نظام پیچیده مانیا !

می 7, 2009 at 12:51 ق.ظ | In بدون شرح | 9 Comments

وسط مشغولیات ذهنی این روزهای من که باعث شده دستم به نوشتن در اینجا نرود، خبر می رسد که 5 نفر از هم دانشگاهی ها با ماشین دیگری کورس گذاشته اند ! لابد برای رو کم کنی !! بعد خورده اند به درختی در کنار خیابان و چپ کرده اند .دو نفر روی تخت بیمارستان و یکی هم ….یکی هم با مرگ دست و پنجه نرم می کند.کاش دست و پنجه بود لااقل .کاش ! خبرش که به دانشگاه رسید همه غصه دار شدند .مرگ مغزی شده بود و امروز ..همین امروز دیدن پرده سیاه دلم را هری می ریزد پایین !..”با نهایت تاسف و تاثر…..”شاید هیچ وقت این کلیشه “نهایت تاسف و تاثر…”  که در آغاز این پرده ها می نویسند تا این حد برایم عذاب آور نشده بود . امروزی که گذشت غم و غصه از در و دیوار می بارید . کاری اما از دست کسی برنمی آمد جز غصه خوردن و داغی که بدجوری در دلها ماند !

***

می روم سایت دانشگاه تا شاید حواسم کمی پرت شود از این همه غصه !سری به وبلاگ دوستان همیشه عزیز اینجا می زنم . نگاهم خشک می شود به وبلاگ مانیا !

***
راه رفتن را همیشه دوست داشته ام .با همه خستگی ام بیشتر از یک ساعت و نیم راه می روم .شمشادهای بولوار دانشگاه با بارندگی های این روزها بدجوری گل کرده اند .راه رفتن همیشه آرامم می کند . انگار آرامش عجیبی است در این راه رفتن ها ! اگر چیزی در ذهنم مانده باشد در همین راه رفتنها بهشان فکر می کنم .خیلی وقتها هم حل نمی شود چیزی ولی راه رفتن خسته ام نمی کند . این بار اما علاوه بر اینکه خسته شدم از همان خیلی وقتهایی بود که چیزی حل نشد ! “مرگ” که هر چقدر هم تکرار شود باز اما شوکه ام می کند و غصه دار ! و یادداشت مانیا !

می خواستم بروم و برای مانیا بنویسم “خب حتما همه جوانبش را سنجیده ای و سبک و سنگین کرده ای و به حکم عقلانیت، فایده این رفتن را بیشتر از هزینه اش دیده ای و با این اوصاف دیگر چه جای گله و شکایت ؟” …دیدم نه ! نمی شود!همان عقلانیت هم می گوید نمی شود !

فکر نمی کنم و نمی کردم نوشتن دراین باره درست باشد.شایدچون زیاد‌فکر قضاوتها یا سوءتفاهمهای احتمالی‌هستم! اما می زنم زیر همه این فکرها و به نظرم می رسد بنویسم:تفاوتی ایجاد نمی کند رفتن یک نفر ! دیدم که باز هم نه ! نمی شود بگویم رفتن این یک نفر تفاوتی نمی کند ! نمی شود گفت که اگر می شد حتما می گفتم تا دلم را خنک کنم !تا شاید با این شکل گفتن بشود وادارش کرد به تجدید نظر ! ولی نمی شود این طور بگویم !همه دوستان اینجا برایم عزیزند و چند نفری عزیزتر . فکر می کنم برای همه این طور باشد . اینکه از میان دوستان وبلاگی نوشته های بعضی را بیشتر دوست دارند و بیشتر انتظارش را می کشند .

