غیبت جامعه!
دسامبر 9, 2007 at 3:39 ب.ظ | In جامعه مدنی | 18 Commentsاز دیدن عکسهایی که ممد گذاشته بودحالی پیدا کردم که باعث شد کامنتی براش بنویسم از احساسم!.. اون عکسها آنقدر ذهن منو مشغول کرده بود که احساس می کنم علاوه بر اون کامنت میشه باز هم حرف زد! شاید کمی جدی تر!
***
قبل تر ها با دیدن هر صحنه ای حتی کمتر از این مهمان اشکهایم می شدم!.. عادت شده شاید برایم که این بار هم اشک در چشمانم حلقه زند و آرام بغلتد به روی گونه ام!..ولی خب واقعا که چی؟!..خدایا! تو بی تقصیرترینی!خدایا! تو را دیدم که بیش از همه ناراضی بودی از این بابت!
مگر کم دیده ام و دیده اید این صحنه ها را؟!…من اما دیده ام رنجی جانسوز تر از این برای دیگری!…سنگینی اش آتشی می زند بر همه عالم و انسانیت!…دخترک ناز و معصوم! مرا ببخش! سخت مرا ببخش!..دردی که اما برای دیگری و دیگران بارها دیده ام باور کن کم از آه تو نداشت!…بیشتر حتی بود به گمانم!..من دیدم جایی که گفته اند حرمت مومن بیش از حرمت کعبه است!…و شنیدم که کسی این را بلند داد می زد!…اما گوش شنوایی ندیدم!….من قلب سوزان کسی یا کسانی را بارها دیدم که حرمت و آبرویشان را چون متاعی بی مایه خرید و فروش می کردند!…دخترک دوست داشتنی! مراببخش!..غمت را من بی پرده به دل و جان می خرم!..باور کن اما کودک کسی را دیدم که آتش به جانش افتاده بود!…خدایا! من در عجبم از صبر تو!حرمت آن را می برند که تو عزیزش می داری بیش از قبله ما!… و تو که دم بر نمی آری!…شاید هم دیگر گوش شنوایی نمانده!
و ما که نشسته ایم و فقط حسرت می خوریم و تنها می مانیم همه!…خب که چه شود!؟…دخترک با محبت مهربان!…می دانم که می دانی من می نشینم و باز به گاه حادثه ای دیگر تنها اشک می ریزم! فقط اشک!…و چه سود تو را از این بابت؟!…نه چیزی را عوض می کند و نه مرهمی برای تو خواهد بود!…عادت کرده ایم فقط! همین!..اگر نبود عادت، اینجا همه چیز آرام به نظر نمی آمد…از ماست که بر ماست!..مرا ببخش! تو و بیش از تو آن دیگری که جانش سوخته بود! مرا سخت ببخش!..خدایا! تو چی؟..می بخشی ام؟
***
حوادثی از این قبیل کم اتفاق نیفتاده اند!اما دلمان خوش است که مردمی “عاطفی” هستیم و با شنیدن یا دیدن حادثه دلمان می سوزد و اگر پایش بیفتد اشکی هم می ریزیم!…همه را نمی گویم که بر نخورد به کسی!…خودم را می گویم!..کمی که می گذرد دلم آرام می شود که عجب عاطفه ای! چه انسانیتی! که هنوز در من زنده مانده و تازه اشک هم دارم هنوز!.. و مانندحس کسی که کار خوبی انجام داده راضی می شوم و خشنود!..یک لحظه فکر می کنم به خاطر این “خوبی”شق القمر کردم و جایم در بهشت!!..چه می شود آن قربانی حادثه؟! نمی دانم!…همین قدر می دانم که خودم مهم می شوم و حس خوبی که پیدا می کنم از این بابت!
هیچ چیز عوض نمی شود! من و آن دیگری در جای خود سیلاب اشک هم به راه اندازیم باورکن اتفاقی برای آن یکی که قربانی حادثه بعدی است نمی افتد!..شاید خود من آن باشم که قرار است بار دیگر برایش مویه کنند!..کسی چه می داند؟!..اما نه! این حس همیشه همراهم هست که من قرار است تافته جدا بافته ای باشم تا مرگ خوب باشد اما برای همسایه!
گزندی که به جسم انسانهای اطرافمان می رسد چشمانمان را شاید خیس کند، برای ریختن آبروی کسی اما تره هم خرد نمی کنیم!..آبرو دیگر چیست؟!…اگر معنایی داشت این آبرو و کرامت، تاب زنده ماندن دیگر نداشتیم!…من شنیدم که گفته اند در شهری خلخال از پای زن یهودی باز کرده اند و خبرش نزد امیری عادل برده اند و او فرموده اگر بابت این حادثه مرد مسلمان دق کند بر او حرجی نیست!…من اما تکه تکه خرد شدن آبرو و کرامت مسلمانی دیده ام و شنیده ام، زنده ام اما هنوز! تازه می گویم “او” امیر من هم هست!
