آرزوهای علی کوچیکه !

جولای 11, 2008 at 11:11 ب.ظ | In حرف دلم, روزمره گی | 11 Comments

خيلي وقته که مي خواستم از آرزوهاي دوران کودکي علي کوچيکه بگم…ولي خب تنبلي ه و هزار مکافات !

خيلي سعي کردم اين حرفهايي که مي خوام بگموتويادداشت آرزوها واردنکنم ولي نشدديگه!اينکه آرزوها وقتي واقعا متعلق به دوران کودکي مي شه که تو همون زمان اين آرزوها رو يه جايي نوشته باشم ولي من که همچين کاري نکردم…پس مجبور شدم با نگاه امروزم به ديروز نگاه کنم و يه سري آرزوهايي رو که فک مي کنم اون موقع داشتمو بگم…يعني درواقع آرزوهايي که از ديروزمي خوام بگم به نوعي”برساخته “امروزمنه !امیدوارم آرزوهایی که می گم همونایی باشه که اون موقع ها می خواستم!

***

-علي کوچيکه وقتي خيلي ريزه ميزه بود کلي با خواهرش که يک سال و نيم از خودش بزرگتره بازي مي کرد .يه عالمه بازي بين خودشون درست کرده بودن…مامان بازي، “دوست ،برادر”که خواهرش “دوست” بود و علي کوچيکه “برادر ” . تو اين بازي کلي اين دو تا به هم کمک کردن..مثلا قرار مي ذاشتن که يکيشون داره از دره پرت مي شه و اون يکي مي پريد و اونو با کلي زحمت نجات مي داد …علي کوچيکه کلي ازاين بازيهاخوشش مي اومد و آرزو داشت هيچ وقت اين بازيها تمومي نداشته باشه .

-وقتي خواهرش هي بزرگ شد و بزرگ شد تا به سن مدرسه رفتن رسيد ، علي کوچيکه چون قبلا دوتا برادرشو ديده بود که ميرن مدرسه، فهميد که از اين به بعد يه مدت زيادي خواهرش تو خونه نيست …علي کوچيکه اون موقع ها با همه وجود آرزومي کرد خواهرش نره مدرسه .

-علي کوچيکه بچه آخر بود بين دو تا برادرخوب و حامي و يه خواهر گل گلي!..ولي هميشه آرزو داشت بچه آخر نبود…هميشه هم دوس داشت اينو ثابت کنه که بچه آخر بودن فقط يه جور اجباره که اون هيچ نقشي توش نداشته !

-وقتي ما 4 تا با بابا “شير بازي” مي کرديم علي کوچيکه چون خيلي کوچولو بود مي شد بچه شير و بقيه مي شدن طعمه هاي شير که شير بايد اونا رو شکار مي کرد ! ولي علي کوچيکه هم آرزو داشت کاش مي شد اونم جاي طعمه هاي شير باشه !

-خاله مهربون علي کوچيکه وقتي مي يومد خونه شون يه عالمه ذوق مي کرد …انقده از اومدن خاله گلش ذوق مرگ و کيفور مي شد که آرزو مي کرد خاله مهربونش هميشه پيششون بمونه .

-مامان دلسوز علي کوچيکه چند تا اسم با مزه گذاشته بود رو علي کوچيکه و يه شعري که براش مي خوند. علي کوچيکه انقده دوس داشت اين شعرو که خدا مي دونه . آرزو داشت تند وتند اين شعرو مامانش بخونه .

-يه برنامه اي مي ذاشت اون موقع ها به اسم “علي کوچولو” ! که اولش يه شعري بود که اين جوري شروع مي شد “علي کوچولو/اين مرد کوچک/….”..علي کوچيکه عاشق اين برنامه و شعرش بود…آرزو داشت جاي علي کوچولو بود .

-حالا ديگه علي کوچيکه يه ذره بزرگتر شده بود و بايد مي رفت مدرسه …هميشه آرزو داشت تومدرسه پسوند فاميلشو معلمها نخونن ! تازه فاميلش هم کلي سوژه بود و يه شعر باستاني!! در مورد فاميلش بود که همين جور سينه به سينه منتقل شده بود !!

-يه مربي پرورشي داشت دبستانش که کلي با بچه ها رفيق مي شد …علي کوچولو آرزو داشت که محبوب اون مربي پرورشي مي شد .

