از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد/دیده تر کن!

جولای 30, 2009 at 1:03 ق.ظ | In از دیگران | 8 Comments

در یکی از روزهای بهار سال 1331 که نوجوانی 9ساله بودم، گروهی از طلبه‌های جوان و سیاسی از تهران عازم قم شده بودند تا با آیت‌الله بروجردی دیدار کنند. طلبه‌ی جوانی که بعدها فهمیدم نواب صفوی بود سخنان تندی ایراد می‌کرد که هیچ چیز از آن در خاطرم نمانده است. بعدها خبردار شدم که نواب و یارانش قصد دیدار با آیت‌الله بروجردی را داشتند که ایشان آن ها را نپذیرفته بودند.

از پدرم شنیدم که چند روز بعد که اصحاب آیت‌الله بروجردی ، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسین حوزه (ظاهرا پدر آیت‌الله فاضل لنکرانی، مرجع معاصر) علت این رفتار را از آقای بروجردی سوال کرده و می‌پرسد چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟ ایشان در جواب می‌گویند: این آقایان می‌خواهند شاه را بردارند ولی امثال شما را به جای او بگذارند. شخص دیگری (ظاهرا مرحوم آیت‌الله کبیر) از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است می‌پرسد، مگر چه اشکالی دارد؟

آیت‌الله بروجردی در جواب می‌گویند: اشکال بزرگ این امر در این جا است که شاه با اسلحه توپ و تفنگ به جان مردم می‌افتد، با این اسلحه می‌شود مقابله کرد ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم می‌اندازید. با این اسلحه نمی‌توان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته می‌شود.

[منبع: دکتر صادق طباطبایی - خاطرات سیاسی اجتماعی (1) - نشر عروج (وابسته به موسسه نشر و تنظیم آثار امام)- تهران - 1387 - صفحه 27 .

***

عمر حقیقت به سر شد،
عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق،
هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد،
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن!
جور مالک ، ظلم ارباب،
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می ناب،
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن،
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین،
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو ، سینه من،
پر شرر شد ، پر شرر شد

ملک الشعراء بهار

___________________________________

پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…

روزگار خوش کامنتی !

جولای 25, 2009 at 1:57 ق.ظ | In خاطرات | 8 Comments

کامنت ” مسالینا” کافی بود برای اینکه پرتاب بشم به اندرون آرشیو کامنتهای سابق دوستان !به ذهنم رسید همچین بدک نیس یه اشاره ای بشه به اون کامنتها . چرا هی ملت برن تک تک آرشیو کامنتها رو نگاه کنن و دور از چشم بقیه هی بخندن ؟هان ؟

چند تایی از کامنتها رو انتخاب کردم که برای خودم بیشتر از بقیه خنده دار بود . شاید بعضی از دوستانی که به اینجا سر می زنن این کامنتها رو ندیده باشن یا خیلی متوجه اونا نشن .ولی خب به نظرم کسی از خوندن این کامنتها ضرر نمی کنه .

خواستم کامنتها رو با اسم کامنت گذارنده بذارم اینجا ولی خب دیدم این چه کاریه آخه ؟ چرا همه کارها رو من باید انجام بدم ؟ خب خودتون یه خرده به مختون فشار بیارین ببینین می تونین حدس بزنین هر کدوم از این کامنتها مال کیه ؟! البت واضح و مبرهن است که بیشتر کامنت ها مال یه نفره ! اون یه نفر هم که عمرا معلوم نیس !!! بس که هی از این وبلاگ میره به اون وبلاگ ! کامنتهای پر ارزش ما رو هم با حذف وبلاگ اولش به باد داد ! یعنی اصلا فکرشو نکرد چقدر برای اون کامنتها زحمت کشیده شده ؟آخر زمون شده دیگه !ا…الان از یادآوری اون کامنتهای مرحوم یا مرحومه بغض راه گلومو بسته …کسی دستمال داره اینجا ؟ از اون عطری ها باشه لطفا !

***
برای جمع و جور کردن این کامنتها انصافا خیلی زحمت کشیدم . دستم درد نکنه .ولی خب می تونست خیلی بهتر از این بشه . ازقسمت زیادی از کامنتها مجبور شدم بگذرم چون خیلی طولانی می شد . فک کنم همینا رو بخونین مجبور می شین برین بقیه رو خودتون دوباره بخونین . همه زحمتها رو که من نباید بکشم ! بد عادت می شن ملت ! والا !

