنامه 90 ! اما این دو سه هفته آخر بد جوری جالب انگیزناک شده بود و امروز که آتشفشان قرمز بود !…یک روز بی نظیر ! فوق العاده ! می دونم که قابل مقایسه نیست ولی واقعا احساسی که امروز از خوشحالی و هیجان داشتم چیزی بود تو مایه های 8 آذر 76 !
***
با همه این اوصاف پرسپولس دنیزلی زیباتر از اینها بازی می کرد و موقعیت های بیشتری هم داشت ! اما پرسپولیس قطبی قهرمان شد و همین کافیه که بگیم این یکی موفق تر بوده …افشین قطبی بدون تردید جدای از مسایل فنی فوتبال یه پدیده اس تو فوتبال و حتی فرهنگ ما !کسیکه اوایل حضورش تو ایران مساوی بود با بهت و تحیرش از رفتارهای حاکم بر فرهنگ ما ! قطبی جایی اومده بود که وقتی فقط با دو نفر جلسه خصوصی ! می ذاشت کمتر از 5 دقیقه بعدش حرفهای خصوصیش رو می تونست تو روزنامه ها بخونه !و جایی که احیانا اگه دروغ گفته نشه روزها به شب نمی رسه !اگه زیرآب همدیگه رو نزنن اصلا انگار هیچ کار مثبتی انجام ندادن ! و برای پاسخ دادن به این بهت و حیرت کافی بود که بگه باید بیشتر تو این فرهنگ باشه که این مسایل رو درک کنه !گمونم امروز کمی به درک این فرهنگ نزدیکتر شده ! کاش کمی هم دیگران به قطبی نزدیک شده باشن تو این یه فصل !
***
بعد از قهرمانی فوق العاده و قابل تحسین پرسپولیس، مردمی بودن که ریختن تو خیابونها تا این خوشحالی رو جشن بگیرن! اما ..خودم با وجود اینکه امتحان داشتم رفتم بیرون ! جمعیت نسبتا زیادی بیرون اومده بودن و کاروانهای موتوری که شکل گرفته بود با هیاهویی پر از شادی! مردمی که با کوچکترین چیزها هم به این بزرگی شادی می کنن !..اما روی دیگه سکه حاکم شدن فضای “نظامی” بر شهر بود ! توگویی شورشی در شهر به پا شده و پلیس! در قامت “نظم دهنده” وارد صحنه شده تا این هیاهو اوج نگیره ! اطرافم را که نگاه کردم پر بود از نیروهای انتظامی و سربازهایی که معروف به ضد شورش هستن با تجهیزات ترسناکی که به همراه داشتن.مبادا این خوشحالی جایی ساکن بماند و جمعیت بیشتر شود!پلیس قرار بود در این شادی سهیم باشد یا برهم بزند این روز رویایی را ؟!حداقل برای هواداران پرسپولیس ! آزادی برای شادی کردن که دیگر به جایی بر نمی خورد آقای پلیس !
چند نفری که به زحمت به ده نفر می رسیدند جایی ایستاده بودند و من که از دورتر نظاره گر بودم ! آقای پلیس آمد و هشداری داد در مورد ایستادنشان !می دانستم اگر حرفی بزنند باید تاوان سختی بدهند ! همه می دانستند …پس بی چون وچرا گذر کردند !مبادا این خوشحالی جایی ساکن بماند !
***
مردم اما کار خودشان را می کنند..باز هم می شد صدای خوشحالی ها را شنید …صدای دوپس دوپس و صدای شیپورها و بوقهای ورزشی که از گوشه و کنار شنیده می شد …دلمان خوش شده بود به این قهرمانی ! همه هواداران پرسپولس ! از هر سنی که فکرش را بکنی…همه خوشحال بودند…با همه حرف و حدیثهایش روز خوبی بود …و باز هم این فوتبال بود که این همه هیجان خلق می کرد…و روز خوبی را اضافه کرد به روزهایم .
اعتماد و دنیای ما !
می 9, 2008 at 12:25 ق.ظ | In اینترنت, جامعه | 34 Commentsاگه یه نفر همین جوری یهو تو خیابون بیاد جلوتو بگیره و بگه من وضعم این جوره و این طوره !حاضری بهش کمک کنی ؟!…بر فرض که چند تومنی هم کمکش کنی…ولی واقعا چقدر حرفاشو باور کردی ؟!…ممکنه بگی انقده آدم چیزای جور وا جور می بینه و می شنوه که دیگه حتی به چشم خودشم نمی تونه “اعتماد” کنه چه برسه به یکی که یهو جلوت سبز میشه !
