مشهد!
مارس 26, 2009 at 1:05 ق.ظ | In خاطرات | 15 Commentsچند باری است که تکرار می شود. اینکه به محض رسیدن به مشهد رو به رو می شوم با کسانی که خیلی ها فکر می کنند مشهدی ها همه چهره ای شبیه آنها دارند .کسانی که در مشهد معروفند به “خاوری ” یا “بربری” !شکل “خداداد عزیزی”.بیرون از مشهد بعضی ها که مشهد نرفته بودند وقتی می فهمیدند مشهدی هستم می پرسیدند پس چرا شبیه “خداداد” نیستم و باید توضیح می دادم که مشهدی ها لزوما شکل خداداد نیستند .شاید دلیل تکرار این دیدن ها به محض ورود به مشهد این باشد که خوب بفهمم که رسیدم مشهد . مشهد که همچنان تازه است برایم و دیدن حتی خیابانهایش حس نوستالوژیکی ایجاد می کند .غیر از خاوری ها دیدن پیرمردهای مشهدی که عمامه ای به سر دارند حال و هوای مشهد را زنده تر می کند . این طور که بزرگترها می گویند قدیم ها رسم بوده وقتی مشهدی ها حج می رفتند بعد از برگشتن، عمامه زردی به سر می بستند و معمولا تا آخر عمر هم نگهش می داشتند . تعداد این پیرمردها هر روز کمتر می شود . اما هنوز آنقدر هستند که در محلات قدیمی تر مشهد دیده شوند.ایستگاه راه آهن مشهد هم در محلات قدیمی مشهد است .در اتوبوس که می نشینم لهجه های مشهدی به نظرم خیلی غلیظ می آیند . صدای یک نفر که دارد با موبایل صحبت می کند شنیده می شود . بی آنکه صدای طرف مقابل را بشنوم .
-جان ما ؟
-…..
ها یره ! مویمُ همچی کوبیدُمِش به دیفال که نِفمید از کجا خورده !مُخواستُم بِزِنُم لِهِش کُنُم !
-….
ها به امام هشتم !
از شنیدن “یره” خنده ام می گیرد . تکیه کلام خیلی از مشهدی هاست ! سن راهنمایی که بودم خودم هم کم استفاده نمی کردم .هر چقدر هم مامان می گفت نگو باز نمی توانستم . آنقدر در مدرسه مان “یره” گفته می شد که شده بود تکیه کلامم !معنای چندان ثابتی هم ندارد. از آن کلماتی است که باید درون یک لهجه معنایش را درک کنی ! شاید به معنای “یار” باشد و گاهی هم “یارو” !از یادآوری دوران کودکی ام احساس خوبی پیدا می کنم . هنوز هم خوابهای من در مشهد می گذرد .
حالا اتوبوس از محلات قدیمی تر مشهد عبور کرده و دارد می رسد به خیابانهای مدرن و جدید مشهد . چقدر تیپ های فشن زیاد شده اند . مغازه ها اما خیلی تغییری نکرده اند .ماشین هایی که بی جهت با جهت بوق می زنند هم کاملا به چشم می آیند .آخر خط اتوبوس ،خیابانی است که آن سویش دبیرستانم در یکی از کوچه هایش قرار دارد . باز یاد دوران دورتر می افتم . یاد مدرسه ابتدایی که حالا شده “آموزشگاه رانندگی ” و مدرسه راهنمایی که تابلویش “دانشکده علوم قرآنی” را نشان می دهد .