***

کامنتهایی با مضمون اینکه کامنت گذارنده آپ تشریف دارند :

-دختره خل سلام

من آپم.

-آپم اگه نیای می رم تو کاره خفه کردن

-راستی منم آپم.سر بزن شنگول می شم

-ببین من آپم…
هم اکنون نیاززمند یاری کامنتی شما هستیم.

بنیاد بیماریهای کامنتی

-سامیلیک
خانم بزرگ ما آپیدیم.اما لطفا به من سر نزن.

-من آپم.
دمت بره زیر تریلی به حق این ساعت اگه نیای و نظر نذاری

کامنت برای تشویق به آپ کردن:

-ببین دوست خوبم یه پیشنهاد برات دارم:

برو جلو بوق بزن.

-آدم غیرت داشته باشه بره کافی نت آپ کنه هم خوبه والا

-یه ضرب المثل قدیمی می گه:هر که آپش بیشتر برفش بیشتر
یا
به آپ تا دنیا به روت به آپه
یا
قطره قطره جمع گردد وانگهی یک آپ شود

کامنتهای خیلی جذاب ::دی

-حقیقتش رو بخوای من توی این دنیا یه گونی رسالت دارم.از جمله ی اونها سر به سر گذاشتن با معصومه ست به گونه ای که جز معصومه در بیاد

-هیچ خاطره ای برای من جذابتر از سرکار گذاشتن شماها نیست.
البته من امیدوارم روزی برسه که به ایده آلم تو دانشگاه برسم یعنی روزی که بتونم برا استاد سعیدی زیر پایی بگیرم بعد با مخ بیاد رو زمین

-از این که گفتی رفتیم در در دانشگاه و برف بازی کردیم و دل دوستان عزیزمان از اینکه در اون محل حاضر نبودندسوخت خیلی لذت بردم .

-اصلا معصومه کلهم ملسه برا آزار و اذیت.هیچ لذتی بالاتر از آزار معصومه روح منو شاد نمی کنه

پاسخ مشارالیها به کامنت فوق:

-گیر نده من رو اذیت نکنه روزش شب نمیشه!
حرف نداره بزنه . پای من رو میکشه وسط!
به جان زینب پایه ام کله اش رو همچین توی برف فرو بنماییم که اسم خودش رو هم یادش بره چه برسه به مردم آزاری !!

-من فکر می کنم ماهیتابه برات کمه نظرمثبتت نسبت به جفت پا چیه؟

-هیشکی دانشگاه نیست.کاش تو بودی می رفتیم تو سلف ترقه می زدیم.آخ می خندیدیم آخ می خندیدیم.

یاد آوری خاطرات :(یاد این وبلاگ یه گونی کود حیوونی بخیر…سوژه ای بود اسمش کلا !!)

- آخه از شما چه پنهون ما یه زمانی توی گاوداری کار می کردیم.چه دورانی بود.مخصوصا موقع هایی که این روده گاوهای بیچاره دچاره راه بندان می شد ما خیلی بهشون کمک می کردیم.میومدیم گونی گونی این کودا رو جمع می کردیم.من با هر کدوم از اون گونی کودها کلی خاطره دارم و نوستالژی می شم.ای خدا چه دورانی بود.
و این انتهای آرزو من برای کودهایی ست که در بلاتکلیفی مانده اند.زیرا کسی قدرشان را نمی داند.کسی نمی آید آنها را درگونی کند.کسی نمی آید آنها را نوازش کند.کسی نمی آید آنها را در آغوش کشد.آخر چرا؟؟؟چرا مردم انقدر سنگ دل شدن؟
آرزوی دیگرم برای تمام گاوهایی ست که هیچ وقت روده هایشان دچار راه بندان نشود.
واین برای من حقیقت محض است.

- من فقط توی راه خونه تا دانشگاه به مسائلی از قبیل:تاثیر کورکدیل های افریقایی بر میزان درجه حرارت زمین،بالا رفتن میزان گرینماین جو که باعث افسردگی شدید مورچه های پردار می شه.و آخرین و حساس ترین موضوعی که بهش می پردازم اینه که آیا نسل انسانها به اورانگوتان ها برمی گرده یا نه.
فقط همین.

