مصائب امتحان(2)

ژانویه 28, 2008 at 7:32 ب.ظ | In روزمره گی | 61 Comments

امتحان روز شنبه “اندیشه سیاسی غرب (ب)بود.چیزی که می تونم بگم حجم زیاد مطالبشه که حسابی رسمون رو کشید ! …شب امتحان کلی دعا می کردم که مشمول “مهرورزی” قرار نگیرم که بد دردی است !…بین اندیشه هایی که از این غربیهای از خدا بی خبر می خوندم نمی دونم چرا هیچ کدوم به اصل اساسی و تعیین کننده “مهرورزی” توجه نکرده بودن ؟!…کلی این مساله ذهنمو به خودش مشغول کرده بود!…ولی به نظرم رسید حالا که این اصل تا این حد بدیع و نابه پیشنهاد بدیم سال آینده سال “مهرورزی”اعلام بشه تو کل دنیا !آخه ما که هیچ وقت بخیل نبودیم و نیستیم ! پس چرا فقط ما از این نعمت بزرگ استفاده کنیم؟؟! بذاریه خرده دیگران هم مشمول “مهرورزی” قرار بگیرن تا طعم خوشش را بچشن و حسابی به خدمتشون رسیده بشه ! …(الان اینا چه ربطی داشت به اندیشه سیاسی؟!)

روز امتحان وقتی برگه ها رو دادن اولین چیزی که برام مهم بود وقت تعیین شده برای پاسخ دادن بود !..می دونستم سوالا رو یه جوری می دن که باید شونصد صفحه براش شرح و توضیح داد!…برگه سوالا رو که دادن، یه نگاه به سوالا کردم …وقتی زمان پاسخ دادنو دیدم هری دلم ریخت پایین !.فقط 100 دقیقه؟!….آخه چرا؟!..مگه چی از این استادا کم میشه که یه ذره زمان بیشتر بدن؟!…موقع جواب دادن بیشتر حواسم به این بود که چقدر از وقت مونده !!….7 صفحه ای شد جوابها !…دیگه رسما مچ دستم در حال بی حس شدن بود !….بامزه اینجا بود که یه سوال اشک همه رو درآورده بود و حسابی استادمون رو در موردش سوال پیچ کرده بودن !..اونم برگشت در مورد سوالی که شونصد صفحه باید براش می نوشتی گفت اتفاقا این سوال آسونترین سواله !…فقط 4تا نیم خط هم جوابشه !!…ما رو می گی !!؟ همین جور آ آ آ آ آ آ آ آ آ..دهنمون باز مونده بود !…خیلی ممنون از این همه راهنمایی ! خسته نباشید!

اگه تونسته باشم تو 7 صفحه به اون “نیم خط”های مد نظر اشاره کرده باشم به گمانم این امتحان هم به خیر گذشته باشه !!

***

امتحان امروزم درسی بود که با “صادق” داشتم !…درسایی که استادش “صادق”هست از نظر حجم مطالب روی همه رو سفید کرده !…دستت درد نکنه صادق جون !…شبش که رسما 2.5 تا 3 ساعت خوابیدم ! صبح که 5:30 بیدار شدم چشمام باز نمی شد که! از بی خوابی همین جور اشک می یومد وهیچ کاریشم نمی شد کرد !

خود “صادق ” هم سر جلسه امتحان اومده بود! خیلی امروز خوش تیپ شده بود!..هر چی بچه ها از زور درس و بی خوابی درب و داغون بودن، خداییش “صادق” خوش تیپ شده بود…تیپ روشنفکری زده بود ماه! …سوالایی که داده بود هم البته خیلی “ماه” بودن !..یه چیزی شبیه گاز اشک آور بود به نظرم !

“صادق” جون اگه یه ذره فقط یه ذره نگاه دقیق خودشو کنار بذاره، میشه به نتیجه امتحان امیدوار بود !

مصائب امتحان !

ژانویه 24, 2008 at 10:51 ب.ظ | In روزمره گی | 32 Comments

این یادداشت یه جورایی شخصیه و فک نمی کنم چیز به درد بخوری داشته باشه.. ..در مورد این روزای امتحانی و امتحاناتم !…یه یادداشت ادامه داراحتمالا تا آخرین امتحان !…ولی الان که دارم فک می کنم شاید یه جورایی بچه گانه باشه !..شاید اما خاطره ای شد برای فردا !..خلاصه در مورد نخوندنش قبلا هشدار دادم !!