اگر بگویم از یادداشت مانیا ناراحت شدم خیلی مساله عجیبی نیست .اگر اما گفتم به هر کسی و مانیا این حق را باید داد که در مورد وبلاگ خودشان تصمیم بگیرند باور نکنید . چون اصلا به همچین چیزی اعتقاد ندارم .اتفاقا به نظرم اینکه  مخاطبان یادداشتهای یک نفر اعتراض کنند به این رفتن، حق آنهاست.حق !حداقلش این است که انتظار دارم دلیل این تصمیم گفته شود .هر چندمی دانم که قانع نخواهم شد.اصلا نباید قانع شد !

می دانم که اگر کسی نخواهد اینجا حرفهایی بگوید حتما در جای دیگری خواهد گفت که گفتن و شنیدن انسان را انسان می کند و وجهی از فکر کردن، گفتن و شنیدن است .ولی کاش اینجا را همچنان یکی ازاین گزینه ها بدانی .حالا اگر قرار باشد کمترش کنی یا چیزی شبیه این تا حدودی قابل درک است . اما رفتن ؟ نه !یعنی نمی فهمم .

و حالا دارم فکر می کنم به همان چند خطی که نوشته ای : “…ختم کردن خیلی  از نا هنجاری ها و نا خوشی ها دست من و ما نیست .چون در یک نظام پیچیده قراردارد ! اما این وبلاگ وسط هیچ بازی پیچیده ای نشده هنوز و من خوشحالم از این بابت! همین است که ختم کردنش شدنی ست!…”و با خودم می گویم اگر اینطور باشد چقدر خوب می شد اگر همه چیز وسط همان نظام پیچیده باشد تا ختم کردنش شدنی نباشد !قانع می شوم که آرزو کنم کاش همه چیز درون همان نظام پیچیده باشد !

می شد این یادداشت را طور دیگری هم نوشت !هرجمله ای را اما که احساس کردم دارم از روی ناراحتی می نویسم پاک کردم .خیلی هم سعی کردم حرف برخورنده ای نگویم ! فکر می کنم همه کسانی که خوانندگان یادداشتهایت بودند و آنها را دوست داشتند ،یادداشت اخیرت را دوست نخواهند داشت و خوب می دانی که ناخودآگاه آخرها بیشتر در ذهن می مانند !! دیگر چه بگویم وقتی “مانیا” را معنا کرده ای به “ماندنی” !

***

با وجود دوستان عزیزی که اینجا هستند بدون شک خاطرات اینجا برایم جزو بهترینها خواهد بود .و باز هم می گویم که بودن این دوستان عزیز یکی از خوشبختی های من بوده در اینجا و به رفتن کسی حتی فکر نمی کنم !حالا اگر کسی خواست برود اسمش را چه باید گذاشت ؟!

9 دیدگاه »

خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته. شناسه‌ی دنبالک

  1. سلام
    متاسفم به خاطر اتفاقي كه براي هم دانشگاهيتون افتاد. واقعا ناراحت كننده بود اما…. نبايد اين طور باشه اما دست خودم نيست ناخودآگاه به ذهنم مي گذرد كه خودكرده را تدبير نيست. متاسفم كه اين طوري فكر مي كنم. اصلا اين روزه،بعضي وقت ها از بيرحمي خودم تعجب مي كنم! نميدونم كي اين طوري شدم!

  2. در مورد مانيا هم نمي دونم چي بگم. بي اغراق حالم رو گرفت! من كه هيچي از حرفهاش سر در نياوردم و البت اينكه علت تعطيليش رو نمي فهمم. تمام حرفهاي شما رو هم در اين باره تاييد مي كنم. ديگه چي مي تونم بگم؟! متاسفم!

