رو به زوال!
جولای 28, 2008 at 1:11 ق.ظ | In جامعه, حرف دلم, سنت | 32 Commentsوارد مغازه موبایل فروشی شدم . قبل از من روحانی مسنی در مغازه بود که فروشنده مشغول صحبت با او بود. به گمانم می خواست یکی از قطعات گوشی موبایل را بخرد.رفته بودم تا در این” آشفته بازار تقلب و کپی” باتری گوشی بخرم البته به شرط اصلی بودن.بعد ازمن دختری آمد که قصد فروش گوشی نویی را داشت . ظاهرش با عرف معمول جایی که من رفته بودم چندان تناسب نداشت .گفت که می خواهد گوشی را بفروشد و از فروشنده پرسید : می خردش؟! ..فروشنده گوشی را نگاهی کرد و پاسخ روشنی نداد و بی تفاوت مشغول صحبت با روحانی مسن شد. دختر فروشنده گوشی نو لحظاتی درنگ کرد. مثل من نبود که منتظر بماند. رو به صاحب مغازه کرد وبا لحنی بلندتر از قبل گفت : اگر خریداری بگو. صاحب مغازه هم که این بار صدایش نسبت به قبل بلندتر شده بود گفت می خرم، ولی می بینی که مشتری دارم . دخترفروشنده گوشی نو که آشکارا لحن صاحب مغازه را نپسندیده بود با لحن اعتراض آمیزی گفت : من که نمی تونم منتظر بمونم که بالاخره معلوم بشه می خری یا نه. فروشنده باید انقدر تحمل داشته باشه که بتونه با مشتری خوب برخورد کنه. یادم نیست صاحب مغازه در پاسخ چه گفت ، فقط همین قدر فهمیدم که داشت دعوا می کرد. دختر فروشنده گوشی نو در حال خارج شدن گفت : این همه مغازه موبایل فروشی..می رم اونجا. صاحب مغازه این بار صفت زشتی را منتسب کرد به دختر. دختر فروشنده گوشی نو که حالا بیرون مغازه رفته بود گفت : می دم مغازه تو ببندن . صاحب مغازه این بار از ادبیات شفاهی استفاده کرد که به نظرم رکیک هم بود.
من در مغازه مانده بودم و روحانی مسن .صاحب مغازه که انگار می خواست نشان دهد حق به جانب او بوده گفت نمی بینن قبل از اونها مشتری منتظر ایستاده …فقط دنبال اینن که حرف خودشونو بزنن. این حرفها اما ظاهرا اثری را که اون انتظار داشت نگذاشته بود…تا اینکه به کنایه ابلغ من التصریح نسبتی به دختر فروشنده گوشی نو _که حالا دیگر آنجا نبود_ داد که طبق آیین و مسلکی که من می شناسم”حد” دارد .اندکی درنگ کردم تا اعتراض روحانی مسن را بشنوم. خبری نشد. نتوانستم ساکت بمانم. گفتم : نمی شود روی ظاهر قضاوت کرد. هر حرفی داشتی جلوی خودش می گفتی تا او هم حق دفاع داشته باشه . حرف من جرقه ای بود به انبار باروت ذهن صاحب مغازه تا بقیه حرفها رابگوید. اینکه حاضر است حرفش را ثابت کند و مطمئن از درستی حرفش هست. حرف خودم را تکرار کردم. در تمام این مدت انتظار داشتم روحانی مسن اگر تایید نمی کند حرفم را لااقل رد هم نکند . رو به من کرد و گفت وقتی “اینجا” کسی با این قیافه می آد “مشکل” داره !
باتری اصلی خواسته بودم برای گوشی. صاحب مغازه باتری را که آورد متوجه شدم که “هولوگرام” باتری، اصلی بودنش را ثابت نمی کند .همین را بهش گفتم. گفت : الان همه باتری ها کپی شده و دیگه با هولوگرام ظاهری نمیشه درباره اصلی بودنش قضاوت کرد. باید به فروشنده اعتماد داشته باشی که به اصلی بودن هم یقین کنی !…بله ! طبق ظاهر نمی شود مطمئن شد و قضاوت کرد .این را فروشنده درباره “باتری” به من می گفت. مطمئن بودم که به او “اعتماد ” هم نمی شود کرد. بیرون آمدم .
داشتم خفه می شدم. راحت شدم وقتی بیرون آمدم. تمام راه در ذهنم این دو تعبیر دور می زد: عالم متهتک و جاهل متنسک .تلنگری برای خودم بود.
