تفاوتی نمی کند!

نوامبر 23, 2008 at 2:22 ق.ظ | In جامعه, حرف دلم | 31 Comments

حیرت می کند آدم از دیدن یا شنیدن بعضی خبرها ! نه از جهت وقوع آنها که بسیارند این خبرها بلکه به سبب عامل ایجاد چنین خبرهایی ! در واقع “زمینه ” خبر بیشتر از خود “خبر” جلب توجه می کند گاهی !

هنوز از حیرت “افتیضاح” کردانیسم  که روی ماکیاولیسم را سفید کرد متحیر مانده بودم  که آغاز “محصولیسم ” نشان داد این قصه سر دراز دارد ! دلم می سوزد برای آن مقاله های بریده بریده شده و به محاق توقیف رفته که چگونه متهم می شوند به سست کردن ارکان “مشروعیت ” و می مانم  آن مقاله ها که هر چه باشند جنسشان “کلمه ” است تخریبگر هستند و یا وقایعی از جنس کردانیسم و محصولیسم !!

شگفت آنکه هر آنچه می گویند خلافش را خود انجام می دهند که ثابت کنند از قضا سرکنگبین صفرا فزود !

حرف بسیار است در این باره و گفته اند حرفها را و همه هم شنیده اند!می گذرم از این حرفها که فایده ای ندارد! ای کاش چیزی هم مقدس می ماند این وسط ! ای کاش !

شاید هم من اشتباه می کنم! اصلا چه بهتر اگر من اشتباه کرده باشم !

***

به دوستی می گویم نمی توان زیر سوال رفتن “اخلاق” را دید و شنید و انتظار داشت جامعه “اخلاقی” شود ! زهی تاسف! می نشینیم و مرور می کنیم حرفهای جمع شده ای را که شنیده ایم و لمس کرده ایم درباره دانشگاه !

1)سال گذشته در تمام کتابخانه دانشگاه من دوربین گذاشتند،لابد برای امنیت ! امسال که رفتم متوجه شدم هر دم از این باغ بری می رسد!جلوی درب ورودی کتابخانه سنسورهایی گذاشته بودند که تعجب کردم بابت گذاشتنشان ! سوال کردم و جواب شنیدم برای جلوگیری از “کف رفتن ” کتابها، کتابهای مهم را با دستگاهی حساس کرده اند نسبت به سنسورهای جلوی درب ورودی که اگر کسی بخواهد کتابی را بدون ثبت شدن خارج کند صدای آژیر امنیتی کتابخانه دربیاید! خب اینجا کتابخانه است دیگر و حتما کسی آنقدر فهمش می رسد که کتابها را نباید “کف برود ” ! واقعا اینجا کتابخانه است ؟!

2) باز هم کتابخانه ! سال گذشته دسترسی به پایان نامه ها کاملا آزاد بود و می شد به راحتی برای مطالعه و یادداشت برداری نگاهی بیندازی بهشان ! امسال اما پایان نامه ها را منتقل کرده بودند به مکان مخصوصی که برای خواندنشان باید درخواست بدهی به متصدی مربوطه و در همانجا و با نظارت متصدی می توانی تورق کنی !می پرسم این دیگر چه صیغه ای است ؟! پاسخی که می شنوم بیشتر به طنزتلخی می ماند ! می گوید سال گذشته چندین پایان نامه مفقود شده و کنترلشان را بر بخش پایان نامه ها بیشتر کرده اند بعد از آن اما تازه متوجه شده اند بعضی از برگه های پایان نامه ها جدا شده اند با تیغ موکت بری !

3)استادی داشتم به شدت با انگیزه و پرانرژی به وقتِ درس دادن ! ترم جاری دیدمش و سوال کردم از علت عدم تدریس در این ترم! گفت آدم می ماند به چه امید و انگیزه ای ادامه دهد! نگاهی پر از سوال تحویلش می دهم . می گوید: دانشگاه شده محل بده و بستان این و آن !متوجه نمی شوم تا اینکه می گوید فلان آقا را آورده اند به خاطر مجله پژوهشی ای که دارد تا در مقابل ساعات تدریسی که بهش داده اند مقاله آن آقای دیگر را چاپ کند در مجله اش !بازار بده و بستان اینجا هم داغ است!داغ ! و استاد عزیزی که می گوید به نشانه اعتراض ترجیح دادم درسی برندارم ! از برنامه اش می پرسم و متوجه می شوم در تدارک رخت سفر بستن است !

