“خیلی دور خیلی نزدیک”

دسامبر 29, 2007 at 9:21 ب.ظ | In حرف دلم | 12 Comments

خوب یا بد! درست یاغلط! عامیانه یا روشنفکرانه است را نمی دانم! اما من یاد نگرفته ام هنوزدر عظمت ومرتبه کسی که کامل نشناخته ام حرفی بزنم !…که هر چه هم بسیار بگویم از این شکوه و علو “همای رحمت” بازبسیارِ کم است!…یکی مثل خود ما اما نه مثل هیچ کس!..همین نزدیکی و هم در دور دستها !…یکی که “نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت/ متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را”…”خیلی دور خیلی نزدیک” !

اصلا چه می توانم بگویم از آنکه رفتنش، ارکان هدایت را به لرزه در آورد!!… من نا توانم و نشناخته ام هنوز ..می دانم اما که وصف او را نوشتن، “کلمه” کم می آورد!

روایت “انذار اقربا”، “لیلة المبیت” ، پیمان اخوت ، حدیث منزلت ، رکوع و زکات، ثقلین، غدیر، دفن شبانه همسر، فاتح خیبر و سکوت ، هجوم مردم و التماس، بی ارزش بودن منصب ، عدالت ، حقیقت ، بیت المال و شمع و حرارت آتش ، دق کردن مسلمانی بهر باز شدن خلخال زنی یهودی، عهد نامه ای به امیر مصر، رهگذر شبانه کوچه ها، دست نوازش و محبت ، نخلستان و چاه ، تجسم اخلاق ، مدارا ، توصیه به رعایت حال ضارب، قسم به پروردگار کعبه و رستگاری….. شفاعت و…
نه ! من نمی توانم ! حتی نمی توانم از این بسیار، کمی و فقط اندکی را به خاطر آورم…چه رسد به آنکه حرفی برای گفتن داشته باشم !!

نه اینکه نخواسته باشم که نتوانستم چیزی بگویم برای “غدیر” !! در میان سیل گفته ها،جایی دیدم که “نرو ای گدای مسکین در خانه علی زن/ که علی زند ز رحمت در خانه گدا را “…وجودم را به لرزه در آورد ! یادم آمد از نخواندن کامل حتی یک بار “نهج البلاغه”…گفتم که بیایم و بنویسم و دست کم اعتراف کنم به گدا بودنم ! و اینکه تو ز رحمت بارها آمدی و پشت در نگهت داشتم من !…تو آمدی و من در خود فرو رفته بودم ! تو نزدیک بودی و من دور بودم ! آمدی ، من اما جایی نداشتم ! …با این همه گفتم تو “امیر” من هستی و تو که مرا در آغوش کشیدی و من باز هم نفهمیدم ! نفهمیدم ! نفهمیدم ! …ازچه بگویم آخر؟!

***

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان
چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که زکوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چو زنم چو نای هر دم ز نوای شوق تو دم
که من غریب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آ شنایی بنوازد آشنا را

زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

زنده یاد “شهریار”!

زبان سرخ!

دسامبر 27, 2007 at 8:58 ب.ظ | In سیاست | 9 Comments

اتفاقا خلاف تصور شاید باشد!من اما خودم را آدمی نمی دانم که بخواهد سیاسی نویسی به معنای روزمره اش را دوست داشته باشد!” چندان” مطابق طبع من نیست واقعا! چه کنم اما در فضایی که تنفس می کنم و در این دوران دراز گذار جامعه ما، سیاست عجین شده با زندگی ! بدون سیاست گویی چیزی کم می شود از زندگی !و همه چیز معمولا با عینک سیاست آن هم به نازلترین شکل آن نگریسته می شود در اینجا! گاهی اما که می خواهم چیزکی بنویسم درباره همین “جزء زندگی” باز دست و دلم می لرزد و از همان نگاه سیاست زده هراسم می گیرد!..ترس آنکه مبادا آن چیزکی که اینجا نوشته می شود روزی تحت قضاوت همان نگاههای سیاست زده قرار گیرد!! خدا را چه دیدید؟آمد و زد و گرفت و همان چیزک آتویی شد برای روزی که خبری ندارم از آمدنش و هرگز هم انتظارش را نمی کشم البته !!..اصلا بند ناف مرا همان روز اول با احتیاط بریده اند!!مگر بد است احتیاط؟!…من که حرف برخورنده ای بلد نیستم اما خبری هم ندارم از آستانه برخورندگی دیگران!!اگر می دانستم من هم بدم نمی آمد گاهی از همان “جزء زندگی” بنویسم…همان بحث و جدلهای روزمره که اگر راست بگویم گاهی خوشم هم می آید!..کلی هم موضوع دارد برای نوشتن! آن هم هر روز!!

