بههوس راست نیایدبه تمنی نشود/اندر این راه بسی خون جگر باید خورد
جولای 13, 2009 at 12:32 ق.ظ | In حرف دلم | 10 Commentsدوستی داشتم و دارم که اولین بار به محض دیدنش حاضر بودم قسم بخورم از آن تیپ آدمهایی است که تفکراتی افراطی دارد و احیانا از آن دسته ای است که دستشان بدجوری به چماق می چسبد .بعدها متوجه شدم اینگونه نبوده و نیست . فعال سیاسی بود و خودش را “اصولگرا” می دانست اما هیچ وقت خودش را غلام حلقه به گوش آنها نمی دانست .گاهی اوقات حرفهایی می زد و انتقاداتی می کرد که به نظرم سوی روشن ذهنش را بیشتر نشان می داد .همین ها بود که ما را به هم نزدیک کرد . در انتخابات اخیر در قالب اصولگرایان حامی میرحسین در ستاد مرکزی میرحسین در تهران حاضر بود .من خیلی دیر خبردار شدم که شب بعد از انتخابات ریخته بودند و هر کسی را که در ستاد مرکزی بوده گرفته اند و برده اند و از قضا دوست من هم جزو دستگیر شدگان بوده .در یکی از امتحانات مشترک دیدمش . داغان بود و پریشان . فرصت نشد که باهاش صحبت کنم .از دوستان مشترک احوالش را جویا شدم . دو شبی در اوین مانده بوده . و ناباورانه آن دوشب را گذرانده . هرگز باورش نمی شده که روزی روی زندان راببیند.ظاهرا به خاطر سوابقی که داشته زود آزادش کرده اند و دوستان دیگرش را که همزمان با او گرفته بودند در بند نگه داشته اند .دوست نداشت درباره آن دو شب حتی حرفی بزند .شاید اگر حرفی می زد فقط فحش بود !
***
در همین وبلاگ یادداشتی نوشته بودم با عنوان ” آنچه از خاتمی می خواهم” . خانم “سمیه توحیدلو” کامنت کوتاهی گذاشت برای آن یادداشت و بعد هم لینک داد به آن . یکی از بازداشتی های اخیر که دست کم بیست روز است در زندان مانده همین خانم “توحیدلو” نویسنده وبلاگ “بر ساحل سلامت” است .بعد از بازداشت، وبلاگش انگار به لطف برادران به هوا رفته ! به صورت دائمی که نه ولی کم و بیش وبلاگش را می خواندم . انصافی که در نوشته هایش بود برایم جالب بود.به احترام همان کامنتی که برایم گذاشته بود بی مناسبت ندیدم که یادی کنم از او . و اینکه لحظه لحظه دعا می کنم برای رهیدنش از بند !خانم توحیدلو دانشجوی دکترای جامعه شناسی است .

***
از “محسن امین زاده” در این وبلاگ قبلا اسم برده بودم و گزارش سخنرانی ای که در دانشگاه ما داشت را اینجا آورده بودم .حالا محسن امین زاده گرفتار زندان شده و به همین خاطر دوست دارم ازاو هم یادی کنم ! آقای امین زاده برای آزادی ات و آزادی دیگر اسیران زندان دعا می کنم . او البته در زندان کوچکتری هست و ما در زندان بزرگتری. باری ! برای رها شدنش از زندان کوچکتر دعا می کنم .
برای “محمد قوچانی” که خواننده نوشته هایش بوده ام و دوستشان داشته ام . برای “محمد علی ابطحی” که می دانم چند نفری که به اینجا سر می زنند این روزها بیش از بقیه نگران او هستند .برای “احمد زیدآبادی” که یک بار اسم او را هم در این وبلاگ آورده ام . برای تک تک بی نام و نشانهایی که در این اوضاع روانه زندان شدند و این روزها بیش از بقیه نگران آنهایم .اللهم فک کل اسیر.
***
من نیز خودم را در زندان می بینم . مهم نیست که در زندان واقعی باشم یا نه ! مهم این است که تعداد بسیار زیادی از کسانی که این روزها درگیر زندان و پروژه اعتراف گیری هستند مورد احترام من بودند و هستند . بخش زیادی از حرفهای آنها حرفهای من هم بوده و هست . پس پر بیراه نیست که خودم را در زندان بدانم .ای بسا که پیام صاحبان قدرت نیز همین بوده ! که ای کسانیکه چون اینان فکر می کنید، بدانید که اگر بمانید بر آن حرفها جایتان در زندان است !
***
در آن روزهای پر از خشم ، کاریکاتوری را اینجا گذاشتم که مورد قبول دوستان عزیز اینجا نبود . برداشتمش. ولی هر بار بیشتر انتظار کشیدم که دوستان معترض از کامنتی که در همان یادداشت گذاشته شد حرفی بزنند که به نظرمن صدها بار بدتر بود از آن کاریکاتور! کامنتی که ابراز خوشحالی کرده بود از زندانی شدن عده ای ! کامنتی که خشونتی را در درون خود داشت که مرا بی اندازه ترساند . چگونه می شود کسی از زندانی شدن انسانی به خاطر حرفها یا فعالیت سیاسی اش و یا نقد کردن قدرت ،خوشحال باشد و آنها را ایجاد کننده “آشوب” بداند؟!ای عجب از این گردش ناموزون روزگار !