4)استادی دارم قبل از آنکه حرف خنده داری بگوید جلوتر، خودش شروع می کند به خندیدن و می فهمی لابد حرف خنده داری خواهد زد ! …رابطه نسبتا صمیمانه ای دارم باهاش ! می پرسم استاد ! چگونه می روند فرصت مطالعاتی ؟! …همان خنده های معروفش را ابتدا تحویل می دهد و من که منتظر می مانم پاسخ خنده داری باید بشنوم لابد ! می گوید : “رابطه ” ! …این بار اما خنده ام نگرفت ! نمی دانم خودش به چه می خندید !

5 )استاد بزرگ رشته من را سال گذاشته اخراج کردند و مجبور شد به سفری اجباری به ینگه دنیا !”دکتر بشیریه” ! _کاری به بد و خوب بودن عقایدش ندارم که من قاضی نیستم ! _آنقدر می دانم که دانشجویان رشته من و خودم استفاده زیادی کرده ایم ازکتابهایش ! چند دهه زحمت کشیدن نهایتش می رسد به خروج از جایی که برایش عمرت را گذاشته ای !خبر می رسد که در ینگه دنیا دچار مشکلات روانی شده است ! حق ندارد ؟!

6)دوستِ دوستم را کمابیش می شناسم! می دانم که دانشجوی بسیار مستعدی بود ! سوال می کنم ازاین روزهایش که لابد پایان نامه اش را همین روزها باید دفاع کرده باشد!…می گوید : در تدارک رفتن است به انگلستان !راهش را هم گفته بود . اینکه در همایشهای بین المللی اگر زبانت خوب است دم استادهایی را که می آیند ببینی و بنای رابطه دوستی با آنها بریزی آنقدر که بعد از مدتی برایت “پذیرش” بفرستند !

7 و 8 و 9….هم دارند اینها . حتی تو هم اگر خوب نگاه کنی می توانی به اینها اضافه کنی !

***

کردانیسم و محصولیسم چه نتایجی به بار خواهند آورد ؟! بد یا خوب !

یک جلوه مهربانیت مارا بس!

نوامبر 10, 2008 at 2:26 ق.ظ | In حرف دلم | 44 Comments

قبل ترها این شکلی نبود .ساختمان حرم و تاسیساتش در مرکز دایره ای بود که مشهد به دورش گسترده شده بود .دو صحن داشت یکی کهنه و دیگری نو .همه خاطرات بچگی من در شعاع و اطراف این دایره گذشت .می شد با ماشین به دورش چندین بار بگردی از همانجا! خانه ما فاصله چندان کمی با حرم نداشت . شاید اگر قصد می کردی پیاده به سمت حرم بروی حداقل 45 دقیقه کم یا زیاد باید زحمت پیاده روی را به خودت می دادی .با این حال در سکوت شبهای تابستان می شد صدای نقاره خانه را که دمدمای طلوع آفتاب زده می شد بشنوی .گوش سپردن به نقاره خانه خوابهای کودکی مرا نوازش می داد .روزهای عید هم که می شد به گمانم ساعت 9 صبح نقاره خانه به نشانه “عید”نواخته می شد و لابد فردا هم .برای شنیدن نقاره خانه ی عید اما باید خود را به حرم می رساندیم که دیگر سکوت شب جای خود را با هیاهو و  اشتیاق رسیدن به حرم عوض می کرد.سقاخانه “اسمال طلایی”در آن وسط صحن کهنه پر است از خاطره با آن ظرفهای طلایی که عجیب آب را گوارا می کرد .و پنجره فولاد که جای گره زدن دستها بود به سویت از فضای صحن .

khorasan3

تمام خاطرات بچگی ام در این دایره دلدادگی گذشت .از بازیهای بچگانه که قبلا اینجا گفتم شروع می شود تا دل بریدن ها و پناه آوردن به حریم حرمش !جای جای این حرم برایم پر از مرور روزهای گذشته است .قول دادم و شکستم .گریستم و خندیدم .شکر کردم و شکوه کردم.خواستم و خواستم و خواستم و تو که همه را دادی .همه را ! و من که باز هم می خواهم !هر بار که آمدم با تو نجوا کردم که آدم دیگری خواهم شد و نشدم !چه می شود کرد ؟!تو را به وصف “مهربانی” به ما شناسانده اند و ایمان دارم به این مهربانی !یادم مانده که قبل تر ها هم این شکلی بود .

