بخونش!!!
ژانویه 3, 2008 at 7:37 ب.ظ | In کتاب | 23 Commentsپست این دفعه یه مقداری با هر دفعه فرق می کنه و فرقش تو اینه که پست این دفعه دو تا داستانه که شنیدنش جدا خالی از لطف نیست.به شدت امیدوارم داستانا براتون تکراری نباشه،ولی از اونجایی که خیلی معروفن احتمالا این امید،امید واهی بیشتر نیست.
چشمان پدر
این داستان درباره پسربچه لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود.در تمام تمرینها،او سنگ تمام می گذاشت،اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود،تلاشهایش به جایی نمی رسید.در تمام بازیها،ورزشکار امیدوار ما،روی نیمکت کنار زمین می نشت،اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند.
این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت.گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.
این پسر، هنگام ورود به دبیرستان هم ،لاغرترین دانش آموز کلاس بود.اما پدرش باز هم او را تشویق می کرد که به تمرینهایش ادامه دهد.گرچه به او می گفت که اگر دوست ندارد،مجبور نیست این کار را انجام دهد.
اما پسربچه که عاشق فوتبال بود،تصمیم داشت آن را ادامه دهد.او در تمام تمرینها،حداکثر تلاشش را می کرد،به این امید که وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند.در تمام مدت چهار سال دبیرستان،او در تمام تمرینها شرکت می کرد،اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند.پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد.
پس از ورود به دانشگاه،پسر جوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با او موافقت کرد،زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت می کرد و علاوه بر آن،به سایر بازیکنان هم روحیه می داد.این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم،در تمامی تمرینها شرکت کرد،اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال،زمانی که پسربرای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت،مربی با یک تلگرام پیش او آمد.پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد.او در حالی که سعی می کرد آرام باشد،زیر لب گفت:”پدرم امروز صبح فوت کرده است.اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟”
مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت:”پسرم!این هفته استراحت کن.حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی.”
روز شنبه فرا رسید.پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت.مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان،حیرت زده شدند.پسر جوان به مربی گفت:”لطفا اجازه دهید من امروز بازی کنم.فقط همین یک روز.”مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است.امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند.اما پسر جوان،شدیدا اصرار می کرد.مربی در نهایت دلش به حال او سوخت وگفت:”باشد،می توانی بازی کنی.”
مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی توانستند آنچه را که می دیدند باور کنند.این پسر هرگز پیش از ان در مسابقه ای بازی نکرده بود،تمام حرکاتش بجا و مناسب بود.تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد.او می دوید،پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد.در دقایق پایانی بازی،او پاسی داد که منجر به برد تیم شد…
بازیکنان او را روی دستهایشان بالا می بردند و تماشاچیان به تشویق او می پرداختند.آخر کار وقتی تماشاچیان ،ورزشگاه را ترک کردند،مربی دید که پسر جوان ،تنها در گوشه ای نشسته است.
مربی گفت:”پسرم!من نمی توانم باور کنم.تو فوق العاده بودی.بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی؟”
پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود،پاسخ داد:”می دانید که پدرم فوت کرده است.آیا می دانستید او نابینا بود؟”
سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت:”پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد.اما امروز اولین روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می خواستم به او نشان بدهم که می توانم خوب بازی کنم.”
******
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛برای پیدا کردن کرمها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار،کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.او با شکوه تمام،با یک حرکت ناچیزِ بالهای طلاییش،برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر،بهت زده نگاهش کرد و پرسید:”این کیست؟”
همسایه اش پاسخ داد:”این عقاب است-سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.”
عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است.
******
نمی دونم،واقعا نمی دونم که داستانها تکراری بود یا نه.اما به هرحال اگر تکراری هم بوده باشه تصور می کنم گاهی بد نیست که خیلی از چیزهای خوب برامون تکرار بشن.(داستانها بر گرفته از کتاب “هفده داستان کوتاه کوتاه” است.خوندنش به شدت توصیه می شه.باور کنید)
23 دیدگاه »
خوراک RSS دیدگاههای این نوشته. شناسهی دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.


