اعتقاد!
مارس 14, 2008 at 1:21 ق.ظ | In سنت | 15 Commentsمن که البته از این کارها تا به حال نکردم…یعنی در واقع یه جورایی حالشو نداشتم و شاید چندان هم ضرورتی براش نمی دیدم….یکی از دوستان شمالی ام اما چند روز پیش تعریف می کرد از سفرشون به مشهد با پای پیاده ! گمان کنم از “بهشهر” شروع کرده بودن و به قصد مشهد راه افتاده بودن.
این دوست من یه مقداری البته “حجیم” تشریف دارن و به همین خاطر از سختی های راه خیلی شاکی بود..اما ناراضی نبود .
ازیادآوری سختی های راه که بگذریم ، چند موردی از “اعتقاد ” و “علاقه” مردمی که سر راهشون بودن گفت که برای من جالب بود…به نظرم اومد گفتنش اینجا هم خالی از فایده نیس.
می گفت:
در حال حرکت بودیم که به یه آبادی رسیدیم . یکی از اهالی محل وقتی متوجه شد با پای پیاده عازم مشهد هستیم ..به استقبالمون اومد…خیلی ابراز علاقه و لطف می کرد …خم شد…خم شد…خم شد آنقدر که قصد داشت پای یکی از اعضای کاروان ده نفره ما رو ببوسه !
تو جاده بودیم و به راهمون داشتیم ادامه می دادیم…ماشینها هم به سرعت از کنارمون می گذشتن…ماشینی از جهت مخالف وقتی به ما رسید توقف کرد و جاده رو به سمت ما دور زد…راننده که پیاده شد لیوان آبی هم همراه خودش داشت و می خواست که به همراهان ما آب بده …گفت از کنار ما رد شده چند دقیقه پیش و حتی 20 کیلومتری دور شده…خانمش در حین این 20 کیلومتر این حرفو می زده که ای کاش حداقل به این راهیان مشهد آبی می دادن… خدا رو خوش می یومد…این شده که همه مسیر رو دوباره به خاطر دادن “آب” برگشتن …و می شد رضایت رو از این برگشتن تو چهره اش دید.
راه افتاده بودیم که نیسانی به سرعت از کنارمون گذشت…از همین نیسانهایی که معمولا تو جاده صدای پخششون روکه احتمالا “جواد یساری” یا “عباس قادری” می خونه بلند می کنن…وقتی متوجه ما شد هنوز چند متری دور نشده بود که پاشو محکم زد رو ترمز…نیسانی بود که “بستنی” حمل می کرد…پیاده شد و چند تا بستنی برداشت و بدون گفتن کوچکترین حرفی بستنی ها رو داد و به سرعت رفت .
***
فرصت نشد بیشتر از سفرشون بشنوم…اما تاکید زیادی داشت که خیلی دوستی وارادت و “اعتقاد” دیده تو اون مدت!
بعضی از جلوه های منفی این سفرو هم نقل می کرد …بیشتر از فقر اهالی روستاهای مسیرشون گفت که نیازی به گفتنش نیس.
همین.
تا کنون 15 نظر داده شده »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.


اهم اهم…..اول و حال کن باز….
Comment با سپیده — مارس 14, 2008 #
مدیکو که خاله شد رفت… ممد هم که نا پدید شده….کس دیگر هم که رقیب ما نیست
Comment با سپیده — مارس 14, 2008 #
مردم اعتقادات خاص خودشونو دارند و صد البته کوچکترین کاری که خلوص توش باشه خدا حتما قبول میکنه…
به رفیقتون بگین تقبل الله
Comment با سپیده — مارس 14, 2008 #
ای بابا باز گیر دادین به منابع ما؟؟
اگر تو کامنت ها دیده باشین برادری گفته که در سفر نامه برادران امیدوار این موضوع کاملا توضیح داده شده….
طبق رسم وبلاگم در قسمت آخر منابع را میگذاشتم اما حالا چون اصرار دارین میگذارم تو همین پست…
Comment با سپیده — مارس 15, 2008 #
علي عزيز
سلام
منم حالشو نداشتم كه اينكارارو بكنم.اگه به موقعي هم حالشو داشتم اون زماني رو كه بايد اختصاص بدم به پياده روي ، اختصاص ميدم به خدمت خلق كردن.هر جوري كه بتونم.