- ای روزگار!
یادش بخیر اون روزا رو که می رفتم گاو داری.
ای روزگار.می بینی چه زود می گذره.
خب می دونی همون موقع ها بود که به خواص فوق العاده کود حیوانی(برعکس اسمش) پی بردم.
حالا هرچی من می گم شماها بگید نه.

کامنتهایی درباره وردپرس کبیر :

- به وردپرس بپیوندید تا رستگار شوید !!!

- بشتابید به آغوش وردپرس ! که خربزه آبه !(چقدر مرتبط بود این !!)


- سومندش که از من به کلیه نسوان و ضعفا یه جمله نصیحت
از اینگوش بشنو فواید ورد پرس
از اونگوش در کن فواید وردپرس
خیلی آشغاله

پاسخ کوبنده ای به کامنت فوق :

- اصلا همین که “مجاهد” در مورد وردپرس این جوری میگه نشون میده وردپرس چقدر خوبه !!

- بببین می دونی حافظ منظورش از این بیت چیه ؟
جهان وکارجهان جمله هیچ درهیچست
هزاربارمن این نکته کرده ایم تحقیق
جهان و کار جهان یعنی بلاگفا و کارای مزخرفه بلاگفا !! که گاهی اصلا بخش نظراتش بالا نمی یاد !!!
اما این بیت :
دریغ ودردکه تااین زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
در شرحی جدید بر غزلیات حافظ و در نتیجه نقد ادبی، محققان به این نکته غامض پی بردن که منظور از “رفیق” در این بیت چیزی جز” وردپرس” نمی تونه باشه !..و اینو از کرامات حافظ دونستن که تونسته تو اون زمان از ظهور پدیده ای مثه وردپرس خبر بده !
و این بیت :
به مأمنی رود غنیمت شمر وقت
که درکمین گه عمرندقاطعان طریق
یعنی هر چه زودتر به آغوش وردپرس بشتابید ! و گول راهزنهایی مثه بلاگفا رو نخورین !!!

حالا فهمیدین ؟! پس عبرت بگیرین ؟ پاشین بیاین وردپرس ! آغوش وردپرس به روی همه باز است ! نامحرم که نیس !

***

کامنت درباره خرده دعواهای دختر و پسری تا دلت بخواد داشتیما ! ولی خب امان از یک عدد استاد که ظاهرا باعث شد وبلاگ کود حیوونی منهدم بشه ! ولی برای خالی نبودن عریضه :

- یه دختر خانمیه تازه دیپلمش رو گرفته.خیلی با کمالاته،اصلا از هر ناخنش یه انگشت می باره،مدرک هنر در خانه و ملیله دوزیش رو هم تازه گرفته.تو خیاطی و گلدوزی هم حرف نداره.حالا هر کی مایله.هر کی خواهونه.دیگه خودتون می دونین.فقط طرف داره از دست میره ها.بدو که دیر شد.بدو بدو که از دست رفت.
بچه چرا نشسته؟مگه پسر دم بخت ندارین تو خونه؟
طرف ماشین هم داره ها!!!تازه اگه بچه خوبی باشه با ماشین می برتش پارک بهش بستنی می ده.

- ” 95 درصد از پسرها تعریف کردن ندارن “
می خوام این جمله رو ملکه ذهنم کنم.
پیشنهاد می کنم بقیه هم روزی شصت بار از روش بنویسن.بعد اونو شصت بار برای بقیه، هم یه شکل خواندن و هم به شکل پانتومیم و نمایش اجرا کنن.و در نهایت به همه دوستان مونث پیشنهاد کنن که در یک عملیات تروریستی همه ذکور را با هم در یک نقطه جمع کرده و سپس روی انها نفت ریخته و یک کبریت ناقابل حرامشان کنیم تا بشریت(اشاره به خانمها) از دست این موجودات خلاص شوند.

پاسخی فوق کوبنده و ویرانگر به کامنت فوق :

- با اجازه منم به جای “پسرا” از کلمه “دخترا” استفاده می کنم !! این جوری خیلی درست تر می شه !

ما که جرات همچین جسارتی به دوستان غیرتی رو نداریم و نداشتیم ! ولی مرحوم مجاهدت و متولد آذر( که به شدت مدافع حقوق زنان بودن)  می گفتن “مسواکینا”  !