***

قانون اساسی :

اصل بیست و سوم

تفتیش عقاید ممنوع است و هیچکس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

اصل بیست و چهارم

نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند مگر آنکه مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشند.تفصیل آنرا قانون معین می کند.

اصل بیست و هفتم

تشکیل اجتماعات و راه پیمایی ها،بدون حمل سلاح،به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.

اصل سی و هفتم

اصل،برائت است و هیچکس از نظر قانون مجرم شناخته نمی شود،مگر اینکه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد.

***

مانده ام به این اصول اعتماد کنم یا به احساسی که دارم؟!

کتاب چی؟

دسامبر 20, 2007 at 8:36 ب.ظ | In کتاب | 23 Comments

“انقلاب و بسیج سیاسی”

مفهوم انقلاب در این کتاب به معنای نوع بسیار خاصی از منازعه سیاسی است و هدف کتاب بر خلاف جامعه شناسیهای خشونت و عمل جمعی، حل کردن پدیده انقلاب در مقولات عامتر نیست.لذا کوشیده شده پدیده انقلاب را از سایر پدیده های هم خانواده مانند کودتا،شورش،قیام،تجزیه طلبی و…جداکند. دکتر بشیریه پس از تمیز پدیده انقلاب از پدیده هائی که از برخی جهات همانند آن هستند،مهمترین تئوریهائی را که درباره معنا و علت این پدیده عرضه شده بررسی می کند.بحث از طبقات جدید،پیدایش گروههای روشنفکری و ایدئولوژیهای انقلابی بحث مرکزی مهمترین تئوریهای انقلاب را تشکیل می دهد.

گذشته از این در این کتاب به بررسی نتایج کوتاه مدت و دراز مدت انقلابات و رابطه انقلاب با نظام بین الملل و انواع انقلابها به ویژه انقلابهای کلاسیک و مدرن و تفاوتهای آنها در رابطه با نتایج انقلاب پرداخته شده است.

بنا بر آنچه نویسنده تاکید می کند این نوشته بحثی نظری را درمورد انقلاب مورد توجه قرار داده و تنها گاهگاهی برای تایید برخی نکات نظری به صورتی مجمل به تاریخ برخی از انقلابها اشاره شده است که درباره آنها منابع معتبری دردست است.

***

کتاب در پنج گفتارساماندهی شده است که عبارتند از:”در مفهوم انقلاب” ، “تئوریهای انقلاب” ، “وضعیت انقلابی و بسیج سیاسی” ، “کشمکش قدرت و بسیج پس از انقلاب” ، “نتیجه انقلاب”.

انقلاب و بسیج سیاسی

حسین بشیریه

انتشارات دانشگاه تهران

چاپ دوم:1374

193 صفحه

مرتبط:

دکتر بشیریه از ایران رفت.

همین جوری!

دسامبر 12, 2007 at 8:32 ب.ظ | In روزمره گی | 30 Comments

برای من بهترین سریال خارجی بوده تا حالا!…به این خاطر که شاید بخش مهمی از این سریال به مناسبات و روابط حاکم میان بخشهای مختلف قدرت در نظام سیاسی پدر شاهی(پاتریمونیال) کره اشاره می کنه! و از این جهت میشه قرابت آشکاری رو دید بین آنچه به درازای تمام تاریخ ما قدمت داره وآنچه در این سریال به نمایش در آمده!..نوعی همذات پنداری تاریخی نظامهای سیاسی ما و کره!….معمولا این وجه از سریال برایم جذابیت بیشتری داشت!…”جواهری در قصر” نمونه موفقی بود از یک سریال خوش ساخت و البته چند لایه!