قدم زدن در کوچه های مشهد و دیدن پسر بچه های نه ده ساله می بردم به زمانی که روزی سه نوبت فوتبال بازی می کردم با بچه محلها در کوچه مان !از خودم می پرسم اگر توپ پلاستیکی درست نمی شد بچگی ما چگونه آنقدر خوش می شد ؟!چقدر توپ پلاستیکی خریده بودیم و این اواخر چقدر خوب یاد گرفته بودم چطور یکی را جلد دیگری کنم و حتی گاهی توپی درست می کردم با سه جلد ! آن همسایه مان هم که انگار کمین می گذاشت تا به محض افتادن توپ به حیاط خانه اش آنرا پاره کند و بیندازد جلوی ماها !عادت کرده بودیم . آخر کوچه همسایه ای بود که می گفت مگر جلوی خانه اش زمین مکه است که هر روز می رویم فوتبال بازی می کنیم ؟ وسط کوچه هم یکی بود که همیشه مریض بود و حوصله شنیدن سر و صدای ماها را موقع فوتبال نداشت . سر کوچه هم که یک نفر انتظار افتادن توپ را داشت برای پاره کردنش !ما هم چقدر پررو بودیم ! جان به جانمان هم که می کردند دست از فوتبال برنمی داشتیم . خسته که می شدیم یک نفر بود که دورش جمع می شدیم و برایمان قصه می گفت . قصه هایش تکراری شده بود .گاهی هم برایمان شکلک درمی آورد یا تقلید صدا می کرد . هفت هشت نفری می شدیم که پای ثابت فوتبال بودیم .
آنقدر غرق شده بودم در گذشته که نفهمیدم کی رسیدم خانه خاله ام ! خاله خوبم به مادرم می ماند .مهربان است و از هیچ محبتی در حقم دریغ نکرده .مشهد که بودیم آنقدر می رفتیم خانه همدیگر که بچه های محل تا ماشین شوهر خاله را می دیدند صدایم می زدند ” علی ! قومتان !” .یک آن فکر می کنم خدا چقدر لطف کرده در حقمان بابت وجود همچین خاله ای ! دلش به وسعت دریا !نه ! به اقیانوس می ماند و وسعت دیدش انتها ندارد . از آن آدمهایی که دوست دارم ساعتها بنشینم و حرف بزنم باهاش . قبل ترها فقط گوش می دادم و امروز بیشتر مخالف خوانی می کنم و از در مخالفت در می آیم !در هر دوحال لذت بخش بوده برایم .سرد و گرم چشیده روزگار ! دوست دارم باز هم برایم از روزگاری بگوید که دانشجو بوده و انقلاب فرهنگی شده و دو سال تعطیلی دانشگاهها طول کشیده .از نشریات جورواجور آن روزها که هنوز هم چند تاییش را نگه داشته برایم بگوید و باز هم نشانم دهدشان .از اینکه چقدر رواج داشته روحیه کمک به” مستضعفان” !تعریف کند که چگونه وقتی برای کمک به روستائیان در درو کردن مزارع می رفته دستان سفیدش تا آرنج تیره شده بودند .از کتابهای شریعتی و هیجان آن روزها بگوید .روزهایی که روی قالی دستی راه نمی رفته که می گفته نمی تواند روی قالی هایی راه برود که دستان و چشمان عده ای محروم و ندار پای آنها رفته است ! و امروز که آن کارها را به دیده تردید می نگرد !
حرکت می کنم برای رفتن به حرم .باز دلم شور می افتد از دوباره دیدن گنبدش . این حس انگار تمام نشدنی است .یاد مهربانی و رافت امام هشتم که می افتم دلم آرام می گیرد. یادم هست که در اذن دخول حرم می گویم تو جایگاه مرا می بینی و کلامم را می شنوی و جواب می دهی ! و خودم که می دانم کجا هستم و چه کرده ام . دلم آشوب می شود . آخر اذن دخول را مرور می کنم که اجازه ای بده همچون اجازه ای که به اولیائت می دهی که اگر من اهل آن نیستم تو اما اهل مرحمت هستی ! دلم آرامِ آرام می شود .
