عنوان ندارد !
مارس 31, 2009 at 12:27 ق.ظ | In جامعه, ورزش | 24 Commentsفکر می کردم بعد از آن شب لعنتی باخت به بحرین دیگر شبی به آن تلخی در فوتبال ملی نخواهم دید .دو روزی هست که احساس می کنم تحقیر شدیم . خیلی بیشتر از شب باخت به بحرین . نمی خواستم از فوتبال بگویم .قصه این روزها اما فقط قصه فوتبال و باخت فوتبالی نیست که اگر فقط باخت فوتبالی بود آنقدرها هم غصه نمی آورد ! این دو روز آنقدر خبرهای تحقیر کننده می شنوم که بیشتر از قبل ناراحت می شوم .خبرهایی که بدتر از نتیجه بازی ناراحتم می کند . خبرهایی که خودمان باعثش بودیم .
آمدن آقای رئیس جمهور به ورزشگاه و نشان دادن مکرر ایشان بعد از گل ایران و دست و بال زدن ایشان را_در خوش بینانه ترین حالت _ می گذارم به حساب آنکه تصور می شد به تصویر کشیدن ایشان باعث برانگیختن احساسات در ورزشگاه می شود! که البته نشد .این آمدن و رفتن های مسئولان مملکت چندان اهمیتی ندارد . همه از این کارها می کنند . حالا با هر قصد و غرضی ! مهم نیست ! یک چیز را اما نفهمیدم . نه آن موقع فهمیدم و نه بعدش . چرا بعد از زدن گل ایران تلویزیونِ فهمیده(!)ما صاف رفت سراغ پرچمی که بر رویش نوشته بود ” علی ولی الله ” !هنوز که هنوز است معنای این کار را نمی فهمم !یعنی می خواستند به اعراب بگویند : دیدید پوزتان خورد ؟! دیدید ما از نظر مذهبی سر تریم ؟! …واقعا چه در مخیله آقایان می گذشت ؟یعنی یک نفر پیدا نشد که بگوید فوتبال را بگذارید “فوتبال” بماند !حالا چه ببریم چه ببازیم ! فوتبال که دیگر محل منازعه و پیش کشیدن اختلافات مذهبی نیست . بله ! “علی ولی الله ” ! شکی نیست . ولی چرا با فوتبال می خواهند ثابتش کنند ؟!یعنی اینها از یک جنسند ؟کاری کردند که بعد از بازی گزارشگران عرب هم بگویند ” الله مََعَنا ” !آنها هم البته اشتباه می کنند و کردند !گفتند این برد نتیجه قدرت برتر سیاسی و مذهبی آنها بوده ! ببین چه شدیک مسابقه فوتبال !فوتبالی را که گره زدند به مقدس ترین اعتقادات مذهبی با باختش غرورمان را اینگونه شکست و اعتقاداتمان را هم !غصه خوردم . گزارشگر عرب که می گفت :”در سرزمین فارس ها اسب های عرب می درخشند ” !انگار قرار بود نتیجه همه منازعات تاریخی، سیاسی و مذهبی با یک مسابقه فوتبال مشخص شود ! زهی تاسف !زهی ناباوری !زهی عقب ماندگی !
***
مردم جالبی هستیم کلا” ! بعد از گل ایران “علی دایی” شده بود اسطوره و بعد از گل دومی که ایران خورد تا سرحد منفورترین چهره روی زمین به زیر کشیده شد . چقدر احساسی هستیم . فرقی نمی کند کجا ! فوتبال فقط بهانه ای است برای درک کردن شکل رفتارهایمان !خوبی فوتبال این است که این رفتارها را عریان و بی پرده نشان می دهد .طرفدار علی دایی نبودم و نیستم . موقع باختها و شکست ها دنبال یک نفر هستیم که تمام کاسه و کوزه ها را بر سرش بشکنیم و بی لیاقتی خودمان را پشت آن بدبخت قایم کنیم .این بار قرعه به نام علی دایی نگون بخت افتاد .خیلی خوب و راحت می توانیم یک نفر را از اوج به حضیض برسانیم !نه اینکه بخواهم از علی دایی مظلومی بسازم که چون مظلوم است باید ازش دفاع شود . نه ! اصلا هم اعتقاد ندارم که باید از علی دایی دفاع کرد. حرف چیز دیگری است ! مشکلی تاریخی است اینها ! مشکل ،دیدن فقط صفر و صد ازمیان ارقام است ! به گاه پیروزی های احتمالی اما همه سعی می کنند که آنها را نتیجه مدیریت و لیاقت خودشان بدانند و نمایش دهند که دیدید چقدر ما کارمان درست است ! چقدر حالیمان می شود !همه را هم یک تنه انجام دادیم !یک تنه !باز هم فرقی نمی کند کجا !ورزش باشد یا جای دیگر !