______________________________
نامه پر سوزو دردآور زینب حجاریان به مراجع را که خواندم باز پر شدم از اشک . خدایا چرا ؟!
______________________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
10 دیدگاه »
خوراک RSS دیدگاههای این نوشته. شناسهی دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.


sسلام
نه از جهت دفاع تنها به جهت توضیح و به عنوان کسی که ناراحت بود از آن کاریکاتور ، عرض می کنم که:
حساب آن کامنت و حرفهایش و کامنتها و حرفهای شبیه آن مشخص بود.نمی گویم این اعتقادات درست و عادی است. اعتراض هم شد به آن حرف ها و سکوت ما این روزها از جهات دیگریست.
دیدگاه با موج — جولای 14, 2009 #
درود بر تو علي عزيز
اميد دارم كه خداي مهربان صداي تو و صداي مارا خواهد شنيد و به اين خواهران و برادران در بندمان كمك ميكند و به همين زوديهاي زود آزاد خواهند شد(آمين)
برايت از خداي مهربان شادي و سلامتي و آرامش بينهايت آرزومندم
در پناه دوست باشي
دیدگاه با نيلوفرانه — جولای 15, 2009 #
سلام
چی می تونم بگم درباره این موضوع که نزدیک و آشناست!
درباره نامه دختر حجاریان!
درباره نامه همسر زید آبادی !
و درباره همه آنهایی که اسمشان اینقدر آشنا نیست که کسی توی وبلاگ برایشان مطلب بنویسد!
چی می تونم بگم درباره یکی – دو نفر از این بی نام و نشان ها که می شناسمشون!
درباره این دو نفری که یکی 5 روزه آزاد شد و دیگری بیش از 20 روز است که دربند است!
به جز دعا!
…
این دستگیری های ادامه دار کمترین عاملی ست که باعث می شود فراموشی نگیرم!
…….
“اللهم فک کل اسیر”
دیدگاه با توتیا — جولای 15, 2009 #
سلام
چند وقتی دسترسی به اینترنت ندارم
از طرف خانواده های اسیران و مفقودین از همدردیتان تشکر می کنم
مثال خوبی زدی ما همه زندانی هستیم
قلمتان خیلی گیرا تر شده مخصوصا آن پستی که برای فرزندتان بود بدجوری به دلم نشست…
دیدگاه با سپیده — جولای 16, 2009 #
دوست دارم از فرصت استفاده کنم و از دوست خوبمان مدیکو هم تشکر کنم
مدیکو جان ممنونم نمی دانی چقدر از این که به یادم بودی خوشحال شدم و محتاج دعایت دیگر وبلاگی از تو پیدا نکردم که آنجا از تو تشکر کنم می دانم که اینجا را می خوانی و علی آقا که صاحب خانه است پیامم را به تو می رساند:)
دیدگاه با سپیده — جولای 16, 2009 #
سلام
ممنون از همدردی کنکوریتون، ایشالله که نتیجه برخلاف تصورم باشه که بعید میدونم. مطالبتون هم جالب بود، نامه زینب حجاریان، دختر عمه م، فاطمه ابطحی و خیلی های دیگه همگی جانسوزند. من نیز گاهی سر نماز به این جمله فکر می کنم که پرورداگارا گریه مکن! نامه ای که در پست قبل از عبدالجبار کاکایی لینک کرده بودید هم جالب بود! حکایت خیلی از بسیجیان واقعی و تلاشگران برای انقلاب بود که شاید اکنون در دلشان پشیمان و رنجور باشند.
دیدگاه با عاطفه — جولای 17, 2009 #
چقدر سخته! چقدر سخته که بخوای هم منتقد یه جناح باشی و هم به نوعی به اون وصل باشی.
کاش می شد منو همونطور که واقعا هستم دید. با همه سوالها و نه اونطور که نُرم این روزهاست.
دعا می کنم همه جوونایی که به ناحق اسیر شدن آزاد بشن. آمین!
دیدگاه با medico — جولای 19, 2009 #
علی آقای عزیز:
از این همه لطفی که به من داشته اید ممنون
به خصوص از تعریفی که در وبلاگ عاطفه کرده اید.
منهم خواننده همیشگی بی صدای وبلاگ شما بوده ام.
از اینکه مسیر سکوت را برگزیده ام و دیگر نمی نویسم چندان خوشحال و راضی نیستم. گویی بخشی از وجودم را از دست داده ام. اما نوشتن هم نمی توانم…
به شجاعت شما غبطه می خورم و به ایمانتان
خداوند شما را برای پدر و مادرتان حفظ کند
دیدگاه با فرناز — جولای 21, 2009 #
آپ کن!
آپ کن!
آپ کن!
می شه یعنی؟
حتما باید یه انتخابات دیگه در پیش باشه که هر روز آپ کنی؟
دیدگاه با medico — جولای 23, 2009 #
….Hآرشيو ها را كه ورق مي زنم ..مي گردن دنبال كامنت ها مو ميخوونمشون …دلم واسه اون موقع هامون تنگ مي شه ….براي اون همه كامنت هاي با حال ….براي سبك نوشتنت ..اون موقع ها …براي كامنت هاي مديكو …كه الان ديگه واسه من نمي ذاره …براي ماهيتابه هايي كه بچه ها تهديدم مي كردن ….براي همه چيز ….
اون موقع ها رو يادت هست ….
دیدگاه با مسالينا — جولای 24, 2009 #