***
دوستی از یکی از روحانیون مورد احترام نقل می کرد که می گفت اگر دیدی مسلمی وارد مغازه مشروب فروشی شد حق قضاوت ناروا نداری. مثلا می توانی بگویی تشنه اش بوده و به دنبال آب راهی مغازه شده است.
***
نقل است که خلیفه مسلمین از کنار خانه ای می گذشت که صدای بد مستی صاحب خانه ای او را متوجه خود کرد. خلیفه از دیوار خانه بالا رفت تا حقش را کف دستش بگذارد. گویا بعد از سرحال آمدن، صاحب خانه که اشتباه خود را قبول کرده بود اما به خلیفه گفت اگر من یک اشتباه کردم تو سه اشتباه کردی.تجسس کردی. وقتی وارد شدی سلام نکردی. از درب به داخل نیامدی.
***
آنچه در مغازه دیدم با سنتی که من می شناسم سر سازگاری نداشت. بخشی از اخلاق رو به زوال و “آشفته بازار تقلب و کپی ” اما برایم عینی تر شد.
بعد التحریر :
“به حرفي كه از دهان كسي بيرون مي آيدنبايد گمان بد ببري، وقتي براي آن برداشت نيكويي وجود دارد” (امیرمومنان علی (ع) )
ممنون از مانیا و مدیکو برای یادآوری روایت !
_________________________________________________________
* یادداشت “روح دین” پی خواهد داشت. حرفهایم را بعدترخواهم گفت.
تا کنون 32 نظر داده شده »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.


علي جان دوست عزيز و گراميم سلام
اولآ خوشحالم كه براي اولين بار اول شدم
دومآ خوشحالم كه قدم رنجه كردي و به نيلوفرانه آمدي
سومآ امان از دست چشم و ذهن اين مردم بدبين
مردمي كه عقلشون به چشمشون باشه خدا ميدونه قضاوتشون چي ميشه
به اميد روزهاي خوش بيني …
خوشحال كه به دوستي فردي روشنفكر و انديشمند مثل تو
شاد و سلامت و پيروز
در پناه دوست باشي
Comment با شري — جولای 28, 2008 #
سلام
چقدر باید از دست این مردم حرص خورد !!!….حرف دلمان را شما به زیبایی بیان کردی
Comment با سپیده — جولای 28, 2008 #
راستش من نه چپم نه ضد چپ….
درباره فیلترینگ هم یک تغییراتی قراره بدم تو وبم این برای اونه!
Comment با سپیده — جولای 28, 2008 #
سلام
مشكل داره!!! به همين سادگي!؟ به همين راحتي!؟
گاهي زياد … گاهي خيلي زياد فكر مي كنم ما! همه مون درايم چي كار مي كنيم با خودمون با خدا مون!با مسلكمون؟
چند هزار تا حديث و آيه ديگه لازمه وجود داشته باشه تا ما ها رو متوجه كنه. ظن وگمان و تهمت و افترا گناهه! اشتباهه! گناهش سنگين تر از گناهكار اوليه…
***
اين ما جرا بدجوري دل مي سوزوند!
روايت هاي آخر خيلي به جا بود…
دلم بدجوري سوخت!!!
يا حق
Comment با مانيا — جولای 28, 2008 #
واقعا همه چيز رو به زواله نه يكسرس چيزها واقعا ما كه اينقدر راحت به مردم نسبت هايي حالا كاري به حد و اخلاقي بودن يا نبودنش ندارم چه جوري مي خوايم جواب پس بديم اين چند روزه كه به دليل مشكلاتي خدا رو نزديكم مي بينم (دقت كردي خدا رو فقط توي مشكلات يادم مياد واي بر من كه چه بنده اي هستم) همش فكر مي كنم چه جوري مي خوام جواب بدم امام علي با اون مقامش سرشو توي تنور داغ مي كرد تا داغي جهنم يادش بياد و اون وقت ما متاسفم براي خودم………………
Comment با مژگان — جولای 29, 2008 #
عالی بود!
چقدر این پست چسبید.
Comment با مدیکو — جولای 30, 2008 #
الان اصلا نمی تونم بگم که بعد از مدتها یه پست اینجوری چقدر چسبید.
مرسی واقعا!
مرسی که از یه قشر(روحانیت) دو طرفه ش رو گفتی.
منظورم به اون روایتیه که از یه روحانی مورد احترام نقل شده بود.