دم دربهای ورودی همانجا که اتاقکهایی ساخته شده برای تفتیش ، مشاجره مردی با مامور تفتیش توجهم را از دور جلب می کند . نزدیک که می شوم صدای مرد را می شنوم که می گوید : “همین کارها رو می کنید که …” حرفش را می خورد . خانمی آن طرف تر دارد التماس می کند انگار !و دختر بچه شش هفت ساله ای که حیران ایستاده . مامور تفتیش به دختربچه بدون روسری اشاره می کند و رو به همان مردی که حرفش را خورد می گوید “این دختر خانمی که الان به این سن رسیده و حجاب نداره فردا چه جوری می خواد چادر سر کنه ؟!”…اجازه ورود نمی دهند . همان مردی که حرفش راخورد دست دختربچه را می گیرد و می رود .من که جلوی درب ورودی ایستاده ام رد قدمهایشان را تا جایی که جا داشت گرفتم .دلم می خواست چیزی بگویم . نمی دانستم اما چه باید بگویم . قاضی خوبی نبودم و نیستم .من که خواستم وارد شوم مامور تفتیش چیزی بهم نگفت .شاید چون نیازی به روسری نداشتم و قرار هم نبود چند سال دیگر چادر سر کنم . خودم اما می دانستم که اذن دخول را کس دیگری می دهد . و اگر مثل مامور تفتیش بود من یکی هیچ وقت اجازه وارد شدن پیدا نمی کردم .مهربانیت را چگونه وصف کنم ؟ “کیف اصف حسن ثنائکم ” ؟
وارد حرم می شوم .جایی نوشته : “انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی” !.وادی طوی که می گویند همین جاست ؟!اگر فهمیده بودم کفشی نباید به پا می داشتم . پس چون نمی فهمم کفشهایم به پایم می ماند .وصف حال و هوای حرم را تو خود بهتر می دانی .السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ! یا ایها الامام الروف !
… !
برای گرفتن کفشهایم به کفشداری می روم وپیرمردی را می بینم که از چهره چروکیده و سوخته اش معلوم است کشاورز است .به کفشدار می گوید از روستاهای اطراف کاشمر است . درپاسخ به سوال از وضع بارندگی می گوید: “همچین بد نبوده . ولی تعریفی هم نبوده .خدا رو شکر . روزی رسان خداست.ما رِ خلق کرده خودشم روزی ما رِ می ده …” از این همه پاکی و سادگی اشک در چشمانم حلقه می زند .شاید اگرچند سال پیش بود دوست داشتم در حسرت داشتن ایمان پیرمرد به حال خودم زار بزنم و از پیرمرد بخواهم که یادم بدهد چگونه باید زیارت کرد که برسم به جایی که او رسیده ؟!انگار همه عمر نرفته ام به زیارت !پیرمرد ایمانی داشت که این چنین خالصانه مانده بود و شاید هیچ گاه موردپرسش قرار نگرفته بود . و من که خیلی وقتها سرگردان می شوم بین این همه پرسش ! امروز اما این سرگردانی را غنیمت می دانم .این زیارت با محبت ، با اخلاص و با معرفت کی نصیبم می شود ؟!این چنین زیارتم آرزوست!”رقصی چنین میانه میدانم آرزوست “.
15 دیدگاه »
خوراک RSS دیدگاههای این نوشته. شناسهی دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.


من سلام
من خیلی مشهد رو دوست دارم . مردمش رو هم همینطور
دیدگاه با said — مارس 26, 2009 #
می گم چقدر این کسی که فکر می کرده همه مشهدی ها باید شکل خداداد باشن، شوت بوده ها!!!
راستی من یکی از پسر عموهام این شکلیه! ما خودمونم نمی دونیم به کی رفته.شاید قضیه چند نسل و قبل و یا احیانا ژن جهش یافته باشه.خلاصه یه مدتی که خیلی سوژه خنده بود.خصوصا اون موقع که کوچولو بود.آخه خیلی بامزه بود قیافه ش.
*******
اگه اشتباه نکنم به این پیرمردها، عمامه شکری هم می گن.درست می گم؟
******
و باز اگه اشتباه نکنم یره به معنی “پسر” هم هست.البته در نهایت باز همونی می شه که تو گفتی.
******
دیدگاه با مدیکو — مارس 27, 2009 #
“-جان ما ؟
-…..
