زمانی برای گریستن !

ژوئن 20, 2009 at 1:11 ق.ظ | In حرف دلم | 9 Comments

بیش از صد سال است که ملت ایران به دنبال “مشروطه خواهی ” است . این را تاریخ می گوید .

درست است که این بزرگراه “شیخ فضل الله نوری” است که به میدان آزادی می رسد ،اما این نام “میرزای نائینی” و “آخوند خراسانی ” است که درشمار آزادیخواهان ایرانی می درخشددرخشیدنی! آنانکه دیندار بودند و آزادیخواه !آنانکه دین به دنیای خود نفروختند و جاودانه شدند در این تاریخ !این قضاوت محتوم تاریخ است که کلاهش را به احترام آزادیخواهان بر می دارد . ناکسان و دشمنان آزادی در پرونده قطور تاریخ پرشکوه ایران سرنوشتی تلخ و رقت بار داشته اند!این را هم تاریخ می گوید !

در عجبم از آنانکه می توانند نامی بس نیک در تاریخی به بلندای نام ایران  برای خود دست و پا کنند و …!

***

کسی ندیده که در اینجا از آه و ناله شخصی حرفی بزنم  و نخواهد دید. امروز اما دلم پر از درد است ! دردم اما شخصی نیست .درد من  فرو ریختن عزت مردمی است که سوگوارانه حاصل صد سال مبارزه شان را به نظاره نشسته اند !

این دل آنقدر این روزها زخم برداشته که تا پایان عمرش دیگر هیچ مرهمی دوایش نخواهد کرد .هیچ !ملیتم بر باد رفت ! همین امروز !  آنچه این روزها دیده ام خجالت زده ام کرده از ظاهر مذهبی ام هم ! خدای را شکر که اعتقادات دینی ام در پناه پدر و مادری متدین رشد کردند و بعدها در فراز و نشیب سوالاتم آنچنان صیقل خوردند و امن شدند که دست دزدان راهزن بی بته  از دستبرد به آنها کوتاه شده است  .اعتقاداتی که نه از مسیر مداحی به دست آمدند و نه طبالی که از تفسیری حق مدارانه ازسیره امامان معصوم (ع) حاصل شدند .جانم فدای امامان دینم !امامانی که شیوه تحمل و مدارا را ، عشق به حقیقت را ،آزادگی و حریت را ، عدالت و قیام به قسط را ، قیام بر علیه ظلم را ، زندگی مصلحانه و روشنگرانه را و… از آنها آموختم .امامانی که یادم دادند اگر مرد مسلمان از مصیبت  کشیده شدن خلخالی از پای زن یهودی دق کند بر او حرجی نیست !درود بی انتهای خداوند بر آنان و بر پیامبررحمت(ص) باد !

ور نه اگر اینها نبود و اعتقادات خود را از راه مداحی و طبالی به دست آورده بودم هم امروز یکسره آنها را چون ملیتم بر باد می دادم که من ذره ای به دین و خدایی که اینها می گویند اعتقاد ندارم !دین اینها هرچه باشد “دین” نیست !

***

پایم که به دانشگاه رسید ماتمکده ای را دیدم که فغان و داد از سر و رویش می بارید .با استاد عزیزی هم صحبت شدم و نجوای سوزناکی آغاز شد . از گریه و آه این روزهایم گفتم و او هم . از استاد دیگری که به کنج اتاقش خزیده و تمام صبح را زار زار گریسته !  خوشحال می شوم که در این ماتمکده کس یا کسان دیگری هستند که همین نزدیکی آنها هم می گریستند این روزها . خوشحال می شوم برای پیدا کردن شانه ای که سرم را بگذارم و زار بزنم و آغوشی که در آن شانه هایم بلرزد.این تنها خوشحالی این روزها بود . خوشحالی از اینکه هنوز می شود گریست !

_____________________________________

پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…

تا کنون 9 نظر داده شده »

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

  1. سلام
    “این قضاوت محتوم تاریخ است که کلاهش را به احترام آزادیخواهان بر می دارد ”
    این جمله خیلی نغز بود! باید بارها از رویش رو نویسی کرد!
    …..
    این ظاهر مدهبی! که این روزها مردمم را می آزارد و من به همه مردمم حق می دهم که به خاطر ظاهر مذهبی من، قضاوتی کنند نه در خور مذهب و آیین من! که آنچه بر سرمان آمده ، خودمان آورده ایم و باور نداریم!