. . .
و من دارم به این فکر می کنم که چقدر این لغزش گمان بد نزدیکه! چقدر نزدیکه! انگاری اصلا خود آدم هم متوجه نمی شه.
چقدر این پست چسبید.
Comment با مدیکو — جولای 30, 2008 #
این جزوه آینن زندگیمون با اینکه به معنای واقعی پدرمون رو درآورد اما خب از حق نگذرم خیلی احادیث و آیات زیادی داشت در رابطه با مکارم اخلاق و همچنین بیماریهای اخلاق.
کاش مانیا این حدیث اما علی رو در باره گمان بد می نوشت.من عین حدیث یادم نیست.مضمونش رو یادمه.
کاش می نوشت و تو هم کاش اون حدیث رو آخر آخر پستت بذاری.
من آپ کردم.تو واقعا چرا آپ نمی کنی؟ من موندم الان چرا آپ نمی کنی؟
راستی می خوای یه پست بذار اندر مصائب جابه جایی منزل.
و اینکه این پست عالی بود.
Comment با مدیکو — جولای 30, 2008 #
رو به زوال…
آره خب.
قبول دارم. خیلی رو زوالیم.خیلی!
Comment با مدیکو — جولای 30, 2008 #
[...] رو به زوال! وارد مغازه موبایل فروشی شدم . قبل از من روحانی مسنی در مغازه بود که [...] [...]
پینگ با صد لينك برتر امروز « لينكدوني — جولای 30, 2008 #
سلام
خوبی برادر
چند روز پیش دم درب پایگاه اتباع خارجه دیدم که برادران ناجا جهت سوار کردن برادران افغان بی علت از مشت و لگد استفاده می کردند .
وقتی فریاد زدم که نزن !
گفت زبان نمی فهمند و وقتی گفتم شاید روزی تو هم به افغانستان سفر کنی !
گفت هرگز به افغنستان نمی روم !!!!!!
Comment با مجاهد — جولای 30, 2008 #
علی عزیز سلام و درود بر تو
قدم رنجه کن و به تماشای چهار دیواری من بنشین
Comment با نیلوفرانه — جولای 30, 2008 #
روحانيون ما آخرشن
Comment با آناهيتا — جولای 31, 2008 #
سلام علی جون
خوبی؟چه عجب از این ورا؟؟؟؟دیگه سری به ما نمیزنی؟؟؟؟ای ..الحمدلله بهترم…یه مدتی گرفتار بودم و هستم…خراب شدن کامپیوتر هم که قوزبالاقوز شده بود.
Comment با مهران — آگوست 1, 2008 #
سلام
چون حرفش زده شد اين حديث حضرت امير رو مي ذارم
” به حرفي كه از دهان كسي بيرون مي آيد
نبايد گمان بد ببري، وقتي براي آن برداشت نيكويي وجود دارد”
…
از آپ خبري نيست؟!
يا حق
Comment با مانيا — آگوست 1, 2008 #
سلام
مرسي بابت همه كامنتها!
واقعا خوب بود.به خاطر اين دقتي كه به خرج دادي ممنونم.
از بابت اون ماجراي زنجانيه منم خيلي ناراحت شدم.
ناراحت كننده بود.نه كم.خيلي!
Comment با مدیکو — آگوست 2, 2008 #
اتفاقا منم نمي دونم چرا مي گن ايرانيا مهمون نوازن.
شايد ما فقط مهمونايي رو كه موندني نيستن دوست داريم يا لااقل اداي دوست داشتنشون رو در مياريم.
Comment با مدیکو — آگوست 2, 2008 #
همونطور كه اسوشيتدپرس اعلام كرد، من فعلا كامپيوتر ندارم.در دست تعمير مي باشد.و اينكه الان از كافي نت دارم اين كامنتا رو مي ذارم.
*****************
معلم اكابر مديكو:
اين بچه داره هر روز تلاش مي كنه.
هر وقت غلط ديكته اي داره از پل عابر آويزونش مي كنم تا ديگه جرئت نكنه غلط ديكته اي داشته باشه.
حالا چي بوده اين غلط ديكته اي؟
Comment با مدیکو — آگوست 2, 2008 #
سلام
اگه بگم عالی بود بیراه نگفتم.
شما قلمبه نمی نویسید حقایق رو قلمبه میگیرید و قلمبه به دیگران انتقالش میدید.
از خوندن این مطلب لذت بردم انگار یه همچین متنی سر دلم مونده بود و سنگینی می کرد.
