به همین سادگی!
نوامبر 27, 2009 at 2:08 ق.ظ | In از دیگران | 16 Comments“وارد مغازه باریک و لاغر ابمیوه فروشی شدم. دو پسر جوان در ان کار می کردند. گفتم که همان معجونی را می خواهم که دوستم اینجا خورده و نامش را نمی دانم. نشانی هایش را دادم و انها فهمیدند کدام است. بادستپاچگی از من می پرسیدند که دوستم خوشش امده یا نه؟ گفتم حضور من در اینجا دلیل براین است که خوشش امده
روی صندلی کوچک در راهرو تنگ نشستم. مردم بیرون با دیدن من به این ابمیوه فروشی فقیرانه اعتماد می کردند و داخل می شدند.
دو پسر با جدیت در حال درست کردن معجون من بودند و زمانی که ظرف را جلوی من گذاشتند، تلاششان برای تزئین مضحک ان لبخند بر لبم اورد.
اولین قاشق را که در دهانم گذاشتم متوجه نگاه از گوشه چشم یکی از انها شدم.
و بعد جشنی بود از موزها و اناناسها و پسته ها و کنجد ها و نقلهای رنگی پنهان شده در بستنی…
و زمانی که برای حساب کردن رفتم. یکی از پسرها با صورتی پر از جوش بلوغ با نگرانی از من پرسید: حالا تعریفی هم بود؟
می خواستم ماچش کنم”
***
نصف شبی این یادداشت را خواندم . پر شدم از اشک . دوباره خواندمش. صورتم بیشتر و بیشتر اشک آلود شد . وجودم پر شد از اشک شوق !
اصل یادداشت اینجا
به یاد استاد نادیده ام !
نوامبر 23, 2009 at 12:27 ق.ظ | In حرف دلم | 15 Commentsچند روزی است مریض شده ام انگار ! هر کسی هم این روزها مرا می بیند ترس برش می دارد که مباداآنفولانزا گرفته باشم آن هم از نوع خوکی اش ! و بعد من باید کلی قسم بخورم که نترسد !آنفولانزا نیست ! آنفولانزا شاخ و دم دارد و من هیچ کدامش را ظاهرا ندارم! ولی تابلوست که باز ته دلشان باور نمی کنند و چپ چپ نگاه می کنند که مبادا از یک متری نزدیکتر شوم بهشان ! بعد از یک روز استراحت به خودم امروز رفتم دانشگاه ! هر چند زیاد دوام نیاوردم و ظهر برگشتم .هم حالم سرجایش نبود و هم به احتمال زیاد یک ملت خوشحال شدند که برگشتم !این ترس از آنفولانزا انگار دوستی هم سرش نمی شود ! عجب دردی است ها ! تازه خوب شد آنفولانزا نگرفته ام تا بیش از این مورد لطف دوستان قرار بگیرم !این وسط دوستی پیشنهاد داد که چند دقیقه ای بروم و درباره تبارشناسی جنبش سبز در دفتر انجمن صحبتی با بقیه داشته باشیم .وضعم را بهش گفتم و عذر خواستم .بگذریم از اینکه گریزان هستم از زیر تابلو جایی قرار گرفتن و به دلایل شخصی هرگز در میان هیچ دسته و گروهی نخواهم بود.گواینکه رفتن و عضو شدن در دسته یا گروهی به ویژه احزاب شناسنامه دار را مطلقا بد نمی دانم . اگر چه یقین دارم تا اوضاع این باشد که هست و تاریخ ما دائما در حال تکرار باشد عضویت در “تشکلی مستقل” در آینده مترادف با تحمل هزار و یک هزینه خواهد بود. شاید هم من زیادی عافیت طلب هستم .باز هم بگذریم که تا همین جا هم بدون عضویت در جایی ظاهرا اوضاع چندان برای من بسامان نیست .اگر قرار بود بروم حتما از این می گفتم که چگونه روح شیخ فضل الله نوری -به ظاهر فاتحانه- بر فراز این روزهای ما حاضر است!و کشمکش های فکری و نظری میان علامه بزرگ نائینی و آخوندخراسانی با شیخ فضل الله چگونه حل نشده تا اینجای تاریخ ما کش پیدا کرده و امروز رهروان نائینی و آخوند را به بند کشانده است.و همچنان این مساله حیرت آور باقی مانده که چگونه بزرگراه شیخ فضل الله است که به میدان آزادی می رسد !…انگار آزادی هم آنفولانزای خوکی می گیرد که از چند کیلومتری اش نمی شود بهش نزدیک شد و اگر بخواهی به آزادی نزدیک شوی لاجرم در بند خواهی بود .