-يه ذره ديگه که بزرگ شد يعني کلاس چهارم که رسيده بود…ديد خيلي فوتبالو دوس داره …هميشه وقتي مدرسه تعطيل مي شد بايد منتظر اتوبوس مي شد همونجا جلوي ايستگاه اتوبوس يه جايي بود که بهش مي گفتن “فضاي سبز” ..علي کوچيکه بي توجه به تابلويي که مي گفت”وارد چمن نشويد” با چند تا از دوستاش با يه توپ پلاستيکي بساط فوتبالو پهن مي کردن…بعد از اينکه چند باري اتوبوس به ايستگاه مي رسيد و مي رفت تازه يادشون مي يومد بايد زودتر برن خونه وگرنه…!..ولي علي کوچيکه آرزو داشت خيلي بيشتر فوتبال بازي مي کرد .

-اون موقع ها تلويزيون دو تا شبکه بيشتر نداشت و تازه شبکه 3 هم راه افتاده بود …روزاي جمعه که مي شد از يه طرف برنامه کودک شروع مي شد و بعدش هم فيلم سينمايي هفته ! و همه مي خواستن اينا رو ببينن ! علي کوچيکه که اون موقع ها تازه اسم فوتباليست ها رو داشت ياد مي گرفت و مثلا به “فرشاد پيوس” مي گفت “فرشاد فيوز” دوس داشت کانال 3 رو نگاه کنه که فوتبال پخش مي کرد…ولي هميشه اين مشکلو داشت که هيچ کس ديگه اي همچين ميلي نداشت !..علي کوچيکه آرزو مي کرد مي شد فوتبال هاي جمعه ها رو نگاه مي کرد مخصوصا بازي “فرشاد فيوز “رو !تا روز بعدش جلوي بچه هاي ديگه کم نياره ! آخه اون موقع ها فک مي کرد “فرشادفيوز” بهترين گلزن جهانه !

-علي کوچيکه آرزو داشت زودتر بهار برسه تا بتونه بره سروقت آلبالوهاي درخت آلبالوي خونه مامان بزرگ و يه دل حسابي از آلبالو در بياره ! آخه علي کوچيکه از هر چيزي که ترش بود کلي خوشش مي يومد.

-علي کوچيکه مثه خيلي از گوگچولو هاي ديگه آرزو مي کرد زودتر بزرگ بشه ..چون فک مي کرد دنياي بزرگترا خيلي خبرا توشه و حتما دنياي بهتري ه!
ولي الان ديگه همچين فکري نمي کنه ! الان که جلوي آينه مي ره چند تار موي سپيدش در آينه خودنمايي مي کنه !

11 دیدگاه »

خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته. شناسه‌ی دنبالک

  1. سلام علی اقا
    اولا ممنون که همیشه سر می زنید و من رو مورد لطف قرار می دهید
    ثانیاشرمنده که من دیر امدم.می دانید که کسالت دارم.مرسی که نگرانم بودید.من الان خوبم جای نگرانی نیست.
    ثالثا بیشتر آروزهای کودکی مشابه آرزوهایی که هر بچه ای داره،علی الخصوص اینکه می خواستی زودتر بزرگ بشی..
    یعنی فکر می کردیم چه خبرههههههه………..

  2. سلام ممممممممممم
    دوم ……..
    اینم خودش افتخاریه…

    ببین خیلی بچه مثبت بودی خداییش ….من یک آرزوهایی داشتم که غیر قابل نوشتن بود….تو همه آرزوهات انسانی و از سر شرافت بود…امیدوارم همین طوری آروزهای نجیبی داشته باشی….در ضمن آدمای خوب آروزهای خوبی دارن ….موفق باشی

  3. سلام
    نمی دونم از سید مهدی شجاعی کتاب خوندی یا نه .اسم آخرین کتابش”طوفان دیگری در راه است”.با اینکه من خیلی از این کتاب خوشم نیومد ولی یه جاهاییش جالب بود .در مورد حجاب نظر داده که اگه حجاب زور نمی شد بهتر بود.می گفت وقتی رضاخان بی حجابی رو زور کرد حجاب شد وسیله اعتراض حالاکه ما حجاب رو اجبار می کنیم بی حجابی می شه وسیله اعتراض.می دونی یه جورایی راست می گه.آدم وقتی به یه چیزی اعتقاد نداشته باشه و بهش تحمیل بشه بلاخره یه جا صداش در میاد.تصور کن پدر و مادری که حجاب رو با اجبار اجتماعی قبول کردن.به بچه شون چی می گن؟یا پدر و مادر که حجاب رو قبول دارن ولی چه جوری می تونن بچه شون رو در مقابل این سیل بی حجابی حفظ کنن؟من می گم ما تو فهوموندن یه سری مسائل ریشه ای کم کاری کردیم.خالا بذار کنار همه اینها این جنگج رسانه ای رو این تصاویر خوش آب و رنگ از زندگی آزاد و افسانه ای.مشکل عمده ما همونی که گفتم هر چیزی که وارد جامعه ما می شه یالها طول می کشه تا بفهمیم فرهنگ استفاده از اون نیومده.بعد سالها طول می کشه که این فرهنگ رو بیاریم و هیچکی نمی گه این فرهنگ رو باید بومی سازی کرد تا جواب بده.
    واما چادری ها .در مورد حرفات دربارره تلویزیون خودمون که باهات موافقم و در مورد رفتار فردی من فکر می کنم بر می گرده به زمانی که بی حجابی شد تجدد و حجاب شد عقب ماندگی . البته استفاده ابزاری هم کم نشده از اینها.رساله حجاب دکتر شریعتی رو بخون(اگه نخوندی)اگر چه من بعد از خوندن این رساله و مقایسه اش با زندگی دکتر پر از سوال شدم.ولی می شه به ون سوالها جواب داد فکر کنم.