  3. الان نوشتم « متاسفم» مي دونيد ياد چي افتادم؟! چند روز پيش يه دوستي آف برام گذاشته بود كه: به يه نفر مي گن دوست داشتي چي كاره بشي؟ مي گه دكتر؟ مي گن براي چي ؟ مي گه عاشق اينم كه از اتاق عمل بيام بيرون بگم
    « متاسفم».
    شرمنده دوستان! الان وقت جوك گفتن نبود اما گفتم يه كم حال و هوامون عوض شه:دي:دي

  4. سلام
    اومدم اینجا برای اعتراض!!
    که چرا شما؟
    که شما چرا؟
    که شما که اغلب بین همه سوءتفاهم مایی که پیش می آمد حقیقت را در می یافتید یک دفعه این چه اتهام وحشتناکی ست که به من می زنید “بی مسئولیتی”؟!
    که روی تیتر خشک می شوم!

    جا می خورم!
    نبودن یاداشتهایی که این اواخر بیشتر شبیه دفتر خاطرات بود تا هر چیپ دیگری ومن جقدر بیزار بودم که وبلاگم بشود دفتر خاطرات نباید اینقدر مهم می بود!

    من شکه شده ام با این یادداشت شما!
    بدجور هم شکه شده ام!
    عذرخواهی فایده دارد آیا؟
    گمان نمی کنم!

    کاش حرفها از قسمی بود که می توانستم بنویسم !
    کاش
    یا حق

  5. سلام
    خدا رحمت کنه هم دانشگاهیتان را…
    اما مانیا را نمی شناسم ولی میدانم اگر نوشته ای را که دوست داری خیلی بد است اگر دیگر نتوانی بخوانی…
    کامنت مانیا هم برایم جالب بود…. من که سر در نیاوردم!

  6. الان یادم اومد که اصلا درباره این هم دانشگاهی تون چیزی نگفتم!
    خدا رحمتشون کنه می شناسم این حس رو … وقتی یکی از همکلاسی ها سال سوم دبیرستان یکهو یک روز نیامد مدرسه و دانشگاه هم که از بین این 5 ترم ، 4 ترمش رو با یک اعلامیه شروع کرده ایم.
    کاش روحش آروم باشه.

    انگار نمیشه درست کرد…
    اگه حرفی زدم محض عذرخواهی شما نبود.
    الان هم که دارم فکر می کنم می بینم انگار شماها هم حق دارین که بهتون بر بخوره! خب راستش اولش اصلا یه همچین چیزی رو نمی فهمیدم… ولی الان یه معذرت خواهی گمونم بدهکارم.
    دعام کنید. شاید بعضی چیزها درست شود و آنوقت…
    یا حق

  7. ارتباط هميشه گل دادن به هم ديگه و گفتن دوست دارم نيست ….گاهي دور شدن و فضا دادن به هرچيزي كه مي توونيم باهاش ارتباط داشته باشيم هم عين ارتباط داشتن ………
    مانيا اگر سرشلوغي كارش بگذارد زود برمي گردد …فكر نكنم بدون وبلاگش
    طاقت بياورد………
    ما هم يك هم دانشكده اي داشتيم كه تو ي تصادف كشته شد ….ورودي ما نبود خيلي هم به مخمون فشار اورديم كه چهرش رو به ياد بياريم اما نشد ….باوجوداين هيچ روزي تو دانشكده ما به اندازه اون روز (شنيدن خبر مرگ زينب ) دردناك و غم بار نبود….

  8. سلام
    اول اینکه به خاطر دوستتون متاسفم.
    دوم اینکه آپم . تشریف فرما شوید شاید کمکی کردید.

  9. ُسلام و درود بر علي عزيز و گرامي
    تسليت به خاطر از دست دادن دوستان هم دانشگاهي
    تحملش خيلي سخته چون به مرگ دوست دچار شدم و ميدونم كه خيلي سخته
    به خاطر بستن وبلاگ مانيا متاسفم گاهي دلنوشته هايش را ميخواندم زيباست
    شايد فعلآ راهي جز اين نداشته باشد به صبوري دعوتش كنيد
    براي تو برادر عزيزم شادي و سلامتي و آرامش بي پاياي از خداي مهربان خواستارم
    ارادتمندم
    در پناه دوست باشي


دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وب‌نوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.