اميدوارم كه خدا همه مارو به راه راست هدايت كنه
گل
Comment با مهران — مارس 15, 2008 #
.
Comment با مهران — مارس 15, 2008 #
سلام ببين دفعه آخري باشه كه به خواننده هاي مورد علاقه مديكو توهين ميشه تو اين وبلاگ
ميدوني كه من روش غيرت دارم ناراحت ميشه ميريزم به هم…..
خوب حالا جدي ميشم ….بحث ارادت و اعتقاد هميشه بوده و هست …
چون ملت فكر نميكنن كه گروني و تعطيلي نشريه و رد صلاحيت كار ائمه است
مبحث جداست ..اينو گفتم كه كسي از اين اعتقادات تعجب نكنه…………
من تازه ديروز از سفر اومدم ….در اولين فرصت آپ ميكنم از اينكه با دقتي ممنون
Comment با مسالينا — مارس 15, 2008 #
ما هم دیشب آمدیم
اما شما نیامدید
Comment با مجاهد — مارس 16, 2008 #
سلام
از پست این دفعتون هیچی به ذهنم نمی رسه چون تا حالا خودم تجربش نکردم .
اما در تلویزیون خیلی از این برنامه های زیارتی دیده ام که از کجا تا کجا را پای پیاده طی می کنند اما راستیتش اصلا برای من معنی و مفهومی نداشته
Comment با مرضیه — مارس 16, 2008 #
اهم…اهم…
سلام عرض شد.
اولا که درسته که ما خاله شدیم اما ناپدید نه!حضور پر قدرتم رو همین جا به همه و علی الخصوص به سپیده ….چی می گن این جور مواقع؟همون دیگه.خودت بلدی.
بعدشم….
وای خوش به حال دوستت.منم می خوام.کاش انقدر امنیت بود که آدم خودش می تونست تنها بره!
حتما کلی بهشون خوش گذشته.
حالا این دوستت بعد از این سفر هنوزم حجیمه؟
چقدر تو راه بودن؟
از تهران حرکت کردن یه ماه طول می کشه!فک کن.یه ماه!!!
Comment با مدیکو — مارس 16, 2008 #
فعلا اجالتا بی خیال عملیات کامنت گذاری شو تا من به صرافت آپ کردن بیفتم.
باور می کنی اگه بگم اصلا موضوع ندارم.
اصلا اصلا اصلا.
ولی شاید یه متنی چیزی از یه جا کش رفتم و آپ کردم.اینم بد فکری نیس.البته اگه سلطان مشکلی با این قضیه نداشته باشه.
*****
می بینم که جناب جنس برتر برگشتن!!
کاش انتخابات یه هفت هشت ماهی ادامه داشت.مگه نه؟(خنده)
Comment با مدیکو — مارس 16, 2008 #
راستی پیشاپیش عیدت مبارک باشه!!!!
صد سال به این سالا!!!
ایشاا… سال پر از بیست و شاگرد اولی و فوق لیسانس و ….و خیلی چیزا که دوست داری باشه!!!!
Comment با مدیکو — مارس 16, 2008 #
بابت همه ج واب های خوبی که دادی ممنونم.
تناسخ رو هم هنوز کامل نخوندم.باور می کنی؟
ولی حتما می خونم.
بر می گردم.
Comment با مدیکو — مارس 18, 2008 #
ترسو سانسور مي كني هجل و هفت مي نو يسي و يك ماشين تو جيه راه اند ا خته اي
Ali
خوبه که انقدر حافظه نداری که کامنتت رو کجا می ذاری !!
بیکار جان! برو جواب کامنتت رو همون جایی ببین که گذاشتی !!
سواد که داری ایشالا ؟!
Ali
Comment با بيكار — مارس 21, 2008 #
علي قبل از اينكه اين را بخوانم ان نظر را دادم كمي ارامتر بابا ويك توصيه كمي خلاصه تر بنويس موشه تو سوراخ نمي رفت يك جارو به دمش بسته بود!!! به تو توي قلبم احترام دارم براينكه از خودت مي نويسي و مي فهمي اما از قم واقعا بدم ميايد
Comment با بيكار — مارس 22, 2008 #