  4. مسلما،قطعا و قاعدتا تلویزیون ما از این کارها نمی کنه.این برنامه از شبکهpmc که گلاب به روتون، روم به دیفال ،یه شبکۀ اون ور آبی پخش شد.
    در مورد حساب به تومن با اینکه ریاضیم بد نیست ،یعنی در حد فاجعه نیست اما زمان زیادی می خواد تا این همه رقم رو حساب کنم .اگه تمام خانواده و فامیل و دوستان وبچه های دانشگاهم به کمک به طلبم بازم انگشت کم می یارم.
    در مورد شکاف اقتصادی هم واقعا یکی از علامت سوالهای بزرگ زندگی من همینه. البته یه چیزایی می دونم اما نه در حدی که قانعم کنه.

  5. سلام علی کوچولو این مرد کوچک
    یادش بخیر
    اونقدر علی جون زود می گذره که باورت نمیشه.همینجور هم پدر شدنت و بالطبع پدربزرگ شدنت
    ایشاللا همیشه سالم و سلامت باشی.یه سری هم به ما بزن
    گل

  6. سلام
    چه آرزوهايي بود!
    چقدر اون روح ساده و پاك بچگي توش جريان داشت!
    خيلي آرزوهاي خوبي بود. اين رو جدي ميگم…
    كاش جاري باشه آرزوهاي پاك بين سراسر زندگي همه و شما!
    به شدت مي تونين مفتخر باشيد به خود!!
    يا حق

  7. سلام
    حقیقتش من خیلی هم دیر نرسیدم.
    من موقعی که دو تا کامنت داشتی اومدم خوندم این پست رو، اما چون نتونستم اول بشم اینه که انگیزم رو از دست دادم.(خنده)
    ببین من توی این پست یه پسربچه رو دیدم پر از معصومیت.
    من یه خنده از ته دل رو دیدم.
    من تو این پست… شفافیت رو دیدم. من علی کوچولویی دیدم که انقدر شفافه که می شه اونطرفش رو هم دید.

  8. امیدوارم این حالا که انقدر بزرگتر شدی همینطور این کودک درون زنده باشه و زندگی کنه.

  9. من نمی فهمم، یعنی واقعا بچه خوبی بودی ها!!!
    حتی انقدر هم شرارت تو خونت نبوده.
    نمی دونم چرا من هیچ خاطره ای به جز یه تصویر گنگ از برنامه علی کوچولو یه مرد کومچک ندارم.چرا واقعا؟؟؟
    **********
    منم به گذر عمر خیلی فکر می کنم.
    خیلی.
    اما خب حقیقتش با فکرای ما هیچی تغییر نمی کنه.خدا توفیق بده ازش استفاده کنیم.
    انقدر هم تو فکر این موی سفید نرو.ایدز که نداری.موهات سفید شده.تازه به قول خودت چندتا دونه بیشتر نیست.
    راستی چرا این پست قبلی رو پاک کردی اونوقت؟

  10. واقعا اینقدر ساکت بودی ازت بعیده می دونی از کجای نوشتت خوشم اومد اونجایی که دوست نداشتی بچه اخر باشی منم همین طور اصلا دوست ندارم بچه اخر باشم توی یه مقاله خوندم بچه های اخر رو چون ته تغاری هستند زیاد جدی نمی گیرند برای اینکه مامان و بابا ها دوست ندارند بار کنند علی کوچیکه شون یا مژیشون بزرگ شده و در عوض بچه های اولو خیلی تحویل می گیرند و روشون حساب ویژه باز می کنند امیدوارم محتویات این مقاله تا بچه داری خودم یادم باشه و یادم باشه بچه ته تغاریمو جدی بگیرم

  11. سلام
    حال شما ؟
    قصه شیر بازی با بابا و خواهر برادرا! به به! چقد خوب!
    قبلا هم که شنیده بودم واقعا خوشم اومده بود.
    به به! به به! چه بابای مهربونی.
    راستی، پس شما تو بازی نخودی بودین!!؟


دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وب‌نوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.