می گویند”خراسان” یعنی “خور آیا” .خور آیا جایی است که خورشید از آنجا می آید . خواهی نخواهی آفتاب ایران از خراسان طلوع می کند .

سوتی های من !

نوامبر 6, 2008 at 1:57 ق.ظ | In روزمره گی | 23 Comments

داشتم فک می کردم این همه صبح تا شب به سوتی های دیگران گیر می دم و می خندم بد نیست یه بارم که شده چند تایی از سوتی های خودمو بنویسم !خب تا دلت بخواد سوتی دادم خیلی جاها و خیلی موقعها . یکیش همین چند روز پیش …خسته بودم و دیر وقت و می خواستم بخوابم . بدون اینکه ساعت رو نگاه کنم کوک کردم و خوابیدم .صبح حیرون و مبهوت بیدار شدم و متعجب از اینکه این ساعت چرا زنگ نزده ؟! کاشف به عمل اومد که باتری ساعت تموم شده بود و ساعت بدون باتری رو کوک کرده بودم که بزنگه !…خب از این سوتی ها زیاد بوده و هست و خواهد بود. فک می کردم اگه بخوام ازشون بنویسم حتما کلی می شه . ولی یه چند تایی بیشتر یادم نمونده که همونا رو می نویسم که دیگه اینا رو یادم نره !

***

اون موقعها مثه الان نبود که مدرسه ها وایت برد داشته باشن .مدرسه راهنمایی من تخته سیاه داشت که با گچ باید روش نوشته می شد .خب این خیلی خوب بود که چیزی مثه گچ تو کلاس بود .چون تو فاصله ای که معلمها می خواستن بیان سرکلاس وسیله ای می شد برای تو سر و کله این و اون زدن. خیلی جرات نداشتم گچی رو پرتاب کنم به این طرف و اون طرف .ولی تا دلت بخواد از آسمون و زمین گچی بود که گاهی سقوط می کرد .سوم راهنمایی سر کلاس علوم تجربی بودم که اول کلاس وقتی معلممون پشت به کلاس، داشت تخته رو پاک می کرد، یه دونه از این گچهای ذخیره شده از قبل پرتاب شد به طرفم و اتفاقا به صورتم خورد .منم که دقیقا دیدم کی گچ رو پرتاب کرده فورا و با تمام قدرت گچ رو پرتاب کردم به طرف خودش که زدی ضربتی ضربتی نوش کن !چشمتان روز بد نبیند که این ضربت همان و برگشتن معلم رو به کلاس هم همان ! فرصتم نداد و دستمو گرفت و به سمت دفتر مدیر همراهم شد !..معلم خوبی بود بنده خدا ! تو مسیر رفتن به دفتر مدیر کلی خواهش و التماس کردم که کوتاه بیاد و همچین رفاقتی برگردیم سر کلاس دورهم باشیم! حیفه وقت کلاس هدر بره !:D اولین بارم بود آخه !

***

راهنمایی که بودم تو راه برگشت به خونه دوستی داشتم که همراهم بود.وقتهايي که يه مقدار ديرمون شده بود و مي خواستيم سر وقت برسیم خونه…خودش پیشنهادی می داد و خودش هم عمل می کرد ! منم اين وسط حيرون و ويلون زودتر از اینکه پیشنهادشو عملی کنه فقط مي دويدم چونان دوي صد متر !آقايي که شما باشي پيشنهادش اين بود که زنگ در خونه مردمو بزنيم و فرار کنيم !…یه بار که دید خیلی تکراری شده و همه اش اونه که داره این کارو می کنه بهم گفت نوبتی هم که باشه نوبته توئه ! منم که روم نشد بگم جراتشو ندارم نتونستم بگم نه !زنگ خونه ای رو زدم و مثه تیر رها شده از چله کمون فرار کردم و عین چی هم ترسیدم ! انقدر که با وجود اینکه کلی دور شده بودم هنوز فک می کردم الان طرف دنبالمه و الانه که از پشت بگیرتم !خونه هم که رسیدم همه ش فک می کردم بالاخره طرف پیدام می کنه و حالمو سر جاش می یاره !… اما الان که به این قضیه فک می کنم تازه متوجه می شم چه سوتیه بزرگی بوده این ترسیدن ! اصلا ترس نداشته ونداره که ! کلی هم حسرت می خورم چرا اون موقع ها بیشتر از این کارهای جنتلمنگانه نکردم ؟! حیفه اون روزا نبوده ؟! :D