امروز دیدم بچه ها عکس دکتر رمضان زاده را به دیوار زده اند و رویش تولد 47 سالگی اش را تبریک گفته اند ! استاد آزاده دربندمان را می گویم . آن طرف تر طوماری گذاشته بودند و از رئیس دانشگاه پیگیری کارهای مربوط به دکتر رمضان زاده و دکتر میردامادی را خواسته بودند. می دانم و می دانند که به رئیس دانشگاه چندان امیدی نیست .این روزها به هیچ کس جز خدا امیدی نیست. توحید هم یعنی همین دیگر !مخلوق کی می تواند جای خالق بنشیند ؟ پناه بی پناهان جز خدا مگر می تواند باشد ؟برای ما که به ادامه داشتن زندگی در دنیای دیگر ایمان داریم ،اجرشان محفوظ می ماند حتما !الذین جاهدوا فینا لنهدینم سبلنا !
روی طوماری که پر شده بود از امضاهای بچه ها را می خواندم و می دیدم که دانشجویان این دو چگونه ابراز علاقه کرده بودندبهشان .همه چشم انتظار دیدنشان هستند انگار و من هم دلتنگ آزادیشان. آنقدر آشکارا علاقه و مهر خود را ابراز کرده بودند که من هم آرزو کردم ای کاش از نزدیک کلاسهایشان را ببینم .
اتاق دکتر رمضان زاده از ابتدای این ترم هنوز باز نشده است .کلاسهای دکتر هم هرگز تشکیل نشد .بچه ها رفته اند و روی کاغذی که به درب اتاقش چسبیده نوشته اند: استاددوستت داریم! استاد شما یک مرد بزرگ هستید! استاد منتظرتان هستیم ! استاد راهتان ادامه داردو پایداریتان را می ستاییم .
با دو روز تاخیر…تولدت مبارک استاد نادیده !
___________________________________________
تعداد جستجوهایی که این دو سه روز با نام “محمدرضا حکیمی” به اینجا می رسند بسی زیاد شده است . استاد حکیمی را با همه انتقاداتی که به نگاهش دارم دوست داشتم .آن نوشته های حماسی که موقع خواندن به وجدم می آوردند هنوز در خاطرم مانده . و امروز مانند آنچه سالها در کتابهایش می گوید ، فاش گفته :”…دو واژه انسان و انسانیت، اولی در کوچه ها سرگردان است و دومی در کتاب ها…” باعث شد بیشتر دوستش داشته باشم .
____________________________________________
خبر فوت علی کردان را که شنیدم تعجب کردم ، خندیدم و بعد هم متاثر شدم ! انگار همه می میریم !!!
خدایش بیامرزاد !
برای برادرم !
نوامبر 13, 2009 at 3:04 ب.ظ | In حرف دلم | 9 Commentsآن روزها که تازه شده بودم اهل روزنامه خوانی می دیدم که چطور روزنامه همشهری گل کرده و چقدر هم فرق داشت با بقیه !
چه می دانستم از آدمهایی که در همشهری می نوشتند آن روزها .هر چقدر که بیشتر همشهری را خواندم یک اسم بیش از همه برایم ماندنی می شد.به محض آنکه در صفحه آخر می دیدم مقاله ای از او چاپ شده با علاقه ای وصف ناشدنی می خواندمش. کوتاه می نوشت و گزیده .انگار که می خواهد “کم گوی و گزیده چون در” را نشان مخاطب دهد.
از آن روزها گذشت و من از همشهری خوانی فاصله گرفتم .نام آن نویسنده اما در ذهنم به یادگار ماند.بعدها که متوجه تفاوتهای نشریات شدم و از خواندن سیاهترین روزنامه روزگار ما خلاصی پیدا کردم باز نوشته هایش را پیدا کردم و این بار بهتر و بیشتر می فهمیدمشان .این صراحت ، شجاعت و شرافت نهفته در نوشته هایش به من می فهماند که نویسنده آنها هم اینگونه شریف است و شجاع و صریح …و چه درست فهمیدم !
