این روزهای ناساز !

جولای 12, 2009 at 12:13 ق.ظ | In خشمگینانه | 4 Comments

خاله دوست داشتنی ام آمده بود پیشمان . در این روزهای ناساز و بی ریخت آمدن خاله ام بهترین اتفاقی بود که پیش آمد. همراه خاله ام رفتیم اصفهان و بعد هم سر از شمال درآوردیم. در نمک آبرود نگاههای بی اندازه سنگین آدمهایی که آنجا بودند بیش از قبل خاطرم را آزرده کرد ولی یک لحظه نشد که به این نگاههای سنگین ، حق ندهم . حق دارند. به خدا حق دارند.ما را که با ظاهرمتفاوتمان می دیدند نگاههای پر از سوالی می شدند که دست کم من برای هیچ کدام آنها جوابی نداشتم و ندارم . کاش می فهمیدند که من هم این روزها پر از اشک بودم .حتی اگر با همان نگاههای سنگین بیشتر نگاه می کردند درد مانده در دلم را شاید می توانستند ببینند.

***

در جاده چالوس خیلی از کسانی را دیدم که دستهایشان را به علامت V  از پنجره ماشین بیرون آورده بودند و به یکدیگر نشان می دادند . بعضی ها هم مچ بند سبزی داشتند و دستهایشان را تا جایی که می توانستند بالا برده بودند.دیدن این وضعیت منی را که معمولا دوری می کنم از این طور کارها وادار کرد که با آنها همراهی کنم و من هم چنین کنم .شاید چون احساس کردم اگر همراهشان شوم امید بیشتری پیدا می کنند و می بینند که بیشمارند و بیشتر و بیشترباور می کنند که “ما هستیم ” !

در راه برگشت باز هم اوضاع همان بود که در راهِ رفت !شاید حتی تعداد دستهای رو به آسمان بیشتر هم شده بود . بعضی از ماشین ها  هم پارچه سبزی بسته بودند .اواسط جاده بود ؛ کمی بعد از تونل کندوان، یکی از آن جاهایی که پیچ 180 درجه دارد و ماشین ها ناگزیر می شوند که سرعتشان را کم کنند .از دور دیدم که کسی کنار جاده ایستاده با تابلویی که به نشانه “ایست” در دستش بود . ما رد شدیم و آن طرف پیچ چندین لباس شخصی پوش با ظاهری مذهبی ایستاده بودند. دست یکی بی سیم و دیگری تفنگ . ماشینهایی که بهشان “ایست” داده شده بود آنجا نگه می داشتند . رد که شدیم سرم را به عقب برگرداندم ودیدم  ماشینی که پارچه سبزی داشت را نگه داشتند . جوانک لباس شخصی پوش دستش را برد به سمت پارچه سبز ! نگاهم را برگرداندم رو به سوی جلو و یکبار دیگر اتفاقاتی را که در این روزها افتاده مرور کردم و آهسته گریه کردم .

***

نمی گویم جایتان در شمال خالی بود چون لذتی نداشت برایم . حتی اگر کمی هم خوش گذشت  تلفنی که امروز بهم شد کافی بود برای اینکه حالا بهت زده باشم و احساس حیرت و حتی ترس همه وجودم را فرا گرفته باشد.

________________________________

برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد

________________________________

پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…

4 دیدگاه »

خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته. شناسه‌ی دنبالک

  1. سلام علی جان.
    اين چند وقت بعضاً می اومد اينجا و از مطالبت استفاده م کردم.چی بايد بگم نمی دونم.
    حرف خیلی هست خیلی.ما نیز همگی پنچریم.اینجوری فایده نداره،پس باید بیایم قم حضوری بحرفیم.پس آماده ی استقبال باش.باهات تماس می گیرم.

    Ali
    سلام بر سید مرتضی عزیز .
    حتما ! با گلوله گلوله اشک و آه این روزهایم آماده استقبالم .

  2. علي عزيز سلام بر تو
    حرفي براي اين روزها نمانده كه بگويم
    به اميد آنكه گريه هاي پروردگار همه چيز را درست كند
    شادي و سلامتي و آرامشت بي پايان
    در پناه دوست باشي

  3. سلام
    غیبتتون مشهود بود.
    کاش سفر خوبی بوده باشه!
    نمی دونم این روزها باید دعا کنم که حال و هوایمان عوض شود؟؟!!
    نمی دانم ولی لااقل برای خودم این دعا را نمی کنم برای خودم این دعا را نمیکنم اگر تغییر حال و هوا مترادف فراموشی و یا چیزی از این قبیل باشد!
    ….
    مچ بند سبز!
    جراتی دارند تحسین بر انگیز! یکی از این لباس شخصی های… به پسر عمه 19 ساله من گفته بود از این به بعد هر کسی اینها را ببنندد دستش رو می شکونیم!!!

    این حسی همراه شدن محض دلگرمی بقیه را زیاد می شناسم و بغض مردم را هم!!

    خوش به حالتان بابت دوری از تلویزیون!
    آنقدر که خواست من باشد هیچ چیز را به اندازه این دوری و سکوت نمی خواهم!

    خدا دارد نگاهمان می کند، همین یعنی اینکه حواسش به همه مان هست!
    یا ودود

  4. سلام علی .این که گفتی نگاه سنگین من تا اخرشو میخونم. متاسفانه من هم چنین حسی دارم .هر کس که منو تو دانشکده میدید فکر میکرد افراطی هستم . ولی الان که رفتار معتدل و عقاید معتدل منو میبینه تعجب میکنه. منم اون علامتهای 7 رو دیدم . خیلی ذوق کردم ولی از عاقبتش میترسیدم . تو گفتی تو جاده اون ماشین دستمال سبزو گرفتن حالا میفهمم که بیخود نمیترسیدم . من هر روز دعا میکنم که زنده باشم و دولت واقعی حق رو ببینم . تو هم دعا کن . هر کس اینو خونده اون هم دعا کنه .


دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وب‌نوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.