کاری به این ندارم که چرا مدتهاس این “اعتماد” بین ما از بین رفته و سالهاست که آخرین میخ هم به تابوت” اعتماد” زده شده ! نه فقط اعتماد که گاهی فک می کنم دیگه برای مرگ اخلاق، مویه کردن هم مضحک به نظر می رسه ! مگه چیزی هم به اسم “اخلاق” باقی مونده ؟! کسی نشونی ازش داره ؟!..دلیل همه اینها بماند !…بگذار بماند در دل ! شاید تو با من هم عقیده نباشی ! یا شاید هم دلیلش را بهتر از من بدانی .
اگر در دنیای “واقعی”(؟)این گونه باشد طبیعتا در نگاه اول شاید به نظر بیاد در دنیای “مجازی” این وضعیت به مراتب بدتر خواهد بود!…ولی بگذار نگاهکی بیندازیم به این دنیای “مجازی”…تو اینجا هستی و تجربه هایت، دغدغه هایت ، نظرهایت، دلتنگی هایت و حتی غم و خوشی ات را به اشتراک می گذاری تا همه در آن سهیم باشند..هر چه باشد تو در اینجا می نویسی و نوشتن، دیگران را آشنا می کند با دنیای تو و آنچه تو در آن هستی …دوستانت را نزدیک می کند به دنیای درونت ! جایی که قبل از آن فقط خودت بودی.و نحوه مواجهه دوستانت را با آنچه نوشته ای می بینی .در مقابل، تو هم این چنینی برای دوستانت.آنقدر می گویی و می نویسی که دیگر جایی برای”تقلب” باقی نمی ماند. می دانی چرا ؟! گفته اند “تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد” …مدتی که بگذرد جهان تو قابل شناخت می شود برای دیگران ! حداقل بیشتر از قبل …و این خدمتی است که این دنیای مجازی در این برهوت بی اعتمادی می کند ! فرصتی فراهم می کند که بی تهدید هم نیست البته ! تهدیدهایش را بگذار این بار کناری بزنیم !
خیلی وقت پیش وبلاگی رو دیده بودم ویادداشتی که بی اندازه تکان دهنده بود…وبلاگی که 5 سالی از عمرش می گذره…تنبلی همیشگیه من اجازه نداده بود حرفامو در موردش بگم…فقط امیدوارم تو هم حوصله کنی و لینکهایی رو که می گذارم بخونی و اگر هم حوصله بیشتری داشتی نظرها رو هم ببینی.
این نوشته رو ببینید : نامه ای از… و این یکی : نجات یک فرشته… هنگام خواندنشان تنها اشکهایم که هیچ ارزشی نداشتند دلم را تسکین می داد…اشک ریختم فقط برای خودم !
آدمی که تو دنیای بیرون به سختی اعتماد می کنه یا حتی اصلا اعتماد نمی کنه بر خلاف چیزی که به نظر می رسه تو این محیط مجازی “اعتماد” می کنه !! اگه تو دنیای امروز ما به کسی بگیم بالاترین درجه اعتماد رو چه جوری میشه اندازه گیری کرد احتمالا جواب میده با پول ! و مقدار پول که از همه مهتره ! انقدر این “اعتماد” تو دنیای مجازی غیر قابل تصوره که همون جا یه نفر گفته :
“باورش براي خودم هم سخته…اين همه اعتماد تو دنياي مجازي … اونم تو اين زمونه اي كه آدما تو دنیای حقيقيش به هم اطمینان ندارن … واقعا لذت بخشه.. از این همه اعتماد … محبت خالصانه و صادقانه و انساندوستی شما دوستان خوب مجازی بغضم میگیره … تموم انرژیهای مثبت کائنات بدرقه راهتون… امید که هرگز گره ای در کارتون نیفته و نتهای زیبای عشق و سلامتی و ثروت همیشه موسیقی متن زندگی هاتون باشه…”
اگه اون نوشته ها رو خونده باشی حتما متوجه شدی الان که چقدر “اجسام از آنچه که به نظر می رسند نزدیکترند”!
***
قبل تر ها هم چندین وبلاگ رو دیده بودم که مثلا برای جمع کردن “دیه” فعالیت می کردن یا هر چیزی از این جور موارد ! اینا رو که می بینم گاهی به خودم می گم”اعتماد” هنوز هم زنده است انگار !از نوعی دیگر. دلم خوش می شود .
***
بعد التحریر:
استاد عزیرم، دکتر سید صادق حقیقت تو یکی از کلاسها خاطره ای رو از سفرش به “استرالیا” برامون گفت که احساس کردم شاید گفتنش اینجا هم بدک نباشه :
نقل می کرد که سال 68 سفری چند ماهه به استرالیا داشته و اونجا تصمیم می گیره تو یه دوره کلاس زبان هم شرکت کنه…از قضا یکی از دوستان ایشون قبلش تو این کلاس بودن…وقتی دکتر حقیقت می ره اونجا برای ثبت نام استاد مربوطه از دوست ایشون سوال می کنه :
Is he honest
و دوستشون تایید می کنه !