نمی خوام حرف خاصی در مورد این سریال بزنم چون از زمان حرف زدن در موردش شاید گذشته باشیم .یادمه اما وقتی تموم شد قرار بر این بود که مجموعه ای با عنوان “موج کره ای” پخش بشه حاوی مصاحبه با بازیگران و عوامل تولید این سریال و تصاویری از پشت صحنه!…در ابتدا تبلیغات نسبتا گسترده ای شد برای پخشش!من نفهمیدم چی شد که قطع شد این تبلیغات!…بعد هم زمانی پخش شد که ملت همیشه بیدار، خواب باشن..خیلی اتفاقی و نصفه و نیمه یک قسمتش رو دیدم! قسمتی که با “تاکو”(پدر خوانده یانگوم) مصاحبه کرد این منصور ضابطیان!..اگر از تیکه ای که به دماغ ضابطیان انداخت بگذرم، حرفی زد این “تاکو” که با شنیدنش احساساتی شدم و نزدیک بود کار دست خودم بدم!…گفت: این کره رو که می بینین انقدر پیشرفت کرده مادرزادی که این جوری نبوده! سی چهل سال پیش مردم کره برای کارگری می رفتن تهران! از جمله پسرعموی خود من!….وقتی این حرفای تحریک کننده وفوق العاده مستهجن رو شنیدم دستهای من همچین با همدیگه خورد تو سرم که احساس کردم عنقریب است قالب تهی کنم و واجب الفاتحه شوم!…اما وقتی فهمیدم قدرت دو دستی کوبیدن تو سرم تا این حد زیاده احساس کردم حیفه دیگران رو محروم کنم از این فرصت، برای همین تصمیم گرفتم زنده بمونم تا مشت محکمی بر دهان کسانی بکوبم که همچین اجازه ای رو به این کره ای ها دادن!..واقعا چرا؟ چرا؟ “افسر مین” تو دلت می یاد نیای تهران کارگری؟! نه! می خوام بدونم واقعا حیفت نیومد به جای کارگری تو ایران رفتی سراغ عمل قبیحه بازیگری؟!…بی سلیقه ای دیگه! اون موقع داغ بودی حالیت نشده!

من ندیدم ولی تعریف کردن برام که این “افسر مین” تو مصاحبه اش گفته شنیدم که ایران پسرای خوش تیپی داره!….نه! خداییش می خوام بدونم اینو اون گفته؟!..گفته “پسرا”؟؟!..”پسرا “؟؟!…آخی!..دلم داره غنج می ره! من که خیلی طرفدارش شدم رسما!…یعنی منو می گفته دیگه؟!

***

به سرم زده بود که هر روز اینجا بنویسم که خطر از بیخ گوشم رد شد اساسی! چون به شدت و به سرعت پشیمون شدم! …

این یادداشتو هم همین جوری نوشتم! احساس کردم زیادی داره جدی می شه اینجا ! و از خودم دور!..نوشتم که اگر بعدها خودم خوندم خیلی چیزا رو یادم بیاد! چون برای من پر از نشانه اس!

غیبت جامعه!

دسامبر 9, 2007 at 3:39 ب.ظ | In جامعه مدنی | 18 Comments

از دیدن عکسهایی که ممد گذاشته بودحالی پیدا کردم که باعث شد کامنتی براش بنویسم از احساسم!.. اون عکسها آنقدر ذهن منو مشغول کرده بود که احساس می کنم علاوه بر اون کامنت میشه باز هم حرف زد! شاید کمی جدی تر!

***

قبل تر ها با دیدن هر صحنه ای حتی کمتر از این مهمان اشکهایم می شدم!.. عادت شده شاید برایم که این بار هم اشک در چشمانم حلقه زند و آرام بغلتد به روی گونه ام!..ولی خب واقعا که چی؟!..خدایا! تو بی تقصیرترینی!خدایا! تو را دیدم که بیش از همه ناراضی بودی از این بابت!
مگر کم دیده ام و دیده اید این صحنه ها را؟!…من اما دیده ام رنجی جانسوز تر از این برای دیگری!…سنگینی اش آتشی می زند بر همه عالم و انسانیت!…دخترک ناز و معصوم! مرا ببخش! سخت مرا ببخش!..دردی که اما برای دیگری و دیگران بارها دیده ام باور کن کم از آه تو نداشت!…بیشتر حتی بود به گمانم!..من دیدم جایی که گفته اند حرمت مومن بیش از حرمت کعبه است!…و شنیدم که کسی این را بلند داد می زد!…اما گوش شنوایی ندیدم!….من قلب سوزان کسی یا کسانی را بارها دیدم که حرمت و آبرویشان را چون متاعی بی مایه خرید و فروش می کردند!…دخترک دوست داشتنی! مراببخش!..غمت را من بی پرده به دل و جان می خرم!..باور کن اما کودک کسی را دیدم که آتش به جانش افتاده بود!…خدایا! من در عجبم از صبر تو!حرمت آن را می برند که تو عزیزش می داری بیش از قبله ما!… و تو که دم بر نمی آری!…شاید هم دیگر گوش شنوایی نمانده!
و ما که نشسته ایم و فقط حسرت می خوریم و تنها می مانیم همه!…خب که چه شود!؟…دخترک با محبت مهربان!…می دانم که می دانی من می نشینم و باز به گاه حادثه ای دیگر تنها اشک می ریزم! فقط اشک!…و چه سود تو را از این بابت؟!…نه چیزی را عوض می کند و نه مرهمی برای تو خواهد بود!…عادت کرده ایم فقط! همین!..اگر نبود عادت، اینجا همه چیز آرام به نظر نمی آمد…از ماست که بر ماست!..مرا ببخش! تو و بیش از تو آن دیگری که جانش سوخته بود! مرا سخت ببخش!..خدایا! تو چی؟..می بخشی ام؟