***

بعد از تعلیقی که به جونمون افتاده بود بالاخره طلسم این امتحانات هم شکسته شد !…اولین امتحانم “متون سیاسی (1 )” بود که از زیادی اطمینان دچار توهم شده بودم و سر جلسه امتحان تازه پی به این توهم بردم..البته چندان هم به مشکل بر نخوردم اما یکی از سوالهای تستی بد جوری رو اعصابم راه پیمایی کرد و کلی فسفرسوزی راه انداختم برای جوابش ! اما نشد که نشد !…به همین خاطر خواستم از امدادهای غیبی استفاده کنم اونم از طریق خود استادم !…سوالو که بهش نشون دادم یه اشاره ای بهش کردم که جوابش این میشه دیگه؟؟!.اونم گفت من یادم نیس اصلا جوابش چیه !!..خودمم نمی دونم !!..خلاصه رسما آچمز شدیم از جانب جنابشان !! …منم که ید طولایی در شیر یا خط دارم از این هنر به سبک ذهنی استفاده کردم و هر جوری بود فتح الفتوحی کردم وافتخار دادم و یکی از گزینه ها رو انتخاب کردم !..اما زهی خیال باطل !..انکشاف به عمل آمد که دچار خبط جبران ناپذیری شدم و نیم نمره نا قابل از کف پرید !..حالا بعد از امتحان خر بیار و باقالی بار کن !…از من اصرار و از استاد انکار برای چشم پوشی از این نیم نمره !…فعلا که مذاکرات طولانی مان نتیجه نداد.. تا زمان اعلام چه شود ! نمی دانم !

***

امتحان دومم “سیاست خارجی ج.ا.ا ” بود !…این یکی یه نکته پیشا امتحانی داشت با مزه !…ساعت 1 نصفه شب قبل از امتحان مشغول امر خطیر “خر خونی” بودم که همچین یهویی احساس کردم این “مهرورزی” دوباره افتاد به جونم !…عرض به خدمتتون که راستیتش از 4تیر1384 (بدون هیچ ارتباطی به وقایع روز قبل ) به گمانم بدجوری مشمول “مهرورزی” شدیم و بنا بر امر پر ارزش “خدمت رسانی” همچنان دارد خدمتمان رسیده می شود !!…در شب معهود هم از مقادیر معتنابهی “مهرورزی” بهره مند شدم و برق مربوطه ناگهان ناپدید شد ! …ومن ماندم و این همه “مهرورزی” که تاب تحملشو دیگه نداشتم !…اما خیلی نگذشت که احساس کردم  این لطف زاید الوصفیه  که شامل حالم شده بود !…احتمالا مسئولین مربوطه برای اینکه مقدار “خواب” لازم کم و کسری پیدا نکنه در یک اقدام بشردوستانه و انقلابی  برق مربوطه رو قطع کردند !..البته منم که پررو !قدر نشناس این الطاف بیکران در اقدامی خائنانه با نور گوشی تلفن همراه (موبایل سابق) همان امر خطیر سابق را با تحمل اعمال شاقه ادامه دادم !

روز امتحان هم اتفاقا بخشی از یک سوال مربوط به این دولت “مهرورز” بود..منم که شب قبلش کاملا به خدمتم رسیده شده بود سعی کردم گل و بلبل نثار دولت مذکور کنم !…حالی داد اساسی!

خود امتحان هم مشروط بر اینکه استاد مربوطه نگاه مهرورزانه نداشته باشه که نداره ، بدک نبود !!

***

امتحان امروزم “حقوق بین الملل عمومی (1 )” بود….خوب بود فک کنم !…اگه سنگی از آسمون نباره و اتفاق مترقبه و غیر مترقبه ای پیش نیاد البته !

اما یه نکته جالب داشت کتاب مربوطه !..حالا چه کتابی؟ کتابی که 29 بار (فک کن ) تجدید چاپ شده !!…غلط املایی داشت !!..جل الخالق! برای اینکه تهمت نزده باشم عین عبارت رو اینجام می یارم :

“..برخی از مقررات منشور، مبین قواعد عرفی است یا در غالب عرف قرار دارند …”

حالا اگه تونستین غلط رو پیدا کنین!!!…پیدا کنید پرتقال فروش را !!

بعد از امتحان هم از برفی که شب قبل و البته صبح امروز باریده بود حظ کاملی بردیم اساسی!!…مقادیر قابل توجهی به همراه یک سری اراذل و اوباش سر خوردیم !….گوله برفی زدیم به ملت که نگو و نپرس! البته ناگفته نماند که کمی هم از این گوله ها حواله خودم شد !! اما در هرصورت مقدار زده ها بیشتر از خورده ها بود !!