-  من غیرت دارم و اصلا خوشم نمیآید که یه نفر بیاد واسه رفیقم کامنت های طولانیو بلند بذاره ….این امتیاز فقط ماله مدیکو و بس….
مدیکو!
مدیکو:بله
مسالینا:وسایل شکنجه رو بیار
مدیکو :جا گذاشتم

***

این کامنت برای شاد کردن دل یک عدد استقلالی ه ! آخی ! دلم سوخت !آگاهان معتقدند که بقایای آخرین استقلالی رو به صورت فسیل های مربوط به دوره مزوزوئید کشف کردن !این یکی دو تایی هم که موندن از دست رفتن دیگه !ولی دلم روشن ه که سر به راه می شن ! آره !

- ما زور زدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما زور زدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی رو داری بابا.
حالا که شماها بعد از کلی که خودتون رو چلوندین و کلی نذر ونیاز و کلی زنجموره تونستین توی دقیقه ی 85گل مساوی رو بزنین.جایی اینو نگی ها بهت می خندن.
(ولی خودمونیما،موقعی که استقلال گل زد قیافت دیدنی بود.کاش ازت عکس گرقته بودم،اونوقت خوراک پست دفعه ی بعدیم جور بود.عکس تو رو مینداختم زیرش می نوشتم عکس یک عدد پرسپولیسه دماغ سوخته،لطفا نظر بدید.)
از اون گذشته،اگه تاریخ پر از سوتی و سولاخ پرسپولیس رو می شد.اونوقت اون 6 تا گلی که قبل از تولد تو خوردن در کنارش هیچ بود.
بله خانم.نمی دونی بدون

کامنت های غیرمرتبط:

- حالا که خوب ملتفت شدی من کاملا روی قول مردونم پایبند بودم بذار اشکامو پاک کنم.یه فین درست و حسابی هم بکنم که سبک شم بعد باهات حرف بزنم

- نمی دونم چرا مکانیسم بدنم کلهم متحول شده.بهش می گم می خوام گریه کنم یه کاری می کنه که خندم بگیره.نه یه خنده ی معمولی ها!!! از این خنده های قاه قاهی.
می گم چطوره به اون سه تا اوس مشنگ بگیم که به جای این همه خنده یه روز همه گریه کنیم.

- در ضمن گول این ممد رو نخور.
دروغ می گه که لینک می کنه.از سادگی چند تا انسان معصوم سواستفاده می کنه.
اصلا روشش اینه ها.
چند وقته دیگه هم سر و کله این اسمارتیز پیدا می شه تا دلت بخواد برات جناب جناب می کنه و یه خورده هچل هفت به هم می بافه و می گه لینک هستی از این حرفا

- یه نفر از دهات وصل میشه و احتمالا خطشون از این گازوئیلیهاست که با “هندل” روشن میشه و شکر خدا هیچ وقتم راه نمی افته!..

- حقیقتش رو بخواین نوه ی عمه ی دایی بابام گردنش لای در اتوبوس گیر کرده و ما هم یه خورده دست و بالمون بستس،اینه که مزاحم شما شدیم.آخه منابع موثق هم اعلام کردن که شما جدیدا از خجالت یه تراول 50 تومنی در اومدی و خوردش کردی.ما هم گفتیم تا خرجش نکردی مزاحمتون شیم.حقیقتش ما حال و حوصله نجات دادن نوه ی عمه دایی بابامون رو نداریم فقط می خوایم با این پول یه اره برقی کرایه کنیم و سر این بابا رو قطع کنیم.حالا اگه احیانا پولی چیزی تو دست و بالت از اون 50 تومنی مونده بود ما رو هم بی خبر نذار که حداقل به زور ازت یه مبلغی بگیریم.

******************

همه اینهایی که خوندی در راستای این کامنت بود :

- در راستای پیشنهاد برخی دوستان مبنی بر شاد نوشتن می خواستم پیشنهاد کنم بی زحمت یه کم قر دار بنویس آدم می آد تو وبلاگت حال بیاد

اگه قر دار نبودن که به من ربطی نداره. برین یقه اونایی رو بگیرین که این کامنتها رو تولید کردن ولی اگه زیادی قر دار بود بالا غیرتا مراعات زن و بچه رو بکنین که از اینجا رد می شن .بگذریم از اینکه ممکنه ییهو رگ غیرت یه نفر -که احتمالا با خوندن اینا غیرتش دچار حس نوستالوژیک می شه- بزنه بالا !از من گفتن بود. حذر کنید . قرها رو نگه دارید برای جای دیگه ! والا !