***
حوادثی از این قبیل کم اتفاق نیفتاده اند!اما دلمان خوش است که مردمی “عاطفی” هستیم و با شنیدن یا دیدن حادثه دلمان می سوزد و اگر پایش بیفتد اشکی هم می ریزیم!…همه را نمی گویم که بر نخورد به کسی!…خودم را می گویم!..کمی که می گذرد دلم آرام می شود که عجب عاطفه ای! چه انسانیتی! که هنوز در من زنده مانده و تازه اشک هم دارم هنوز!.. و مانندحس کسی که کار خوبی انجام داده راضی می شوم و خشنود!..یک لحظه فکر می کنم به خاطر این “خوبی”شق القمر کردم و جایم در بهشت!!..چه می شود آن قربانی حادثه؟! نمی دانم!…همین قدر می دانم که خودم مهم می شوم و حس خوبی که پیدا می کنم از این بابت!

هیچ چیز عوض نمی شود! من و آن دیگری در جای خود سیلاب اشک هم به راه اندازیم باورکن اتفاقی برای آن یکی که قربانی حادثه بعدی است نمی افتد!..شاید خود من آن باشم که قرار است بار دیگر برایش مویه کنند!..کسی چه می داند؟!..اما نه! این حس همیشه همراهم هست که من قرار است تافته جدا بافته ای باشم تا مرگ خوب باشد اما برای همسایه!

گزندی که به جسم انسانهای اطرافمان می رسد چشمانمان را شاید خیس کند، برای ریختن آبروی کسی اما تره هم خرد نمی کنیم!..آبرو دیگر چیست؟!…اگر معنایی داشت این آبرو و کرامت، تاب زنده ماندن دیگر نداشتیم!…من شنیدم که گفته اند در شهری خلخال از پای زن یهودی باز کرده اند و خبرش نزد امیری عادل برده اند و او فرموده اگر بابت این حادثه مرد مسلمان دق کند بر او حرجی نیست!…من اما تکه تکه خرد شدن آبرو و کرامت مسلمانی دیده ام و شنیده ام، زنده ام اما هنوز! تازه می گویم “او” امیر من هم هست!

***
واقعیت آن است که دیگر نه جسمی مهم مانده و نه جانی!..جسم زخم خورده را نهایتا با اشکی از یاد می برم و جان را هم که ارزشی نمی دانم برایش ! گاهی اما ممکن است غرولندی کنم و همه را به پای دولتیان مسئولیت نشناس بیندازم و خیالم را راحت کنم از هر نظر!..بله! مسئول مسئول است! اما باور کن با اشک و آه من مسئولیتش را به یاد نمی آورد!…مگر آورده است تا کنون؟!

به جای این همه اشک و آه و برانگیختن احساس اگر یک لحظه خود را در تشکیل “جامعه” سهیم می دانستیم اجازه نمی دادیم تا این اندازه این “جامعه” ضعیف و زهوار در رفته بماند و تفکیکی میان دولت و جامعه نباشد! هر چه نگاه می کنم بسط قدرت دولت را می بینم و غیبت جامعه!…اگر حادثه ای دلم را واقعا سوزانده بود به دنبال راه فرو نشاندن این سوزش می رفتم!…راهی ندارد جز قدرت جامعه و این تنها از طریق نهادهای واسط میان جامعه و دولت میسر است!…نهادی که بتواند خواست جامعه را به پیش ببرد، نماینده ناله یا اعتراض تک تک افراد باشد و اگر بتواند کاری هم انجام دهد! اینها که به ذهنم می آید باز یادم می آید در” اینجا” همه چیز سیاسی می شود! اگر بخواهی انجمنی داشته باشی مثلا برای دفاع از حقوق فلان گروه اجتماعی یا اصلا همین کودکان معصوم حتما قصدی سیاسی هم داری و به دنبال “نفوذ” هستی و….