***

آیس پک که معرف حضور هست ؟!…اولین باری که رفتم آیس پک با 5 نفر از دوستان بود . قرار شد مهمون من باشن. موقع گرفتن بستنی ها وقتی دیدم تو لیوانه، جلوی پیشخون دنبال قاشق گشتم !دیدم یه سری چیزایی که شبیه نی هست اون دور و اطرافه ! با اشاره پرسیدم اینا رو باید بردارم ؟! که طرف لبخندی زد و گفت آره ! البته من که به روی خودم نیاوردم ! مثلا یه جوری ازش پرسیدم که اونو تست کنم ببینم اون می دونه یا نه !…موقع خوردن که شد فک می کردم اون 5 تا یا حداقل 4 نفر حتما می دونن چه جوری باید خورد !دیدم بدتر از من یه نفرشون داره به زحمت در لیوانشو باز می کنه !نزدیک بود همین کارو انجام بدم که دیدم یه نفر دیگه نی رو به در لیوان زد و “پقی” کرد و شروع کرد با نی خوردن !تازه فهمیدم این نی ها به چه درد می خورن ! وقتی داشت بستنی تموم می شد احساس کردم یه چیزی مثه قرص از نی اومد بالا !همچین پیروزمندانه بیرونش اوردم که اهه کی ! فک کردی می ذارم چیز خورم کنن ؟!بیرون آوردن همان و ضایع شدن هم همان ! خب اسمارتیز آخر بستنی چه کار می کرد آخه ؟!

***

دوستی دارم به شدت اهل مطالعه.امسال قبول شد و رفت دانشکده وزارت خارجه .از اون کسایی که وقتی می شینیم حتی اگه چندین ساعت حرف بزنیم باز حرفی می مونه برای گفتن !معمولا هم در مورد مسائل درسی خودمون !…چند وقت پیش که اومد دانشگاه ما ،رفتیم سایت دانشگاه برای جستجوی کتابی که دانلود کنیم و پیدا کردن سایتهایی که کتاب مفتی گذاشتن روی سایتشون .ما هم که اهل رعایت کپی رایت !…یکی دو ساعتی بود که تو سایت دانشگاه بودیم که من واقعا خسته شدم .سایت کاریکاتوری رو می شناختم که به نظرم رسید برای تنوع هم که شده بد نیست اونو نشونش بدم .گفتم من یه سایت خیلی خوب می شناسم .سایت رو که بهش نشون دادم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و کلی بهم رحم کرد که مانیتور رو نکوبید تو سرم !

***

مطمئنم که سوتی هایی داشتم به اندازه موهای سرم ! ولی یادم نمی یاد خب ! معمولا سوتی های خودمو زود فراموش می کنم !:D

این جریان “سوتی” ها می تونه یه بازی وبلاگی بشه و دیگران هم یه همچین چیزی رو بنویسن ! پس از بقیه هم می خوام که اگه دوست داشتن بنویسن .

***************************************************************

بعدالتحریر:

الان که ساعت از 2 نیمه شب گذشته می روم که نگاهی به اخبار بیندازم .

خبر را که می بینم هراسان می شوم …باز هم دچار حالی می شوم که هرچقدر هم تکرار می شود باز عادتم نمی شود !دلم می گیرد .آنقدر که می خواهم فریاد بزنم . صدایم خفه می شود. غصه می خورم . غصه می خورم . غصه می خورم .اینجا به چیزی اگر علاقه مند شوی با غصه خوردن پاسخت را خواهی گرفت !غصه می خورم !چیزی عوض نشده ! غصه می خورم .

“شهروند امروز” توقيف شد.

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.