مردم جالبی هستیم کلا” !
مشهد!
مارس 26, 2009 at 1:05 ق.ظ | In خاطرات | 15 Commentsچند باری است که تکرار می شود. اینکه به محض رسیدن به مشهد رو به رو می شوم با کسانی که خیلی ها فکر می کنند مشهدی ها همه چهره ای شبیه آنها دارند .کسانی که در مشهد معروفند به “خاوری ” یا “بربری” !شکل “خداداد عزیزی”.بیرون از مشهد بعضی ها که مشهد نرفته بودند وقتی می فهمیدند مشهدی هستم می پرسیدند پس چرا شبیه “خداداد” نیستم و باید توضیح می دادم که مشهدی ها لزوما شکل خداداد نیستند .شاید دلیل تکرار این دیدن ها به محض ورود به مشهد این باشد که خوب بفهمم که رسیدم مشهد . مشهد که همچنان تازه است برایم و دیدن حتی خیابانهایش حس نوستالوژیکی ایجاد می کند .غیر از خاوری ها دیدن پیرمردهای مشهدی که عمامه ای به سر دارند حال و هوای مشهد را زنده تر می کند . این طور که بزرگترها می گویند قدیم ها رسم بوده وقتی مشهدی ها حج می رفتند بعد از برگشتن، عمامه زردی به سر می بستند و معمولا تا آخر عمر هم نگهش می داشتند . تعداد این پیرمردها هر روز کمتر می شود . اما هنوز آنقدر هستند که در محلات قدیمی تر مشهد دیده شوند.ایستگاه راه آهن مشهد هم در محلات قدیمی مشهد است .در اتوبوس که می نشینم لهجه های مشهدی به نظرم خیلی غلیظ می آیند . صدای یک نفر که دارد با موبایل صحبت می کند شنیده می شود . بی آنکه صدای طرف مقابل را بشنوم .
-جان ما ؟
-…..
ها یره ! مویمُ همچی کوبیدُمِش به دیفال که نِفمید از کجا خورده !مُخواستُم بِزِنُم لِهِش کُنُم !
-….
ها به امام هشتم !
از شنیدن “یره” خنده ام می گیرد . تکیه کلام خیلی از مشهدی هاست ! سن راهنمایی که بودم خودم هم کم استفاده نمی کردم .هر چقدر هم مامان می گفت نگو باز نمی توانستم . آنقدر در مدرسه مان “یره” گفته می شد که شده بود تکیه کلامم !معنای چندان ثابتی هم ندارد. از آن کلماتی است که باید درون یک لهجه معنایش را درک کنی ! شاید به معنای “یار” باشد و گاهی هم “یارو” !از یادآوری دوران کودکی ام احساس خوبی پیدا می کنم . هنوز هم خوابهای من در مشهد می گذرد .
حالا اتوبوس از محلات قدیمی تر مشهد عبور کرده و دارد می رسد به خیابانهای مدرن و جدید مشهد . چقدر تیپ های فشن زیاد شده اند . مغازه ها اما خیلی تغییری نکرده اند .ماشین هایی که بی جهت با جهت بوق می زنند هم کاملا به چشم می آیند .آخر خط اتوبوس ،خیابانی است که آن سویش دبیرستانم در یکی از کوچه هایش قرار دارد . باز یاد دوران دورتر می افتم . یاد مدرسه ابتدایی که حالا شده “آموزشگاه رانندگی ” و مدرسه راهنمایی که تابلویش “دانشکده علوم قرآنی” را نشان می دهد .