همین برای استاد زبان اونجا کافی بوده و بدون دریافت هیچ وجهی سر کلاس می ره این آقای حقیقت !و قرار میشه خودش حساب کنه چند جلسه شرکت کرده و وجه مربوطه رو در آخر پرداخت کنه .
آقای دکتر حقیقت طبق مشاهداتی که داشت این جور می گفت که اگر چه یه عده اونجا هم زیرآبی می رن اما اصل و اساس برپایه “اعتماد” بوده اونجا !..اصل بر این بود که طرف مقابل راست می گه.
لازم به ذکر است که قصد هیچ گونه ارزشگذاری نداشتم در نقل این قضیه…صرفا چیزی رو که شنیده بودم نقل کردم.
توطئه!
آوریل 22, 2008 at 9:42 ب.ظ | In جامعه, حرف دلم | 48 Commentsامروز روز دیگری است ؟! فکر نمی کنم ! باز همان آش است و همان کاسه ! بی هیچ تفاوتی ! ..روزهای یک ماه که تمام شد تازه می شود وقتی که باید اجاره خانه را دو دستی بدهند به صاحب خانه ! خانه ای در میانه شهر و نه خیلی بالا ! با اوضاعی که دارند باید جزو طبقه متوسط باشند و جایی هم در منطقه متوسطِ شهر ،خانه ای گرفته اند با اجاره ای حول و حوش 700 هزار تومان ! می ماند 100 هزار تومان چرک کف دست دیگر که آن هم به زحمت کفاف آنرا می دهد که بروند و بیایند !
صاحب خانه مثل همیشه اول ماه آمد و اجاره اش را گرفت . بدون اینکه چیزی به هم گفته باشند به این فکر می کردند که از خروس خون تا بوق سگ جون می کنند برای دادن اجاره ی خانه ای که بیشتر اوقات خالی است!فکر کردن به خریدن خانه هم طنز تلخی بود که آینده را بیشتر و بیشتر تیره و تار می کرد ! نا خود آگاه به ذهن هر دو فکری آمد .هر دو اما به سرعت ذهنشان را منحرف کردند و بی آنکه در باره اش حرفی بزنند رفتند که بخوابند ! فقط بخوابند !
***
با هزار و یک مصیبت و قرض و قوله سال گذشته 30 میلیون تومان جمع کرده بود ! قرار بود خانه ای بخرد به 42 میلیون تومان و مابقی را از بانک وام بگیرد که با یک حساب سرانگشتی باز پرداختش می شود 18 میلیون تومان ! دلش خوش بود که بعد از 21 سال کارمندی صادقانه می تواند خانه ای بخرد 60 متری جایی پایین تر از میانه شهر . “روند اداریِ” در نوبتِ وام قرار گرفتن که تمام شد ، برای خرید خانه و معرفی اش به بانک رفت پیش فروشنده . قیمت را که دید بهت زده ماند و انگشت حیرت به دهان گرفت ! حالا باید 18 میلیون تومان دیگر از آسمان برایش می رسید تا شاید بشود خانه ای بخرد. بیچاره یاد خوشحالی دو فرزندش افتاد که لحظه شماری می کردند برای دیدن خانه ای که هر چند کوچک اما مدتها آرزویش را داشتند.
حالا شش ماه گذشته و حداکثر 6 میلیون تومان دیگر هم جور کرده . از جلوی” بنگاه مشاور املاک “که گذشت پشیمان شد بابت این همه رو انداختن برای چند میلیون بی ارزش ! رفت که هر آنچه قرض گرفته پس بدهد و خلاص !
***
اولی و دومی در تاکسی نشسته بودند و رادیو هم روشن ! آقای رئیس جهمور فریادِ یافتم یافتم سر داده بود که گوش فلک را پر کرده بود و فریادش سر به ثریا می گذاشت ! تمایلی نداشتند که حرفهایش را بشنوند ! بیچاره راننده تاکسی فکر کرد حتما خبری شده ! صدای رادیو را بلند تر کرد ! چاره ای نبود و حرفهایش خواهی نخواهی شنیده می شد ! …اینکه همین دیروز یافته اند ، علت گرانی مسکن یک “بانک فاسد” است و توطئه ! توطئه ! توطئه !
***
بعد التحریر :
این یادداشتو فک کنم 5 روز پیش نوشته بودم! یعنی درست بعد از فرمایشات آقای رئیس جمهور ! حتی پنج شش ساعتی هم روی وبلاگ بود ! اما احساس کردم شاید از روی عصبانیت نوشتم اون موقع ! برداشتمش. امروز که نگاه کردم تازه می بینم خیلی کمتر از اون چیزی نوشتم که باید !
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