    آنچه تاریخ از ما خواهد نوشت آیا بهتر از انحراف انقلاب مشروطه است؟
    آنچه تاریخ از ما خواهد نوشت چقدر نزذیک است به این واقعه!
    …….
    خدایا به دلهایمان صبر بده ! و رحمتت را نصیب دلهای خسته و شکسته مان کن که تو تنها ملجاء دلهای شکسته ای یا ارحم الراحمین
    یا ودود

  2. o خدا قوت

  3. درود بر علي عزيز
    هم غصه روزهايت و هم گريه ي لحظه هايت هستم
    در پناه دوست باشي

  4. این روزها باید در سکوت گریست!
    و برای من تاسف بار تر از همه این است که بابردن نام خدا و امام زمان و دین مقدسمون این چنین دروغ می گویند!
    هیچ فکر نمی کردم این روزها مانند همان روزهای انقلابی باشد که در کتاب های تاریخم خوندم، عده ای به راحتی برای خواستن حقشون کشته می شوند…البته زبانم لال نه به دست نیروی انتظامی، به دست خود مردم! به دست خس و خاشاک، به دست اراذل اوباش و یا اغتشاش گران! وگرنه
    نیروی انتظامی سلاح گرمش کجا بود…!

  5. سلام
    نمی دونم چرا نشد بگم اونچه رو که می خواستم بگم.
    علی آقا! منظور من از خودخواهی البته اون چیزی نبود که شما گفتی. اول از همه بگم که من برای درد خودم دردمندم. منظورم از دو خط اول پست دردهای خودم بود. دردهای خودم از این روزها. دردهای من که نگرانم. نگرانم از این شرایط دردناک. می فهمی؟ که نمی دونم اصلا روزهای خوب هم می رسن یا نه؟ که نمی دونم باید به چه دستاویزی چنگ زد؟
    گفتی که آدمهای زیادی هستند که می گن باید این معترضین رو زیر پا له کرد و از این حرفها.
    علی آقا! نمی دونم اطرافیان و دوستانت از چه قشر آدمهایی هستند. آدمهایی که حاضرن فرزند مردم، فرزند ملت کشته بشه چون اعتراض داره. اما آدمهایی که من با اونها هستم، اگرچه بیشترشون طرفدار احمدی نژادن اما خدا می دونه هیچ کدوم راضی نیستن خون هیچ بچه ای توی این خاک روی زمین ریخته بشه. بچه ای که مال این مردمه. چه می خواد اون بچه یه پسر یا دختر معترض باشه، چه بچه ای که برچسب بسیجی داره و درست یا غلط می خواد جلوی این مسائل رو به شیوه خودش بگیره.
    علی آقا! از درد گفتی. از اینکه چطور می شه یک نفر حاضر بشه خون یکی دیگه روی زمین ریخته بشه. من از تو یه سوال می پرسم. دلم می خواد تو هم بدون هیچ جبهه گیری جواب بدی. حاضری خون یه پلیس، یه بسیجی روی زمین ریخته بشه؟ حاضری؟ حاضری یه مادر داغدار بشه؟ ( جوابت به من می فهمونه که تا حالا شناختم چقدر از تو درست بوده.)
    چه تو راضی باشی یا نباشی، خیلی ها مترصد فرصتی هستند که هر کس شبیه بسیجی بود، یا کاری شبیه کار اون رو می کرد و یا حتی لباس فرم پوشیده بود رو تا مرز کشتن، کتک بزنن. شاید بگی که خود این افراد هستن که باعث و بانی این قضایا می شن. واقعیت اینه که حرفت رو رد نمی کنم اما باز هم تو اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی کنه. می کنه؟ اینکه یه هموطن بمیره؟
    امیدوارم به هیچ احدی آشیبی نرسه. چه اونایی که اعتراض دارن و چه اونایی که می خوان این شرایط رو عوض کنن.