قدم زدن در کوچه های مشهد و دیدن پسر بچه های نه ده ساله می بردم به زمانی که روزی سه نوبت فوتبال بازی می کردم با بچه محلها در کوچه مان !از خودم می پرسم اگر توپ پلاستیکی درست نمی شد بچگی ما چگونه آنقدر خوش می شد ؟!چقدر توپ پلاستیکی خریده بودیم و این اواخر چقدر خوب یاد گرفته بودم چطور یکی را جلد دیگری کنم و حتی گاهی توپی درست می کردم با سه جلد ! آن همسایه مان هم که انگار کمین می گذاشت تا به محض افتادن توپ به حیاط خانه اش آنرا پاره کند و بیندازد جلوی ماها !عادت کرده بودیم . آخر کوچه همسایه ای بود که می گفت مگر جلوی خانه اش زمین مکه است که هر روز می رویم فوتبال بازی می کنیم ؟ وسط کوچه هم یکی بود که همیشه مریض بود و حوصله شنیدن سر و صدای ماها را موقع فوتبال نداشت . سر کوچه هم که یک نفر انتظار افتادن توپ را داشت برای پاره کردنش !ما هم چقدر پررو بودیم ! جان به جانمان هم که می کردند دست از فوتبال برنمی داشتیم . خسته که می شدیم یک نفر بود که دورش جمع می شدیم و برایمان قصه می گفت . قصه هایش تکراری شده بود .گاهی هم برایمان شکلک درمی آورد یا تقلید صدا می کرد . هفت هشت نفری می شدیم که پای ثابت فوتبال بودیم .
آنقدر غرق شده بودم در گذشته که نفهمیدم کی رسیدم خانه خاله ام ! خاله خوبم به مادرم می ماند .مهربان است و از هیچ محبتی در حقم دریغ نکرده .مشهد که بودیم آنقدر می رفتیم خانه همدیگر که بچه های محل تا ماشین شوهر خاله را می دیدند صدایم می زدند ” علی ! قومتان !” .یک آن فکر می کنم خدا چقدر لطف کرده در حقمان بابت وجود همچین خاله ای ! دلش به وسعت دریا !نه ! به اقیانوس می ماند و وسعت دیدش انتها ندارد . از آن آدمهایی که دوست دارم ساعتها بنشینم و حرف بزنم باهاش . قبل ترها فقط گوش می دادم و امروز بیشتر مخالف خوانی می کنم و از در مخالفت در می آیم !در هر دوحال لذت بخش بوده برایم .سرد و گرم چشیده روزگار ! دوست دارم باز هم برایم از روزگاری بگوید که دانشجو بوده و انقلاب فرهنگی شده و دو سال تعطیلی دانشگاهها طول کشیده .از نشریات جورواجور آن روزها که هنوز هم چند تاییش را نگه داشته برایم بگوید و باز هم نشانم دهدشان .از اینکه چقدر رواج داشته روحیه کمک به” مستضعفان” !تعریف کند که چگونه وقتی برای کمک به روستائیان در درو کردن مزارع می رفته دستان سفیدش تا آرنج تیره شده بودند .از کتابهای شریعتی و هیجان آن روزها بگوید .روزهایی که روی قالی دستی راه نمی رفته که می گفته نمی تواند روی قالی هایی راه برود که دستان و چشمان عده ای محروم و ندار پای آنها رفته است ! و امروز که آن کارها را به دیده تردید می نگرد !
حرکت می کنم برای رفتن به حرم .باز دلم شور می افتد از دوباره دیدن گنبدش . این حس انگار تمام نشدنی است .یاد مهربانی و رافت امام هشتم که می افتم دلم آرام می گیرد. یادم هست که در اذن دخول حرم می گویم تو جایگاه مرا می بینی و کلامم را می شنوی و جواب می دهی ! و خودم که می دانم کجا هستم و چه کرده ام . دلم آشوب می شود . آخر اذن دخول را مرور می کنم که اجازه ای بده همچون اجازه ای که به اولیائت می دهی که اگر من اهل آن نیستم تو اما اهل مرحمت هستی ! دلم آرامِ آرام می شود .