امتحان بعدی ام “اندیشه غرب (ب) ” خواهد بود به امید خدا !

ذلت یا شهادت!

ژانویه 14, 2008 at 10:12 ق.ظ | In دین | 35 Comments

دربخشی از اين مقاله* با عنوان “منگنه ذلت یا شهادت”به سوالی بحث انگیز پرداخته شده و شاید پاسخی بدیع به سوال مورد نظر داده شده است.

نویسنده براساس آنچه در تاریخ زندگی ائمه (ع) رخ داده به دنبال یافتن ملاکی برای انتخاب راه “شهادت” است.به بیان دیگر نویسنده تلاش دارد که با توجه به دو واقعه صلح امام حسن(ع) و شهادت امام حسین (ع) نشان دهد در چه زمانی ما مجاز به انتخاب راه “شهادت ” هستیم !

بر این اساس اولین سوال را این گونه مطمح نظر قرار می دهد :”چرا وقتی راه پیروزی بر امام حسن مجتبی (ع) بسته شد، راه شهادت را برنگزیدند؟ ” صادق حقیقت ،پاسخهایی را که تاکنون به این سوال داده شده یکسره بر باد می داند و ابایی ندارد که آنها را”مغالطه” بخواند.

اما خود او با مقایسه شرایط متفاوت زمانه امام حسن(ع) و امام حسین (ع) پاسخ می دهد که با توجه به آنچه بر امام حسین (ع) گذشت،ایشان در منگنه ذلت یا شهادت قرار گرفته بودند و بر سر این دو راهی جز”شهادت” انتخاب دیگری را نمی توان داشت.شرایط و زمانه امام حسن(ع) اما اینگونه نبوده و ایشان غیر از راه ذلت یا شهادت راه سومی داشته اند که “صلح” بوده است ! آن هم صلحی که بیشتر مواد آن به سود ایشان نوشته شده است. و این صلح نامه “لااقل می توانست افکار عمومی را که تا به حال به سود معاویه بود تغییر دهد.”

نگارنده حتی تا بدانجا این ملاک را مورد توجه قرار می دهد که می گوید حتی اگر برای امام حسین(ع) راه سومی وجود داشت ” بی شک راه شهادت را برنمی گزیدند”. هم از این روست که ایشان راه سومی را پیشنهاد کردند و آن اینکه بدون بیعت با یزید، راه مدینه یا یمن را در پیش گیرند. با رد این پیشنهاد واصرار یزید بر گرفتن بیعت،راهی جز “شهادت” برای حضرتش باقی نماند. چرا که انتخاب راه بیعت و مشروعیت دادن به حکومت جور،”ذلت” بود و سوی دیگراین دو راهی “شهادت”. در منگنه ذلت یا شهادت اما، سیره ائمه (ع) بر انتخاب “شهادت” استوار است.

بنابراین ، نویسنده بر این عقیده است، مادامی که راه سومی غیر از ذلت یا شهادت وجود داشته باشد نظر ائمه (ع) نسبت به انتخاب راه سوم مساعد است و “شهادت” تنها در هنگامی قابل طرح است که روی دیگر سکه “ذلت” باشد.

_____________________________

* تنها بخشی از مقاله با عنوان ” ذلت یا شهادت ” مد نظر است.

تعلیق!

ژانویه 10, 2008 at 7:40 ب.ظ | In حرف دلم | 21 Comments

یک هفته است که داری خودت را برای امتحان آماده می کنی و ذهنت را مهیا می کنی برای آغاز امتحانات! خواه نا خواه کمی هم استرس می آید سراغت ! این وسط برف نسبتا سنگینی شروع به باریدن می کند! هوا هم بس ناجوانمردانه سرد می شود! زمستان است دیگر!

خبر می رسد که دو امتحان نخست به مناسبت “پاسداشت “این بارش لغو شده ! و تو احساس می کنی که حسابی برنامه ات به هم خورده! باز هم با خودت می گویی مهم نیست! بقیه را بچسبم ! باز خواندن را شروع می کنی! و امید وار می مانی که شرایط مهیا شود و طلسم شکسته ! برای اطمینان خبر می گیری و جواب می شنوی که امتحانات شنبه 22 دی برقرار است و از این “قطعیت” خوشحال می شوی!

همچنان در شرایط امتحانی هستی و مطمئن که برگزار خواهد شد سر موعد ! خبر مبهمی می پیچد که چندان خوشایند نیست و تو با اطمینان حاصل از خبر قطعی که گرفتی از کنار این پچ پچ عبور می کنی!