آرام آرام که یادداشتهایش را می خواندم متوجه شدم که از خانواده فقیری بوده . یادم می آید که در یادداشتی از اوضاع و احوال دوران بچگی اش نوشته بود .از محله ای که در آن زیسته و رشد کرده.از هم محلی هایش که بیشترشان یا در یکی از جاده های سیرجان تصادف کردند و کشته شدند و یا اسیر قاچاق مواد مخدر شدند. از کارکردنهای گاه و بیگاه دوران بچگی اش نوشته بود.از دوران تابستانی کودکی اش که مجبور به کارکردن بوده است و بعدها چطور خودش را رسانده به دانشگاه تهران و دکترایش را گرفته ومتخصص مسائل خاورمیانه به ویژه در حوزه مسائل اعراب و اسرائیل شد.در دانشگاه مفید پرسیدیم چرا او را برای درس اعراب و اسرائیل نمی آورند ؟ گفتند ممنوع التدریس است آقا !
جنس نوشته هایش متفاوت بود با بقیه. آنچنان که خودش هم تفاوت داشت با خیلی ها. جز از طریق مقاله هایش نمی شناختمش .یادداشتهایش برایم شد مظهر شجاعت و صراحت. کودک فقیر داستان ما آنقدر با شرافت زیسته که این همه در نوشته هایش نمودار می شد.ما که رخسار را نمی دیدیم که از سر درون حکایت کند اما رخساره کلماتش را که می دیدیم و چه راحت می شد این شرافت و شجاعتی را که درآنها موج می زد درک کرد. تلخ می نوشت و حتی گزنده اما اینها همه برخاسته از دل سوخته و نگاه حساسش بود.
زهی ناباوری و تاسف بی حد که گویی تاریخ ما همچنان ادامه دارد و به حکم این تاریخ چنین نوشتن و زیستن کم جرمی نیست ودو بار روانه زندان شد.و حالا سومین زندان که بی شک رنجش فزونتر است و دل من داغدار این روزهای سخت !
***
برادرم !
چقدر این روزها دنبال نامی و نشانی از تو گشته باشم خوب است ؟ چقدر در حسرت خواندن یادداشت جدیدی از تو مانده باشم خوب است ؟ چقدر با خواندن نامه های همسر مقاومت اشک ریخته باشم خوب است ؟هان ؟تو چه می کنی این روزها ؟
یادداشت سه سال پیشت را باز خواندم یادداشتی که بارها و بارها خوانده بودمش . با خود فکر کردم تو چگونه زیسته ای و من انگار آنچه را خود ندارم در تو جستجو می کنم و وقتی این شجاعت و صراحت را در تو می بینم ناگزیر آن حس تحسین برانگیز باز سراغم می آید.آنجا که گفته ای چگونه در برابر تباه شدن شخصیتت مقاومت می کنی ! و به راستی چه مقاومی تو برادرشریفم!
برادرخوبم !
خوب از علاقه تو به مرحوم شریعتی آگاه بودم و می دانستم که تو چطور مرحوم شریعتی را بری می دانستی از انتقاداتی که به او وارد می کردند . من اما در این بین با تو موافق نبودم و وآن انتقادات را نادرست نمی دانستم .گویی اما این علاقه و شناخت از شریعتی تو را اینگونه سلحشورو مقاوم ساخته است. آن کلام و رفتار ابوذری بی شک از میان نوشته های مرحوم شریعتی برخاسته است . و تو چه مدافع خوبی هستی که در عمل نشان می دهی اینها را !با چنین رفتاری انگار آن انتقادات را کمرنگ تر کردی و می کنی و حالا من چه بگویم در مقابل قدرت استدلال عملی تو ؟
برادر نادیده ام !
این روزها می گذرند و من هر روز بیش از قبل اطمینان پیدا می کنم که این تو نیستی که در زندانی ! این زندان و بازجویان تو هستند که اسیر تو هستند ! شک ندارم که همانها هم در دل تحسینت می کنند . زندگی ات را ، شرافت و شجاعتت را و “خود” ماندنت را !
در انتظار آمدنت خواهم ماند برادر !
“…میتوانی مرا نیز مانند توماس مور فرض كنی، من به سبك خاص خویش، آدمی عارف مسلكم. در زندگی اجتماعی دایرهای برای انعطاف قائلم و دایرهای برای مقاومت. هر كس از دایره نخست با من برخورد كند، مرا راحت و منعطف و بذلهگو و شوخطبع خواهد یافت، اما آنكه بخواهد از دایره دوم بر من وارد شود و شخصیت انسانیام را تباه كند، مرا سخت و عبوس و جدی و انعطافناپذیر خواهد دید، حتی اگر گردنم مانند توماس مور به زیر گیوتین رود، نادم نخواهم شد، میتوانی بیازمایی!”
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