دم دربهای ورودی همانجا که اتاقکهایی ساخته شده برای تفتیش ، مشاجره مردی با مامور تفتیش توجهم را از دور جلب می کند . نزدیک که می شوم صدای مرد را می شنوم که می گوید : “همین کارها رو می کنید که …” حرفش را می خورد . خانمی آن طرف تر دارد التماس می کند انگار !و دختر بچه شش هفت ساله ای که حیران ایستاده . مامور تفتیش به دختربچه بدون روسری اشاره می کند و رو به همان مردی که حرفش را خورد می گوید “این دختر خانمی که الان به این سن رسیده و حجاب نداره فردا چه جوری می خواد چادر سر کنه ؟!”…اجازه ورود نمی دهند . همان مردی که حرفش راخورد دست دختربچه را می گیرد و می رود .من که جلوی درب ورودی ایستاده ام رد قدمهایشان را تا جایی که جا داشت گرفتم .دلم می خواست چیزی بگویم . نمی دانستم اما چه باید بگویم . قاضی خوبی نبودم و نیستم .من که خواستم وارد شوم مامور تفتیش چیزی بهم نگفت .شاید چون نیازی به روسری نداشتم و قرار هم نبود چند سال دیگر چادر سر کنم . خودم اما می دانستم که اذن دخول را کس دیگری می دهد . و اگر مثل مامور تفتیش بود من یکی هیچ وقت اجازه وارد شدن پیدا نمی کردم .مهربانیت را چگونه وصف کنم ؟ “کیف اصف حسن ثنائکم ” ؟
وارد حرم می شوم .جایی نوشته : “انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی” !.وادی طوی که می گویند همین جاست ؟!اگر فهمیده بودم کفشی نباید به پا می داشتم . پس چون نمی فهمم کفشهایم به پایم می ماند .وصف حال و هوای حرم را تو خود بهتر می دانی .السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ! یا ایها الامام الروف !
… !
برای گرفتن کفشهایم به کفشداری می روم وپیرمردی را می بینم که از چهره چروکیده و سوخته اش معلوم است کشاورز است .به کفشدار می گوید از روستاهای اطراف کاشمر است . درپاسخ به سوال از وضع بارندگی می گوید: “همچین بد نبوده . ولی تعریفی هم نبوده .خدا رو شکر . روزی رسان خداست.ما رِ خلق کرده خودشم روزی ما رِ می ده …” از این همه پاکی و سادگی اشک در چشمانم حلقه می زند .شاید اگرچند سال پیش بود دوست داشتم در حسرت داشتن ایمان پیرمرد به حال خودم زار بزنم و از پیرمرد بخواهم که یادم بدهد چگونه باید زیارت کرد که برسم به جایی که او رسیده ؟!انگار همه عمر نرفته ام به زیارت !پیرمرد ایمانی داشت که این چنین خالصانه مانده بود و شاید هیچ گاه موردپرسش قرار نگرفته بود . و من که خیلی وقتها سرگردان می شوم بین این همه پرسش ! امروز اما این سرگردانی را غنیمت می دانم .این زیارت با محبت ، با اخلاص و با معرفت کی نصیبم می شود ؟!این چنین زیارتم آرزوست!”رقصی چنین میانه میدانم آرزوست “.
سال ولرم !
مارس 20, 2009 at 1:51 ق.ظ | In روزمره گی | 14 Commentsسال تحویل تا موقعی که مامان بزرگ مادری ام تو این دنیا بودن حس و حالی رو بر می انگیخت بین ماها !مامان بزرگم اعتقاد زیادی داشت به وقت تحویل سال .خودش همیشه سبزه درست می کرد با رعایت همه سنتهای سبزه درست کردن و حتی اعتقاد به خیلی از خرافاتش! موقع تحویل سال همه جمع می شدیم و خوش می گذشت کلی .عیدی های مامان بزرگ معمولا مساوی نبود . به نوه های بزرگتر بیشتر و به منی که جزو نوه های کوچکتر بودم کمتر .عیدیِ کمتر گرفتن همیشه ناراحتم می کرد !هیچ وقت این قضیه کوچکتر و بزرگتر تو کتم نرفته که نرفته ! ولی باز هم تو خانواده ی کم قوم وخویش ما همون عیدی کم هم غنیمتی بود .بعد از فوت مامان بزرگ شور و شوق لحظات تحویل سال کمرنگ شد برای ما !این آخر سالی که مشهد بودم خطوط روی سنگ قبرش رو که کمرنگ شده بود یه باردیگه پررنگ کردم .خدایش بیامرزاد !