***
واقعیت آن است که دیگر نه جسمی مهم مانده و نه جانی!..جسم زخم خورده را نهایتا با اشکی از یاد می برم و جان را هم که ارزشی نمی دانم برایش ! گاهی اما ممکن است غرولندی کنم و همه را به پای دولتیان مسئولیت نشناس بیندازم و خیالم را راحت کنم از هر نظر!..بله! مسئول مسئول است! اما باور کن با اشک و آه من مسئولیتش را به یاد نمی آورد!…مگر آورده است تا کنون؟!
به جای این همه اشک و آه و برانگیختن احساس اگر یک لحظه خود را در تشکیل “جامعه” سهیم می دانستیم اجازه نمی دادیم تا این اندازه این “جامعه” ضعیف و زهوار در رفته بماند و تفکیکی میان دولت و جامعه نباشد! هر چه نگاه می کنم بسط قدرت دولت را می بینم و غیبت جامعه!…اگر حادثه ای دلم را واقعا سوزانده بود به دنبال راه فرو نشاندن این سوزش می رفتم!…راهی ندارد جز قدرت جامعه و این تنها از طریق نهادهای واسط میان جامعه و دولت میسر است!…نهادی که بتواند خواست جامعه را به پیش ببرد، نماینده ناله یا اعتراض تک تک افراد باشد و اگر بتواند کاری هم انجام دهد! اینها که به ذهنم می آید باز یادم می آید در” اینجا” همه چیز سیاسی می شود! اگر بخواهی انجمنی داشته باشی مثلا برای دفاع از حقوق فلان گروه اجتماعی یا اصلا همین کودکان معصوم حتما قصدی سیاسی هم داری و به دنبال “نفوذ” هستی و….
نه! همان “اشک” مرا کفایت می کند!..تازه!حس خوبی هم پیدا می کنم!
تا کنون 18 نظر داده شده »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.


چشمهای اون دخترک علی جان بهترین حرف رو می زنه، یک دنیا حرف داره… غم داره….
دنیا در مقابل این چشمها کم میاره…
من فقط بخاطر لحظه ای بیداری این عکسها رو گذاشتم، بنظرم این یک لحظه حتی اگر بنظر تو ترحم و دلسوزی بی فایده ای هم باشه باز برای زندگی های سراسر غفلت ما لازمه…
علی جان خیلی از مطلبت استفاده کردم.ممنون
Comment با محمد — دسامبر 9, 2007 #
حست قابل تقدیره…کم پیدا میشه تو این دورو زمونه مرد با احساس….
آره فکر کنم شرق چین باشه
اگه نقششو پیدا کردم میذارم برات
Comment با سپیده — دسامبر 9, 2007 #
ننه پیداش کردم….
البته خیلی هم شرق نیست
ببین http://www.cnwh.org/ems/enems1.htm
Comment با سپیده — دسامبر 9, 2007 #
مثل دفعات قبل پر معنا بود.
“خدایا من در عجبم در صبر تو”
جمله زیباییه.
جدا دوست داری چی بشنوی؟
چندتا بچه یه گوشه این کشور تو آتیش سوختن.و حالا قراره تا آخر عمر با چهره جدیدشون زندگی کنن.چهره جدید.
جدید
جدید
چقدر این کلمه برام آشناست.وقتی اسمش میاد منو یا نو نوار کردن میندازه.
یاد یه چیز خوب.یه چیزی که دیگه کهنه نیست.
اما به نظرم از این به بعد “جدید”برا اون بچه ها یعنی با پوست مچاله زندگی کردن.یعنی یه عمر حسرت خوردن.یعنی یه عمر یک سوال رو تکرار کردن:
چرا من؟؟؟
و هیچ جوابی پیدا نکردن.
از این به بعد “جدید” برای منم معنای جدید داره.یعنی حسرت دوست داشته شدن.یعنی با صورت باندپیچی از خونه بیرون رفتن.
چه باند با وفایی می شه.نه؟
تا آخر عمر همراهشه.چه دوست با وفای مزخرفی.دوست باوفایی که ازش متنفرن.
Comment با مدیکو — دسامبر 9, 2007 #
…چی بگم؟
ترحم؟؟؟
آیا این همون حس ما نیست؟
ترحم.
این ترحم دقیقا به این خاطره که قرار به اون احساس رضایتمندی از خود که بهش اشاره کردی برسیم.فکر کنم امشب هم خیلی از خودم راضی شده باشم.فردا که بیدار بشم منم و یه دنیا روزمرگی هام.دیگه چه فرقی می کنه که یه جای این دنیا تمام آروزی چند تا بچه خلاصه شده توی عکس های قبل از سوختگی.دیگه چه فرقی می کنه که قراره برا چنتا بچه آینه تبدیل بشه به تلخ ترین و کثیف ترین شئ رو زمین.
فردا من مهم هستم.فقط من.
فردا…
فردا…
فردا…
و این سوال که نوبت من کی می شه؟
نوبت…
Comment با مدیکو — دسامبر 9, 2007 #
دلم می خواد به شوخی هام پناه ببرم.
گاهی تنها مرحمم همینه.
Comment با مدیکو — دسامبر 9, 2007 #
همین الانه معلم اکابرم بهم زنگ زد گفت مدرکتو می خوایم ازت بگیریم.