_____________________________

پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…

به‌هوس راست نیاید‌‌به تمنی نشود/اندر این راه بسی خون جگر باید خورد

جولای 13, 2009 at 12:32 ق.ظ | In حرف دلم | 10 Comments

دوستی داشتم و دارم که اولین بار به محض دیدنش حاضر بودم قسم بخورم از آن تیپ آدمهایی است که تفکراتی افراطی دارد و احیانا از آن دسته ای است که دستشان بدجوری به چماق می چسبد .بعدها متوجه شدم اینگونه نبوده و نیست . فعال سیاسی بود و خودش را “اصولگرا” می دانست اما هیچ وقت خودش را  غلام حلقه به گوش آنها نمی دانست .گاهی اوقات حرفهایی می زد و انتقاداتی می کرد که به نظرم سوی روشن ذهنش را بیشتر نشان می داد .همین ها بود که ما را به هم نزدیک کرد . در انتخابات اخیر در قالب اصولگرایان حامی میرحسین در ستاد مرکزی میرحسین در تهران حاضر بود .من خیلی دیر خبردار شدم که شب بعد از انتخابات ریخته بودند و هر کسی را که در ستاد مرکزی بوده گرفته اند و برده اند و از قضا دوست من هم جزو دستگیر شدگان بوده .در یکی از امتحانات مشترک دیدمش . داغان بود و پریشان . فرصت نشد که باهاش صحبت کنم .از دوستان مشترک احوالش را جویا شدم . دو شبی در اوین مانده بوده . و ناباورانه آن دوشب را گذرانده . هرگز باورش نمی شده که روزی روی زندان راببیند.ظاهرا به خاطر سوابقی که داشته زود آزادش کرده اند و دوستان دیگرش را که همزمان با او گرفته بودند در بند نگه داشته اند .دوست نداشت درباره آن دو شب حتی حرفی بزند .شاید اگر حرفی می زد فقط فحش بود !
***
در همین وبلاگ یادداشتی نوشته بودم با عنوان ” آنچه از خاتمی می خواهم” . خانم “سمیه توحیدلو” کامنت کوتاهی گذاشت برای آن یادداشت و بعد هم لینک داد به آن . یکی از بازداشتی های اخیر که دست کم بیست روز است در زندان مانده همین خانم “توحیدلو” نویسنده وبلاگ “بر ساحل سلامت” است .بعد از بازداشت، وبلاگش انگار به لطف برادران به هوا رفته ! به صورت دائمی که نه ولی کم و بیش وبلاگش را می خواندم . انصافی که در نوشته هایش بود برایم جالب بود.به احترام همان کامنتی که برایم گذاشته بود بی مناسبت ندیدم که یادی کنم از او . و اینکه لحظه لحظه دعا می کنم برای رهیدنش از بند !خانم توحیدلو دانشجوی دکترای جامعه شناسی است .

touhidlou
***
از “محسن امین زاده” در این وبلاگ قبلا اسم برده بودم و گزارش سخنرانی ای که در دانشگاه ما داشت را اینجا آورده بودم .حالا محسن امین زاده گرفتار زندان شده و به همین خاطر دوست دارم ازاو هم یادی کنم ! آقای امین زاده برای آزادی ات و آزادی دیگر اسیران زندان دعا می کنم . او البته در زندان کوچکتری هست و ما در زندان بزرگتری. باری ! برای رها شدنش از زندان کوچکتر دعا می کنم .

برای “محمد قوچانی” که خواننده نوشته هایش بوده ام و دوستشان داشته ام . برای “محمد علی ابطحی” که می دانم چند نفری که به اینجا سر می زنند این روزها بیش از بقیه نگران او هستند .برای “احمد زیدآبادی” که یک بار اسم او را هم در این وبلاگ آورده ام . برای تک تک بی نام و نشانهایی که در این اوضاع روانه زندان شدند و این روزها بیش از بقیه نگران آنهایم .اللهم فک کل اسیر.
***
من نیز خودم را در زندان می بینم . مهم نیست که در زندان واقعی باشم یا نه ! مهم این است که تعداد بسیار زیادی از کسانی که این روزها درگیر زندان و پروژه اعتراف گیری هستند مورد احترام من بودند و هستند . بخش زیادی از حرفهای آنها حرفهای من هم بوده و هست . پس پر بیراه نیست که خودم را در زندان بدانم .ای بسا که پیام صاحبان قدرت نیز همین بوده ! که ای کسانیکه چون اینان فکر می کنید، بدانید که اگر بمانید بر آن حرفها جایتان در زندان است !