خونواده ما خیلی هم اعتقادی نداره به این روزهای عید ! من اما دوست دارم این روزها رو ! حتی اگر دنبال خریدهای شب عید نباشم و ترجیح بدم خریدمو هر وقتی که دوس داشته باشم انجام بدم . امسال اما خریدهایم درست خورد به شب عید !چیزهایی که لازم داشتم خریدم . خیلی ها رو دیدم که خرید قابل توجهی نتونستن داشته باشن برای شب عید .اینها غصه دارم می کند و غصه هم که گفته اند شب عید شگون ندارد . پس بی خیال گفتنش می شم .همیشه اومدن بهار و این همه جنب و جوش مردم رو تو این روزها دوست داشتم و دارم . اینکه تو این هوای بهاری بدوام و یک نفس پر شوم از این همه طراوت و شادابی !
***
سالی که گذشت نه آنقدرها خوب بود و نه خیلی بد. شاید هم خوب بودنش بیشتر بود . خودم هم همین طور بودم . نه خیلی خوب و نه آنچنان بد ! ولرم بودم !سال آینده هم احتمالا یه همچین شکلی باید داشته باشه .اگه مقادیری خوب بودنش بیشتر بشه و یه چند مورد درخواست نا قابلم ! مورد پذیرش قرار بگیره کلی خوش می گذره ! آرزو هم که عیب نیست ! هست ؟!
***
سالی پر از آرامش و خوشی برای همه دوستانی که لطف می کنن و اینجا می یان آرزو می کنم .دوستانی که بودنشون تو این محیط به شدت عزیز، دوست داشتنی و غنیمت ه . یکی از خوشبختی های من تو سالی که گذشت بودن همین دوستان بوده بدون شک . امیدوارم به هر چیزی که خودتون دوس دارین برسین .
با بهترین آروزها سال نو رو تبریک می گم .
کجایی رضایت ؟!
مارس 7, 2009 at 12:21 ق.ظ | In جامعه | 30 Commentsپولش از پارو بالا می رود .هر چه هم که از این دنیا فکرش را بکنی دارد .خانه ، ماشین ، مسافرت داخل و خارج …همه چی تمام است .به مغازه ای می رود و مثلا می خواهد ماست بخرد. نسبت به دفعه قبل دویست تومان بیشتر شده .دویست تومان که برایش اصلا به حساب نمی آید . می دهد. در دلش اما می گوید :باز هم گرانی .هر روز قیمت ها بالاتر می رود .نه اینکه فکر کنی دلش بابت این گرانی به حال دیگران می سوزد.غصه این را می خورد که دویست تومان ازش کمتر شده . دویـــــــــــــــــــــــــــــــــــست تومان !!!لابد دویست تومان خیلی است و ما بی خبر .ناراضی است کلا”!
***
مگر چقدر کارتن می دیدیم وقتی بچه بودیم ؟پلنگ صورتی ، تام وجری ،بارناباپا، وتو وتو ،نیک و نیکو…و بعدتر چوبین ،ای کی یو سان…و آقای سک سکه که وقتی اولین بار دیدیمش کلی خندیدیم .همین ها بود دیگر .حالا با کم و زیادش . مدرسه موشها هم کارتن نبود ولی خیلی طرفدار داشت .همه خاطرات ما را از کودکی همین ها پرمی کرد . چقدر بهمان خوش می گذشت .حالا که آنقدر کارتن های مختلف و جورواجور دست بچه هاست که آدم می ماند از کدامیک بگوید . خیلی زیاد شده اند این روزها . نسبت به کودکی ما کارتن ها زیادتر شده اند و متنوع تر . باز اما احساس می کنم ما خوشبخت تر بودیم . راضی تر بودیم .