ها یره ! مویمُ همچی کوبیدُمِش به دیفال که نِفمید از کجا خورده !مُخواستُم بِزِنُم لِهِش کُنُم !
-….
ها به امام هشتم !”
چه بامزه!
تو که هیچی!ماهم که مشهدی نبودیم حس نوستالژیمون بالا زد.
*********
چه حس خوبیه آدم گاهی به مدرسه ش سر بزنه. منم خیلی دلم تنگ شده. و بیشتر
دلم می خواد دبستانم رو یه بار دیگه ببینم.
*********
این همسایتون مورد روحی داشته به گمونم ها!
البته نمی شه نادیده گرفت که آدم به یه سن و موقعیتی که می رسه، صدای توپ بازی بچه ها مثل اینه که رو مخ اون توپ می اندازن.
*********
“آخر کوچه همسایه ای بود که می گفت مگر جلوی خانه اش زمین مکه است که هر روز می رویم فوتبال بازی می کنیم ؟”
این یعنی چی؟ مگه تو زمین مکه می شه هر کاری کرد؟(بخش سوالات فنی)
*********
“علی! قومتان!” این هم خیلی قشنگ بود.
دیدگاه با مدیکو — مارس 27, 2009 #
چقدر خوب! چقدر خوبه که آدم یه همچین خاله ای داشته باشه. خاله ای که خیلی راحت بتونی بگی مثل مامانت می مونه.
امیدوارم خدا این خاله رو سالیان سال برای شما و خونواده نگه داره.
می گم چقدر خوب بوده که خالت یه همچین تجربه هایی داشتن از انقلاب.
نشستن پایه صحبتشون حتما کلی لطف داره.
*********
وقتی می رم حرم امام رضا، احساس می کنم هیچی نیستم.
نه، نمی خوام شعار بدم. منظورم اینه که احساس می کنم با خودم چیزی نیوردم که بخوام با افتخار سرمو بالا بگیرم و بگم سلام آقا!
هر وقت هم خواستم دو کلوم حرف بزنم، انقدر شعاری و به درد نخور شد که خودم حالم به هم می خورد از همه حرفهایی که می زدم.هر وقت هم خواستم نامه بنویسم، بدتر.
جدیدا هیچی نمی گم.یا جمله هامو در دو سه کلمه خلاصه می کنم.زبونم نمی چرخه برای حرف زدن. شاید چون دلی نشکسته که زبون بخواد ازش دفاع کنه.که زبون بخواد همه حرفهای نگفته رو بگه، که زبون بخواد شکایت کنه.انگار که اومده پیش کسی که خلاصه همه خوبی هاست.
آره… جدیدا فقط نگاه می کنم.انگار اینطوری بهتره! انگار اینطوری کمتر مشتم باز می شه که هیچی نیستم.
***********
خب اینم جزو قوانینه دیگه! البته من نمی دونستم که یه دختر 6،7 ساله هم باید با روسری بره حرم.
نمی دونم! چون اتفاقا من هم قاضی خوبی نبوده و نیستم.
دیدگاه با مدیکو — مارس 27, 2009 #
اتفاقا یه بارم من اسپری همرام بود و نذاشتن که برم داخل. حالا مونده بودم اسپری رو چیکار کنم. آخر سر گذاشتم همون گوشه مو شه هاو رفتم تو.البته وقتی برگشتم هنوز سر جاش بود.
********
حقیقتش یه موقع هایی دلم می خواد بازم گوشیم رو بندازم تو ضریح.
********
پیرمرد تسلیم بود.
تسلیم تسلیم.
********
امیدوارم هی مشهد و زیارت امام رضا قسمتت بشه.
********
دیدگاه با مدیکو — مارس 27, 2009 #
سلام
سفر خوبی بود؟
راستی نگفتید چند سال پیش اومدید تهران؟
یه جورایی خیلی از متنت تون خوشم اومد. صداقت توش موج می زد و انقدر توصیفاتون زیبا بود که دوست داشتم بازم بخوانم.