اوووووووووووووووول
اووووووووووووووووووووووووول
فک کردی فقط خودت بلدی اول بشی؟؟
اهکی!!!
ما هم بلدیم.
دیدگاه با مدیکو — ژانویه 3, 2008 #
واااااااااااااااااااااااااای
واااااااااااااااااااااااااااااااااااای
چه آپی کردی بابا.
ایول
ایول
کل لذت بردیم.
من فک می کردن فقط درس می خونی نگو ای بابا… شما که روی هر چی بچه درس خونه کم کردی برادر من.
واقعا آپ قشنگی بود.
دیدگاه با مدیکو — ژانویه 3, 2008 #
گفتی جه کتابی؟؟؟
هفده داستان کوتاه کوتاه؟؟؟
خیلی باید جالب باشه.نه؟؟؟
دیدگاه با مدیکو — ژانویه 3, 2008 #
بی زحمت اگه یه دونه از این کتابا خریدی به کشور ما هم صادر کن.
خیلی خیلی ممنون.
امتحانات رو هم ایشاا… خوب می دی.
منم تو فکر اپ کردن هستم.
ایشاا… به زودی.
دیدگاه با مدیکو — ژانویه 3, 2008 #
فعلا…
خدافظ
دیدگاه با مدیکو — ژانویه 3, 2008 #
بازم که جای ما اشغال شده….
خیلی جال بود مخصوصا اون دومی ما هم جوجه عقاب بودیم یه زمانی ولی موندیم و از دست رفتیم….
دیدگاه با محمد — ژانویه 3, 2008 #
سلام
فعلا داستان اولتون رو خوندم . خیلی خیلی قشنگ بود عالی بود!!
دیدگاه با said — ژانویه 4, 2008 #
هفده داستان کوتاه کوتاه !؟ ممنون یادم می مونه
دیدگاه با said — ژانویه 4, 2008 #
سلام
من ديروز كه براتون نوشتم
وكيل حقوقي مديكو
دوست داشتم جلوش عكس يه چشمك بذارم كه شما متوجه بشين شوخيه اما ورد پرس اين قابليت رو نداره!
من از شما به خاطر توضيحات خوبتون ممنونم
اميدوارم ناراحت هم نشده باشين
وب خوب و ساده اي دارين
براتون آرزوي موفقيت ميكنم
موفق باشي
دیدگاه با جام باده — ژانویه 4, 2008 #
پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد:مدرسه، خانواده، دوستان و …
مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است، از پسر کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.
- روغن چطور؟
- نه!
- و حالا دو تا تخم مرغ.
- نه مادر بزرگ!
- آدر چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چطور؟
- نه مادر بزرگ! حالم از همه شان به هم می خورد.
- بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند. اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود. خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند. خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم. اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.
از کتاب (هفده داستان کوتاه کوتاه)
دیدگاه با said — ژانویه 4, 2008 #
سلام
الان اگه ما این داستانهای معروف رو نخونده و نشنیده باشیم ، یعنی مقادیری از مرحله پرت میباشیم یعنی؟؟
اولیه که خیلی خوب بود… دومیه باز یه مقداری از لحاظ درون مایه آشنا بود…
این هفده داستان.. اون وقت اسم گرداورنده؟ انتشارات؟!!
ایشالله امتحان هات رو هم خوب مبدی! معدل بیست و …!!
شاد باشی. یا حق
دیدگاه با معصومه — ژانویه 4, 2008 #
سلام
می دونی به نظر من اون دوستی که این داستانا رو بهت داده باید خودشم می گفت این کتاب نویسندش کیه و خلاصه ناشرش کیه.به نظر من اون آدم یه کوچولو مقصر بوده که فکر می کنم بابت این کوتاهی باید عذر خواهی کنه.