***
من که خیلی یادم نیست ولی برایم این طور تعریف کرده اند که بیست سال پیش که کسی می خواسته مثلا تلویزیون یا ماشین لباسشویی بخرد انتخابهایش خیلی محدود بوده .همان جنسهای محدود هم چندان تفاوت فاحشی باهم نداشته اند . یکی را می خریده و کلی رضایت داشته بابت خریدش و احساس می کرده با پولی که داده بهترین انتخاب را داشته .این روزها را اما خودم دارم می بینم . خیلی زیاد شده اند .همین امثال تلویزیون را می گویم .می خواهی تلویزیون بخری می مانی بین این همه تنوع کدام را انتخاب کنی . از ال سی دی گرفته تا همان تلویزیونهای ماقبل ال سی دی ! همه بازار را که بالا و پایین رفتی و خسته و کوفته شدی آخر یکی را می خری . وقتی می آیی خانه تا از دیدنش لذت ببری تازه احساس می کنی کاش آن یکی را خریده بودی.در دل انگار احساس ضرر هم می کنی ! اصلا ممکن است فردایش شکل دیگری را ببینی و با خودت آرزو کنی کاش آنرا خریده بودی.راضی نمی شوی از خریدت .
و مثل اینها ادامه دارد در این زندگی انگار .
_______________________________________________
خطرناک:
یکی سرچ کرده “اسلام نازی” و به این وبلاگ رسیده !!! من همین جور مبهوت موندم !
خونه داری!!!
مارس 3, 2009 at 1:55 ق.ظ | In حرف دلم, روزمره گی | 30 Commentsاین جوری هم نبود که تا حالا ظرف نشسته باشم یا خونه رو جارو نکرده باشم . ولی خب این بار کلی توفیر داشت با دفعه های قبل . اصلا انگار این دفعه خیلی فهمیدم که چقدر کارخونه وقت گیره . شاید هم سخت و هم وقت گیر . حالا خیلی فرقی نمی کنه . همین که وقت گیر باشه برای فهمیدن اینکه مامانم چقدر زحمت می کشیده کافیه .
ده روزی میشه که مامانم خونه نیست . رفته بود اصفهان و حالا هم مشهد . لازم بود که حال و هوایی عوض کنه .معمولا جارو کردن خونه خیلی وقتها با من ه . خیلی میونه بدی با انجام دادن کار خونه ندارم .البت نه مثل بابای خونه که آشپزیش حرف نداره .ولی من اتفاقا از آشپزی هیچی حالیم نمیشه . فقط تازگی ها یاد گرفتم چه جوری می شه “خاگینه” درست کرد .وگرنه قبل از این در سطح نیمرو و تمام رو ! مونده بودم .
گاهی فک می کردم کار خونه هم عجب کار ساده ای ه . همین که خونه همیشه تمیزه . همه چیز ردیفه . ظرفها همه سر جایشان .اینها همه ثابت می کنه چقدر کار خونه راحت ه. لباس شستن هم که چیزی نیس . ماشین لباسشویی مثه هلو برو تو گلو کرده کارها رو . لباسها رو می ندازی تو ماشین و ظرف سه سوت تر و تمیز تحویل می گیری .آشپزی ؟! این که دیگه شبیه شوخی می مونه . قابلمه رو آب می کنی و بالاخره یه چیزی توش همین جور پخته می شه . زود پز و چه می دونم پلو پز و هزار جور وسیله جدید آشپزی هم که دیگه کارو راحت کرده .غیر از اینها هم که دیگه خونه کاری نداره .اینها همه مگر چقدر وقت می بره ؟..قبل از این چند باری لباسها رو خودم انداخته بودم تو ماشین .خیلی خیلی کم ولی به هر حال چند باری هم ظرفها رو شسته بودم . الان تازه یادم اومد خواهرم تا وقتی که بودچقدر جور ظرف شستن ها رو می کشید بنده خدا .