منم گفتم اخه چرا بی معرفتا من که امتحان رو قبول شدم.گفتن قبول شدی که شدی چه ربطی داره ما اینهمه لغت با تو کار کردیم.اینه رسمش؟از کی تا حالا مرهم رو مرحم می نویسن؟چندتا اشکال دیگه هم داشتی که بعدا بهت می گیم.
حالا من موندم چطوری آدرست رو پیدا کردن؟
یعنی به نظرت عامل نفوظی دارم بین دوستام؟
یعنی نکنه تو همین کامنت دوباره غلط دیکته داشته باشم؟
Comment با مدیکو — دسامبر 9, 2007 #
دروووووود!
اول اينكه،اصلا محمد كيه؟!!!به جا نميارم!!آشنا ميزنه!
دوما از ديروز دروغ نگفته باشم 52 بار و اونم 40 بار و اينورم23 بار ،جمعا 126 بار سر زدم، ارور ميداده است اين صفحه!
سوم اينكه آقا ول كن! يقه رو ول كن!اين مديكوي طفلك كه چيزي نگفت!! لا العجايب!!!
رابعا(براي اينكه غلط دستوري هم نداشته باشه) حميد مصدق فرمايش كرده اند كه الحق هم در و گهر ميريزد از اين فرمايش:
((و زماني شده است كه به غير از انسان،هيچ چيز ارزان نيست!!!!!!!!))
اينم نومه ي ما!فكر كردي فقط خودت!!نه داداش ما هم آره!اين كاره ايم! نومه بنويس!!!
Comment با روسو — دسامبر 10, 2007 #
دنبال یه موضوع خوب برای آپ کردن هستم.خیلی هم دلم می خواد آپ کنم.به محض اینکه پیدا کردم آپ می کنم.
Comment با مدیکو — دسامبر 10, 2007 #
سلام
یخ کردم!
انگار که عکس های وبلاگ محمد بک گراند این پست تو بود!
توی این چند روز چند بار یادش افتاده باشم وبعد خواسته باشم ازش فرار کنم خوبه!!؟
چقدر با مدیکو حرفش شده و من خواسته باشم
به روی خودم نیاورم خوبه؟
وقتی نمی شه هیچ کاری کرد. وقتی جز تاسف خوردن هیچ اتفاقی نمیفته… حالم از ترحم به هم میخوره!
ولی از یه طرف ، منعکس کردن اینجور اتفاق ها بهتر از نکردنشه! بهتر از بی تفاوت گذشتنه!
عجب صبری خدا دارد!!
یا حق
Comment با معصومه — دسامبر 10, 2007 #
درووووود!
شما جناب محترم،بله با شمام! نه تو نه!شما آقا!
مي خيالي كه من دروغ ميگم؟آره!126 بار رو قبول نداري! 4 دفعه رو چي؟
اين چهارمين باره كه تشريف آورديم منزل،نبوديد! يعني ارور داد باز!
چهارما:جناب فمنيست!نه كه فكر كني بابت چيزيه!نه! فقط متذكر ميگردم كه دروغگو دشمن خداست! و ايضا دماغ دروغگو بزرگ خواهد شد به قدرت خدا!!!
و ايضا تر ،گويا من اول بايد يه كاري كنم كه خودم دست از نومه نويسي بردارم ! اگه درست شد،بعد راز موفقيتمو به تو هم ميگم!!
Comment با روسو — دسامبر 11, 2007 #
چون شما در این نوشته از احساستان گفتید من هم می خواهم از احساسم بگم:
آخه این چه وضعیه ؟ نه شما به من بگو من در طول دو سه هفته خودم را می کشم و به مغزم فشار می آورم تا یک مطلب بنویسم و تازه وقتی می نویسم دو سه پاراگراف بیشتر نمی شود آن وقت شما به این زودی آپ می کنید و انقدر هم زیاد می نویسید .
من اصلا از شما شکایت دارم این چه وضعیه؟
Comment با مرضیه — دسامبر 11, 2007 #
حالا خارج از شوخی واقعا به شما حسودیم می شود چون دیگه من همان چند قطر اشک را هم نمی ریزم نمیدانم؟
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من انکه البته به جایی نرسد فریاد است
Comment با مرضیه — دسامبر 11, 2007 #
علی جان منو قابل ندونستی که تو لیست دوستات بذاری؟
Comment با امیر — دسامبر 11, 2007 #
خواهش میشه
شما هم خوب یاد گرفتی زبان چینی رو
معلومه استعداد یادگیری زبان دومت بالاست ننه
Comment با سپیده — دسامبر 12, 2007 #
منظورتون همون ماژور دپرژن بود ديگه ها؟؟؟
Comment با erfan — دسامبر 14, 2007 #
شوخي كردم
ايشالله هميشه شاد و سربلند باشيد
Comment با erfan — دسامبر 14, 2007 #
اخه وقتي خانوما ميگن چه خبر… منظورشون اخباريه كه هيچ جا تو صفحات روزنامه نميشه پيداش كرد الا بين همين خانومها
راستي چه خبر؟
Comment با erfan — دسامبر 14, 2007 #