دیدگاه با مرضیه — مارس 28, 2009 #
هیچ وقت از حجاب زورکی خوشم نیامده که نیامده.دفعه پیش که رفته بودم مشهد همین اتفاق اجازه ی ورود برای من پیش آمد . پارسال که با دوستان از طرف دانشگاه به مشهد رفته بودیم و بسیجی های گرامی ما را بردند از هون اول ما را مجبور کردند چادر سرمون کنیم. می گفتند: از طرف یه گروه مذهبی اومدید اردو و باید با اعتقادات اون ها رفتار کنید.
من نمی دونم این جمله چه معنایی می تونه داشته باشه جز بیزاری. جز تنفر از دین . آخه من به عنوان یه انسان عاقل و بالغ خودم می تونم تصمیم بگیرم چه شکلی بگردم. از دست این گروهای افراطی؟
یکی نیست بهشون بگه آخه به شما چه من چه شکلی می گردم؟
به هر حال این چادر سر کردن من توصیفی داشت نیست که مهارت نداشتم. خب اصل بلد نیستم چه شکلی باید چادر سر کرد چه شکلی باید چادر را جمع کردو و و
خیلی بامزه شده بود.
همش در چاله چوله های این شهر تون گم بودم. یکی دوبار هم که سعی کردم با دقت کامل چادر م را نگه دارم داشتم می رفتم زیر ماشین.
ای بابا حجاب زوری
دیدگاه با مرضیه — مارس 28, 2009 #
به قول مدیکو حس نوستالژیمون بالا رفت یعنی توی نوشتتون آنقدر بالا بود که ما را هم با خودش برد….
اما وقتی من مشهدم حس غربتش منو می کشه…..همش می گم : امام رضا تو هم غریبی منم غریبم………………………………………….
دیدگاه با سپیده — مارس 29, 2009 #
gg سلام
این بالا چه خبره؟
دیدگاه با maghzhayekoochak — مارس 30, 2009 #
کامنت بالایی برای امتحان کردن بود.
من مرضیه از مغزهای کوچکم که یکم فعلا گیج شدم. من در پست جدیدم نوشته بودم که قصد دارم جابه جا بشم و همه ی دوستانم بهم پیشنهاد کردند که محیطم را عوض کنم و مدکو و شما پیشنهاد کردید که بیام در این محیط وردپرس ولی الان من به راستی دارم …
چقدر کار کردن با این محیط سخته دارم کلافه می شم.
دیدگاه با maghzhayekoochak — مارس 30, 2009 #
سلام. عیدتون مبارک.
اگه هنوز مشهدین مارو از دعا فراموش نکنین.
دیدگاه با نفیسه — مارس 30, 2009 #
سلام. عیدتون مبارک.
اگه هنوز مشهدین مارو از دعا فراموش نکنین.
دیدگاه با یکی مثل من — مارس 30, 2009 #
سلام
چقدر چقدر دوست داشتنی بود این یادداشت. تمام قسمتهاش!
این برگشت به خاطره های دور و دور و
همه مکان هایی که به تصویرشان کشیده بودین چلوی چشمم بود کاملا و دقیقا! احساس می کنم مثل یه دوربین از تمام این مکان ها عکس گرفتین و بعد هم الان جلوی چشم مخاطب گذاشتین!
خیلی نمی خوام حرف بزنم یا جزء به جزء بگم.فقطاینکه بابت فضایی که توی ذهنم ساختین ممنون!
با بعضی از فضا ها میشه زندگی کرد
یا حق
دیدگاه با مانیا — آوریل 2, 2009 #
راستی بابت اینکه به آدرسی که گفته بودم سر زدین و همچنین نظرهاتون ممنون!
راستش خیلی متاسف و متاسف شدم وقتی دیدم لینک ها رو پاک کردن
ممنون به هر حال
یا حق
دیدگاه با مانیا — آوریل 2, 2009 #
یارا اگه امیدید ترفی پائین هم بیین، آخر ۳۰متری طلاب، کبببی حسن عرب یادتون نر.
دیدگاه با jevad — ژوئن 22, 2009 #