این چند روز یه خرده بیشتر دقت کردم به وقتی که کارهای خونه از آدم می گیره . باورم نمی شد لباس شستن اونم تو ماشین لباسشویی وقتی از آدم بگیره . پهن کردن لباسها رو اصلا حساب نکرده بودم و بعد هم جمع کردن و تا کردنشان . ظرف شستنهای مکرر تازه بهم می فهمونه چرا مامان همیشه به کثیف کردنِ بیش از اندازه ظرفها اعتراض می کرد . کف آشپزخونه هم انگار کثیف می شه . می فهمم شستن آشپزخونه هم وقت می گیره . پس قبلا که همیشه تمیز بوده مامان یه کارایی می کرده اونجا ظاهرا ! تازه ! خونه گردگیری هم داره !…آروم آروم فهمیدم خونه داری یعنی چی . چه وقتی می گیره از آدم . انقدر که از خیلی کارهای دیگه می مونی . حالا من که آشپزی بلد نیستم . دیگه اونو اگه اضافه کنی یعنی چی می شه؟!..دروغ چرا ؟با همه این حرفها هنوزم ته دلم می گه کار خونه آسونه ! ولی وقت گیر بودنش واقعا به آدم می فهمونه چقدر کار خونه ارزش داره .مامانم معلم بود ولی بعد از تولد ماها خودش استعفاء داده .یه نفر انگار این وسط داره زندگیش و همه عمرشو می ذاره .ارزش کار خونه به اندازه عمر یه آدم ه . فک نمی کنم ارزش کمی باشه . همه عمر ! عمرا نمی فهمم .
حالا همه اینها رو که بذارم کنار …مامانم ! چقدر حضورت ، بودنت عزیزه . انرژی میده در حد المپیک .آنقدردلم تنگ شده برایت که خدا می داند چقدر ! این یه دونه ته تغاریت خیلی می خوادت .خلاصه که دوستت داریم همه جوره .
__________________________________
حالا شاید کسی بگوید از این یادداشتهای دخترانه !!! بود .دیگه از سن و سالم این حرفها گذشته !! من هم که گوشم عمرا بدهکار این حرفها نیست . اتفاقا این یادداشت نوشته شد اینجا برای اینکه یادم باشد از کار خونه ! از وقت گیر بودنش . اصلا شاید بعدا بیایم و بگویم هم سخت است و هم وقت گیر !
و اینکه یادم بماند خوب بودنت مامانم . از خود گذشتگی ات . من که شاگرد خوبی نبودم ولی اینها همه برایم درس شوند . قدردانت باشم .که حتی اگر اینها همه نبود باز هم فقط بودنت خدا می داند که چقدر عزیز است .عزیز است .عزیز است .
***
می خواستم کامنتها رو ببندم . ولی چرا ببندم ؟ کلی هم افتخار می کنم به این یادداشت .
خرید رأی!
مارس 1, 2009 at 8:29 ب.ظ | In فضولی | 10 Commentsاین روزها بودجه پیشنهادی دولت در سال 88 در حال بررسی در کمیسیون تلفیق مجلس شورای اسلامی است. به شدت در حال پیگیری مسائل مربوط به نقدی شدن پرداخت یارانه ها در بودجه سال آینده هستم . اعتقاد دارم و داشتم که این مجلس مجلسی نیست که سر حرف خود بماند و از آنچه موسوم به “حقوق ملت” است دفاع کند که چنین انتظار و خواستی از چنین مجلسی آب در هاون کوبیدن است و بس که اگر این چنین نبود تا الان این مجلس عرضه این را داشت که قضیه مفقود شدن یک میلیارد دلار از بودجه سال قبل را پیگیری کند .ازچنین مجلسی با اوصاف زمان انتخاباتش هیچ انتظاری نمی شود داشت . هفته پیش اعلام کردند نقدی پرداخت کردن یارانه ها در کمیسیون رای نیاورده و امروز اعلام کردند رای آورده +. در دوره های قبلی تصمیم برای افزایش پلکانی قیمتها می شد له کردن مردم در زیر چرخهای گرانی و دم از” تثبیت قیمتها” می زدند و آنرا هدیه ای برای مردم از طرف مجلس می دانستند و امروز بالا بردن قیمتها می شود “جسارت “و می خواهند برای سه سال یارانه ها را نقدی پرداخت کنند و بعد هم خلاص !
نقدی پرداخت کردن یارانه ها در بحبوحه انتخابات معنای روشن و واضحی دارد . آن هم در میان مردمی که بخش قابل توجهی از آنها نمی دانند قضیه نقدی پرداخت کردن یارانه ها چیست و چه می خواهد بشود ! همین که قبل از انتخابات بخشی از یارانه ها به صورت نقدی به دست مردمِ از همه جا بی خبر بیاید کافی است برای خریدن رای مردم با پول خود مردم !این است اصولگرایی !
اصل”هدفمند کردن یارانه ها” کار درستی است .البته نه به این شکل . این تناقضها در جای خودش درسهایی دارد .
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