  6. و اما شک و دودلی…
    رای من در انتخابات رضایی بود و خدا می دونه که چقدر خوشحالم که به این آدم رای دادم.
    شک من از پیدا کردن مسیر حق بود. از اینکه همونقدر که احمدی نژاد و طرفدارانش منو دچار تردید می کردند، موسوی و طرفدارانش هم همینطور. این شک همینطور ادامه داشت و ادامه داشت. از طرفی گاهی به هر دو گروه حق می دادم و از طرفی گاهی هر دو گروه رو زیر سوال می بردم.
    در این بلبشو من به دنبال جای امنی بودم. جایی که تکلیفم معلوم بشه. با خودم. با وظیفم. در این بحران من کسی رو اصلح تر از خود آقای خامنه ای برای اعتماد کردن پیدا نکردم. من یه شخص ولایت فقیه اعتماد کردم. و واقعا کسی رو بهتر از اون نتونستم پیدا کنم. حدس می زنم دیدگاه تو با من متفاوت باشه که بهش احترام می ذارم. اما در مورد عادلانه صحبت کردن… تا اونجایی که نظرات مخالف رو شنیدم، همگی یکصدا بر روی جمله ای که آقای خامنه ای از نزدیکتر بودن احمدی نژاد به خودش گفت می نالند و اون رو خلاف عدالت می دونند که البته باز هم به نظر من این خلاف عدالت نیست. حقیقتش من نمی فهمم چرا خلافه عدالته. اصلا مگه دادگاهی در کار بوده که بخوایم بگیم فلانی طرفداری کرده. به نظر من آقای خامنه ای مواضع خودش و نظرات خودش رو صریحا اعلام کرد که طبیعیه به مذاق بعضی ها خوش نیاد. فکر می کنم زمانی افراد مخالف آروم می شدن که آقای خامنه ای بگه: در آرا تقلب شده.
    ولی آقای خامنه ای به قانون مداری توصیه کرد. به اینکه خودش حافظ آرا مردم خواهد بود. که امانت دار آرا خواهد بود. حرف در مورد صحبتهای ایشون زیاده. چه بسا جایی از بحث برسه که من بگم: نمی دونم و برام سواله.
    اما مطمئن باش که خوشحال می شم اگه نظر مخالفت رو بگی.
    ضمن اینکه من دوباره تکرار می کنم که به کسی غیر از آقای خامنه ای نتونستم اعتماد کنم.

  7. دو خط اول پست از درد گفتم. از دردهای خودم. می خوام جملم رو کامل کنم. این دردها از اونجا ناشی می شه که از آشنا و غیر آشنا حرفهای تلخی بشنوی. من ابدا نمی خوام بگم که الا و بلا همه باید پیرو خط آقای خامنه ای باشن که صد البته در جهانی که خداوند همه رو مخیر آفریده، هر کس به مصالح خودش واردتر خواهد بود.
    اما برای من شنیدنش هم تلخ بود. شنیدن توهین به آدمی که فکر می کنی داره درست می گه.
    به گمونم این حس رو این چند وقته خیلی باهاش ملموس بودی. حداقل از روی گفته های خودت به خاطر همه اون تهمتها و حرفهایی که به دلیل عقایدت به شماها گفته می شه.
    نوشتم که سعی می کنم برای همه احترام قائل باشم و سعیم برای این عده بود. همین عده ای که توهین می کنند.

  8. ایمان….
    هر کس خودش بهتر می دونه که روی پله چندم ایمان قرار داره و من دارم می بینم که هیچی نبوده و نیستم.
    حرفهایم تعارف نبود ابدا.
    *****
    می فهمم چقدر سخته که کامنت پاک شده رو دوباره نوشت.
    به شدت ابراز همدردی می کنم.
    *****
    و اما در مورد تبریکت.
    ایت تبریک یک عالمه برام ارزشمند بود. چون حقیقتش خودمم یادم رفته بود که عمر وبلاگ نویسی من دو سالش تموم شد.
    بعد از خوندن تبریک کلی خوشحال شدم. یه غافلگیری خیلی خوبی بود توی این روزها.
    متشکر
    *****
    کامنتها رو مرور نکردم. اشکالات تایپی رو مثل همیشه ندید بگیر.
    راستی! نمی دونم بگم یا نگم ولی چرا انقدر لحن کامنتهایی که گذاشتی دلخورانه بود؟ و شاید من اینطوری برداشت کردم.

  9. سلام
    خدا عاقبتمونو ختم به خیر کنه مادر!


دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.