احساس می کنم حالا بهتر نفس می کشم.
موفق باشید.
راستی به روزم…
در پناه حق
Comment با شیرین — آگوست 4, 2008 #
سلاممممممممممممممم
ببین همون جزوه پدر در بیاری رو که مدیکو و مانیا ای حدیث رو توش خوندن من هم خوندم ……
به حدی اثر گذار بود که فکر میکنم …زندگی ما رو عوض کرد……..
دقیقا حرفام راجع به اون روحانی بر میگرده به اصل مطلب خودت یعنی اینکه لباس و عمامه این آقا هولوگرام تقلبی بوده ……
مگع عالم دین این جوری سکوت میکنه موقع بردن آبروی یه نفر یا تهمت زدن بهش …..
تا اونجایی که یادمه اینا شبیه ترین آدما به ائمه هستند
Comment با مسالینا — آگوست 4, 2008 #
با دیدنی های وین به روزم
Comment با سپیده — آگوست 17, 2008 #
یه سوالی به شدت ذهنم رو به خودش مشغول کرده:
اصولا مسافرت کردی به مشهد یا اسباب کشی کردی؟
مثل اینکه خیلی خوش می گذره.نه؟
Comment با مدیکو — آگوست 20, 2008 #
سلام
چه متن پر بار و قشنگی بود.
بعد از چند وقتی این اولین متنی بود که همش را با دقت خواندم و کلی هم تازه لذت بردم.
من که خیلی دلم از این روحانیون پر. اصلا چند وقت که یک آدم روحانی درست و حسابی ندیده ام.
البته …
خب بقیه اش دچار خود سانسوری شد.
موفق باشید.
Comment با مرضیه — آگوست 25, 2008 #
علی جون سلام
خوبی؟کجایی؟آپ نمیکنی؟؟؟
Comment با مهران — آگوست 25, 2008 #
منم دارم نگران می شم کم کم
اصولا آپ کردن را فراموش کردید؟؟؟؟
Comment با سپیده — آگوست 26, 2008 #
سلام خوب هستی یا نه خجالت نمی کشی اپ نمی کنی توام شدی مثل من شما دیگه جچرا سنگین شدید دیگه نمیاید
Comment با مزگان — آگوست 27, 2008 #
سلام
شیرینی شما حاضره. در ضمن بعیده از شما این آپ نکردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
Comment با موج — آگوست 29, 2008 #
علی جون سلام
خوبی؟میشه بگی اینجا چه خبره؟؟؟کجا هستی؟با کی هستی؟؟چکار می کنی؟؟مینویسی…پاک میکنی؟؟؟
Comment با مهران — آگوست 29, 2008 #
سلام
می خواستم تا وقتی آپ نکنید نیام اینجا
چه معنی می ده؟ دهههه
Comment با سپیده — سپتامبر 1, 2008 #
من بعد از جوابیه ی شدیدالحن شما به دوستمان در وبلاگ کود حیوونی و به من که از اصلش خبر نداشتم در وبلاگ تاریخ مصرف گذشته ی خودم،،،،،اعتراف می کنم که شدیداً متعجب شدم و از آن بنده خدا خواستم دقیق بگه چی نوشته بوده.شنیدم و صحبت بسیار است.
اما نیامدم اینجا که آن بحث را باز کنم و یا تحلیل کنم و درصد تقصیرها یا هر مسخره بازی شبیه به این
اومدم بگم که واقعاً انتظار همچین نوشته و لحنی ازت نداشتم واقعاً مونده بودم. و به آن بنده خدا هم گفتم که به همین دلیلی که میبینی این کار درست نبوده،قصدم توجیح نیست.
البته شناخت ما از همدیگه هم کامل نبوده که ما از شما انتظار داشته داشته باشیم فکرهای بد و نادرست نکنی چون شما به نوع روابط و شوخی ها و خیلی چیزهای دیگه آشنا نیستی
التماس دعا داریم تو این روزآ
Comment با متولد آذر — سپتامبر 1, 2008 #
سلام
کم پیدائید؟؟؟؟
حلول ماه مبارک رمضان مبارک[قلب]
به روزم …
در پناه حق[بدرود]
Comment با شیرین — سپتامبر 1, 2008 #
1000 سااااااااااااااال بعد….!!!
سلام
شما نمی خوایید یه مطلب جدید بذارین؟؟؟؟!!!!
Comment با said — سپتامبر 3, 2008 #