نویی که کهنه اش دل آزار نیست !

آوریل 1, 2008 at 5:23 ب.ظ | In کتاب | 12 Comments

یا باید جیب پر پولی داشته باشی یا با فروشنده آشنا باشی یا غصه بخوری یا اصلا بی خیالش بشی و یا شاید بهتر باشد اهلش نباشی انگار !

من که معمولا ترکیبی از سه تای آخر هستم. با تخفیف شاید بشه از آخری صرفنظر کرد.گاهی که ناپرهیزی می کنم وهوس فربه شدن به سرم می زنه ، رژیم مربوطه رو کنار می ذارم ومی رم جای دسته اول. آخه هر چی بیشتر باشه چاقتر می کنه البته به شرط اعتبار و دیده شناخته بودن ! منظورم رژیم خورد و خوراک و این حرفا نیس! که در مورد من اگه بخواد همچین رژیمی عملی بشه یحتمل تبدیل به روح خواهم شد و نامرئی ! از فرط لاغری !

***

انتخاب اولم برای خرید کتاب همیشه جایی است که بوی خوب کاغذ و صحافی تمامش را پر کرده است. وارد که می شوی تا سقف پر شده از کتاب و فروشنده اش که پشت آن همه کتاب مشغول حساب و کتاب است !..با کم و زیادش به اندازه دو سه نفر آدم بزرگ جا مانده برایش که بایستند و یک بچه !..بارها آرزو کردم کاش جای فروشنده اش بودم و کار هر روزه ام بود زندگی با کتاب و نفسم را پر می کردم از بویش ! آنقدر که دستهایم از تورقشان بوی کاغذ بگیرد !

رفته بودم برای خرید سه جلد کتاب. دو تای اول را که گفتم دم دستش بود و داد به من !برای سومی امامجبور شد از جایش بلند شود و برود به سمت قفسه ها ! ردیف اول کتابها را کنار زد تا برداردش ! و من که تازه فهمیدم پشت قفسه هایش هم دنیای دیگری است از کتاب !میان این همه کتاب متعجب می شوم چگونه یکراست می رود سراغ کتابی که می خواهد بی اشتباه !…هنوز می خواهم بمانم اینجا ! کتابخانه هم جای خوبی است اینجا اما جای دیگری است ! جز چند تایی دوست دارم بقیه کتابهای پشت ویترینش را با خود ببرم ،خوشبختی این بارم اما به اندازه همان سه کتاب است !…در راه بوی خوب کاغذ نوو تازه کتابها را می شود حس کرد ..نویی که کهنه اش دل آزار که نمی شود هیچ..هر چه کهنه تر معتبر تر و ارجمند تر !

دو جلد اول را گرفتم برای هدیه دادن و سومی را برای خودم ! عبارت پشت جلد سومی آنقدر زیبا بود که حیفم آمد اینجا ننویسم:

“در فعالیت سیاسی، انسانها بر دریایی بیکران و بسیارژرف می رانند;نه بندری هست و نه سرپناهی نه لنگرگاهی، نه مبدأیی ونه مقصدی.غرض شناور ماندن و حفظ تعادل است;دریا هم دوست است و هم دشمن;و دریا نوردی یعنی استفاده از همه ی امکاناتِ شیوه های سنتیِ رفتار برای تبدیل هر موقعیت خصمانه(تهدید) به موقعیتی دوستانه (فرصت ). “

این دسته اول هم کیفور می شوند اساسی ! خداوند ما را در میان این دسته قرار دهاد ! آمین !

بعد التحریر:

این متنو (نه دقیقا این متن) نوشته بودم اما قبل از اینکه بتونم تو”word” کپی کنم از دستم پرید ! بعد از مقادیر قابل توجهی داغون شدن اعصاب دوباره نوشتم با بی حوصلگی ! برای اینکه چیزکی نوشته بشه !

تا کنون 12 نظر داده شده »

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

  1. سلام
    اووووول!
    از عجایب خلقت است بسی!!یعنی ما اول شدیم!؟؟!!
    همچنان متحیر مانده ایم!اوللل!

  2. خیلی خوب بود. یعنی حسی که منتقل شد رو خیلی دوست داشتم. اینکه هر چقدر هم زیاد رفته باشی کتاب فروشی باز هم دفعه ی بعد دلت میخواد چند دقیقه ای بدون اینکه کسی کاری به کارت داشته باشی فقط توی همون فضا باشی!
    در مورد اون آرزو هم به شدت موافقم!
    ***
    “غرض شناور ماندن است و حفظ تعادل” بد جوری شاه بیت بود!

  3. اما در مورد توصیه!
    اگه امکان انتقال آرشیو مهیا باشه من قول میدهم به سرعت هر چه تمام تر به سوی نور رهنمون شوم!!
    برقرار باشی. یا حق

  4. رسیدن بخیر….
    باز که لیسانس به بالا نوشتی برادر

  5. اما با بوی کاغذ و غرق شدن لای کتاب به شدت موافقم….
    خوشحالیم که عکاسی ما را پسندیدید

  6. یادم رفته بود بگم….
    آره ننه ماجراش درازه و سریه چون یک نفر که شاید وبمو بخونه نباید بویی از ماجرا می برد….

  7. سلام
    آفرین واقعا فکر نمی کردم این هم مدت نتونی آپ کنی .اما خوب پیش رفتی
    ************
    فضا دقیق حس خودم بود.ایستادن پشت ویترین هیچ مغازه ای به جز کتاب فروشی اینقدر کیف نداره.

    ***************
    من آپم راستی

  8. سلام عید هم بر شما مبارک
    1-فکر کنم این پستت متاثر از پست قبلی ات باشه
    2- دوست دارم بنویسم نقمه
    3- بابا راحت باشید کامنت بازی هم بکنید
    4- همش که نشد چت
    5-……….

  9. سلام
    سال نو مبارک
    اگر دوست داشتین به وبلگ من هم سری بزنید البته به پای نوشته های شما نمی رسه .

  10. سلاممممممممممممم

  11. می بینم که خانم فردا هم تشریف اوردن اینجا!!!!
    پستتو خوندم ولی بیشتر از همه با اون قسمت پاک شدن مطالبت همذات پنداری می کنم که خیلی دردناکه.
    کتاب…کتاب…
    جون می ده آبگوشت بخوری توی کتابخونه بعد دستای چرب و چیلیت رو بمالی به برگه های کتاب.
    نظرت چیه؟؟؟؟

  12. در ضمن اصلا خوشم نمی آد که اول نشدما!!!
    راستی به این مجاهد گیر نده.این بنده خدا توی کلاس اکابر سطحش از منم پایین تره.شاگرد تنبلیه.
    خلاصه بذار راحت باشه.


دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.