بعد از ظهر 5شنبه است و خوابیده ای تا کمی تمدد اعصاب شود برای ادامه ! زنگ تلفن آرامش خیالی ات را بر هم می زند ! و خبری می شنوی که بیشتر از قبل اذیتت می کند ! برنامه کلیه امتحاناتت لغو شده تا یک بهمن ! و برنامه جدید هم اعلام نشده هنوز ! و تو می مانی که احساس می کنی بد جوری سر کار رفته ای و مانده ای در تعلیق !!

بخونش!!!

ژانویه 3, 2008 at 7:37 ب.ظ | In کتاب | 23 Comments

پست این دفعه یه مقداری با هر دفعه فرق می کنه و فرقش تو اینه که پست این دفعه دو تا داستانه که شنیدنش جدا خالی از لطف نیست.به شدت امیدوارم داستانا براتون تکراری نباشه،ولی از اونجایی که خیلی معروفن احتمالا این امید،امید واهی بیشتر نیست.

چشمان پدر

این داستان درباره پسربچه لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود.در تمام تمرینها،او سنگ تمام می گذاشت،اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود،تلاشهایش به جایی نمی رسید.در تمام بازیها،ورزشکار امیدوار ما،روی نیمکت کنار زمین می نشت،اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند.

این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت.گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.

این پسر، هنگام ورود به دبیرستان هم ،لاغرترین دانش آموز کلاس بود.اما پدرش باز هم او را تشویق می کرد که به تمرینهایش ادامه دهد.گرچه به او می گفت که اگر دوست ندارد،مجبور نیست این کار را انجام دهد.

اما پسربچه که عاشق فوتبال بود،تصمیم داشت آن را ادامه دهد.او در تمام تمرینها،حداکثر تلاشش را می کرد،به این امید که وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند.در تمام مدت چهار سال دبیرستان،او در تمام تمرینها شرکت می کرد،اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند.پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد.

پس از ورود به دانشگاه،پسر جوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با او موافقت کرد،زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت می کرد و علاوه بر آن،به سایر بازیکنان هم روحیه می داد.این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم،در تمامی تمرینها شرکت کرد،اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.

در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال،زمانی که پسربرای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت،مربی با یک تلگرام پیش او آمد.پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد.او در حالی که سعی می کرد آرام باشد،زیر لب گفت:”پدرم امروز صبح فوت کرده است.اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟”

مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت:”پسرم!این هفته استراحت کن.حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی.”

روز شنبه فرا رسید.پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت.مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان،حیرت زده شدند.پسر جوان به مربی گفت:”لطفا اجازه دهید من امروز بازی کنم.فقط همین یک روز.”مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است.امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند.اما پسر جوان،شدیدا اصرار می کرد.مربی در نهایت دلش به حال او سوخت وگفت:”باشد،می توانی بازی کنی.”

مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی توانستند آنچه را که می دیدند باور کنند.این پسر هرگز پیش از ان در مسابقه ای بازی نکرده بود،تمام حرکاتش بجا و مناسب بود.تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد.او می دوید،پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد.در دقایق پایانی بازی،او پاسی داد که منجر به برد تیم شد…

بازیکنان او را روی دستهایشان بالا می بردند و تماشاچیان به تشویق او می پرداختند.آخر کار وقتی تماشاچیان ،ورزشگاه را ترک کردند،مربی دید که پسر جوان ،تنها در گوشه ای نشسته است.

مربی گفت:”پسرم!من نمی توانم باور کنم.تو فوق العاده بودی.بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی؟”

پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود،پاسخ داد:”می دانید که پدرم فوت کرده است.آیا می دانستید او نابینا بود؟”

سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت:”پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد.اما امروز اولین روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می خواستم به او نشان بدهم که می توانم خوب بازی کنم.”

******

عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛برای پیدا کردن کرمها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار،کمی در هوا پرواز می کرد.

سالها گذشت و عقاب پیر شد.

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.او با شکوه تمام،با یک حرکت ناچیزِ بالهای طلاییش،برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر،بهت زده نگاهش کرد و پرسید:”این کیست؟”

همسایه اش پاسخ داد:”این عقاب است-سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.”

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است.

******

نمی دونم،واقعا نمی دونم که داستانها تکراری بود یا نه.اما به هرحال اگر تکراری هم بوده باشه تصور می کنم گاهی بد نیست که خیلی از چیزهای خوب برامون تکرار بشن.(داستانها بر گرفته از کتاب “هفده داستان کوتاه کوتاه” است.خوندنش به شدت توصیه می شه.باور کنید)

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.