***

در آن روزهای پر از خشم ، کاریکاتوری را اینجا گذاشتم که مورد قبول  دوستان عزیز اینجا نبود . برداشتمش. ولی هر بار بیشتر انتظار کشیدم که دوستان معترض از کامنتی که در همان یادداشت گذاشته شد حرفی بزنند که به نظرمن صدها بار بدتر بود از آن کاریکاتور! کامنتی که ابراز خوشحالی کرده بود از زندانی شدن عده ای  ! کامنتی که خشونتی را در درون خود داشت که مرا بی اندازه ترساند . چگونه می شود کسی از زندانی شدن انسانی به خاطر حرفها یا فعالیت سیاسی اش و یا نقد کردن قدرت ،خوشحال باشد و آنها را ایجاد کننده “آشوب” بداند؟!ای عجب از این گردش ناموزون روزگار !

______________________________

نامه پر سوزو دردآور زینب حجاریان به مراجع را که خواندم باز پر شدم از اشک . خدایا چرا ؟!

______________________________

پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…

این روزهای ناساز !

جولای 12, 2009 at 12:13 ق.ظ | In خشمگینانه | 4 Comments

خاله دوست داشتنی ام آمده بود پیشمان . در این روزهای ناساز و بی ریخت آمدن خاله ام بهترین اتفاقی بود که پیش آمد. همراه خاله ام رفتیم اصفهان و بعد هم سر از شمال درآوردیم. در نمک آبرود نگاههای بی اندازه سنگین آدمهایی که آنجا بودند بیش از قبل خاطرم را آزرده کرد ولی یک لحظه نشد که به این نگاههای سنگین ، حق ندهم . حق دارند. به خدا حق دارند.ما را که با ظاهرمتفاوتمان می دیدند نگاههای پر از سوالی می شدند که دست کم من برای هیچ کدام آنها جوابی نداشتم و ندارم . کاش می فهمیدند که من هم این روزها پر از اشک بودم .حتی اگر با همان نگاههای سنگین بیشتر نگاه می کردند درد مانده در دلم را شاید می توانستند ببینند.

***

در جاده چالوس خیلی از کسانی را دیدم که دستهایشان را به علامت V  از پنجره ماشین بیرون آورده بودند و به یکدیگر نشان می دادند . بعضی ها هم مچ بند سبزی داشتند و دستهایشان را تا جایی که می توانستند بالا برده بودند.دیدن این وضعیت منی را که معمولا دوری می کنم از این طور کارها وادار کرد که با آنها همراهی کنم و من هم چنین کنم .شاید چون احساس کردم اگر همراهشان شوم امید بیشتری پیدا می کنند و می بینند که بیشمارند و بیشتر و بیشترباور می کنند که “ما هستیم ” !

در راه برگشت باز هم اوضاع همان بود که در راهِ رفت !شاید حتی تعداد دستهای رو به آسمان بیشتر هم شده بود . بعضی از ماشین ها  هم پارچه سبزی بسته بودند .اواسط جاده بود ؛ کمی بعد از تونل کندوان، یکی از آن جاهایی که پیچ 180 درجه دارد و ماشین ها ناگزیر می شوند که سرعتشان را کم کنند .از دور دیدم که کسی کنار جاده ایستاده با تابلویی که به نشانه “ایست” در دستش بود . ما رد شدیم و آن طرف پیچ چندین لباس شخصی پوش با ظاهری مذهبی ایستاده بودند. دست یکی بی سیم و دیگری تفنگ . ماشینهایی که بهشان “ایست” داده شده بود آنجا نگه می داشتند . رد که شدیم سرم را به عقب برگرداندم ودیدم  ماشینی که پارچه سبزی داشت را نگه داشتند . جوانک لباس شخصی پوش دستش را برد به سمت پارچه سبز ! نگاهم را برگرداندم رو به سوی جلو و یکبار دیگر اتفاقاتی را که در این روزها افتاده مرور کردم و آهسته گریه کردم .

***

نمی گویم جایتان در شمال خالی بود چون لذتی نداشت برایم . حتی اگر کمی هم خوش گذشت  تلفنی که امروز بهم شد کافی بود برای اینکه حالا بهت زده باشم و احساس حیرت و حتی ترس همه وجودم را فرا گرفته باشد.

________________________________

برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد

________________________________

پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.