(با توجه به کامنت معصومه و کامنت تو برا معصومه)
Ali
جهت اطلاع عرض شود که اون دوست خیلی خیلی عزیز همین که این داستانها رو در اختیار من گذاشته لطف بزرگی بود اساسی!
فک می کنم یه چیز طبیعی و معمول باشه که من خودم باید اطلاعات کتاب رو پیدا می کردم! همین که این کتاب به من معرفی شد خودش خیلی بود!..واز این جهت واقعا ازش ممنونم .
Ali
دیدگاه با مدیکو — ژانویه 5, 2008 #
سلام
بابت پیگیریت و اسم انشارات و… ممنون واقعا!
میره توی سبد خرید کتابام!!
**
ضمنا فکر نکنم هیچ کس این وسط مقصر باشه!!
برقرار باشی. یا حق
دیدگاه با معصومه — ژانویه 6, 2008 #
سلام
بله … من هم چون واقعا از داستانهای این کتاب خوشم اومد سریع اسم و مشخصاتش رو پیدا کردم . کار خیلی راحتی هم بود !
Ali
سلام
ببخشید! من یادم رفت بابت داستانی که گذاشته بودی ازت تشکر کنم ! ممنون برای اون داستان !
Ali
دیدگاه با said — ژانویه 6, 2008 #
داستانها جالب و آموزنده بودند
خیلی از دوستانم این کتابو بهم توصیه کردند اما کو وقت ؟؟
راستی در خط اول (پست اندفعه)اشتباه تایپی داره ننه
خط دوم(ایدفعه) هم دلنشین نیست!
فارسی را پاس بداریم
از هند جا نمانید
دیدگاه با سپیده — ژانویه 7, 2008 #
سلام داستان ها خوب بود مخصوصا اولي
ولي يه چيزي يه جوري در مورد لاغري حرف زده بود كه انگار بده ..
ملت ميرن كلي پول خرج ميكنن قد اين شخصيت داستان لاغر بشن اون وقت اين پسره اين همه غصه بخوره تناقض داره
مثلا همين رضا عنايتي ببين چه پيشرفت كرده ولي از لاغري به توله مار گفته زكي…..
دیدگاه با مسالينا — ژانویه 7, 2008 #
با اجازه سپیده و در جواب سوال علی…
به دستور آمریکایی ها نه و بلکه به پیشنهاد و کمک اونها.
شاید به دلیل این که مسلمان ها در اقلیت هستند و البته خود مسلمو نها هم عملا کاری در جهت بهبود وضعیت موجود انجام نمی دهند.البته مسلمانانی که پسوند خان دارند در وضعیت و موقعیتی بسیار خوب بسر می برند.
موفق و شاد باشید.
دیدگاه با مانا(پرسه در دیار خدایان) — ژانویه 7, 2008 #
تو نظر قبلی آدرس وب لاگم اشتباه ثبت شد .لطفا اصلاح یا حذ فش کنید .در ضمن من این جا نمی تونم مستقیما فارسی تایپ کنم چرا؟
دیدگاه با مانا(پرسه در دیار خدایان) — ژانویه 7, 2008 #
ممنون مانا جان
علی آقا امیدوارم جوابتان رو گرفته باشید
دیدگاه با سپیده — ژانویه 8, 2008 #
سلام
جالب بود
دیدگاه با مهران — ژانویه 8, 2008 #
با معضل جدید دولت آپم.
دیدگاه با امیر — ژانویه 8, 2008 #
سلام
داستانها خیلی خوب بودن
ولی دومی و با همین مضمون اما با پرداخت بهتر قبلا خونده بودم
به هر حال جالب و آموزنده بود
دیدگاه با موج — ژانویه 8, 2008 #
سلام
داستان های خوبی نوشته بودید با اینکه هیچ وقت مطالب بلند را نمی خونم اما از خوندن مطلب شما لذت بردم .
پاینده باشیذ
دیدگاه با مرضیه — ژانویه 9, 2008 #