نه! همان “اشک” مرا کفایت می کند!..تازه!حس خوبی هم پیدا می کنم!

آقای رئیس جمهور

دسامبر 6, 2007 at 2:32 ب.ظ | In سیاست | 16 Comments

مسن امین زاده

محسن امین زاده رو از چند سال قبل می شناسم.دوره دوم خاتمی زمزمه هایی بود که قراره وزیر خارجه بشه ولی حالا به هردلیل این اتفاق نیفتاد.فکر می کنم هر دو دوره معاون وزیر خارجه بود.زمان انتخابات هم در ستاد معین خیلی فعال بود.عضو جبهه مشارکت هم هست.طبیعتا به خاطر مسئولیتی که داشته می تونه اطلاعات خوبی داشته باشه. همه اینا دلیل خوبی بود برای اینکه سخنرانی امین زاده رو گوش کنم مخصوصا که چند روز قبلش یه سخنرانی نسبتا صریح داشت در مورد پرونده هسته ای و سیاست خارجی دولت نهم.اتفاقا بیشتر حرفایی که در دانشگاه ما گفت همون حرفایی بود که تو سخنرانی قبلی خودش گفته بود ولی خب رو در رو شنیدن یه حس و حال دیگه ای داشت.

نمی خوام اینجا گزارش بدم ازصحبتهایی که کرد چند نکته اما در موردحرفایی که گفت به نظرم جالب اومد:

نسبتا صریح و بدون لاپوشانی کردن حرف می زد ولی معمولاسعی می کرد مستقیم به شخص خاصی اشاره نکنه اما وقتی که مجبور می شد، اصرار عجیبی داشت که اسم نبره و به جاش بگه “آقای رئیس جمهور”..تا جایی که من یادم می یادحتی یک بار هم اسم نبرد.

چندین بار تکرار کرد که وضع نگران کننده ای داریم و سعی می کرد برای این حرفش دلیل بیاره! چیزی که من حس کردم از فضای حاکم بر جلسه این بود که نسبتا دلایلش قانع کننده بود برای جمع! و تقریبا اکثریت همراهی می کردن. آخر جلسه هم اکثریت براش کف زدن.

این حرفو از خیلی ها شنیده بودم اما امین زاده هم با تاکید بیشتری اینو گفت که قبل از ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت دوستان ایران پیام دادن که ایران اجازه نده پرونده اش بره شورای امنیت چون تا قبل از شورای امنیت آمریکا باید همه رو مجاب کنه برای ارجاع پرونده به شورای امنیت اما اگه پرونده بره شورای امنیت برای بیرون کشیدنش همه باید آمریکا رو قانع کنن. از ادبیات جالبی برای ملموس کردن فضای شورای امنیت استفاده کرد و گفت شورای امنیت دادگاهیه که ایران متهم پرونده به عنوان ناقض و تهدید کننده صلح جهانه و آمریکا قاضی القضات این دادگاه! …لیبی رو مثال زد که با چه ذلتی تونست پرونده اش رو از شورای امنیت خارج کنه!( فک کن!)

تاکید زیادی داشت که با سیاست خارجی دولت نهم اجماع جهانی علیه ایران در مورد پرونده هسته ای ایجاد شده.گفت من یه مقاله نوشته بودم و در اون قید کرده بودم اجماع جهانی علیه ایران شکل گرفته اما مسئول روزنامه به من گفت این قسمت رو باید حذف کنیم و گرنه “دعوا”مون می کنن!

ازمشکلات اقتصادی ایجاد شده ناشی از تصویب دو قطعنامه علیه ایران در شورای امنیت صحبت کرد و یه سری حرفای دیگه در مورد تضعیف موقعیت ایران به خاطر سیاست خارجی دولت نهم!…حرفای با مزه ای هم در مورد سفر “آقای رئیس جمهور” به آمریکا و امارات گفت که جالب بود.مثلا در مورد سفر به امارات گفت زمان خاتمی برای سفر به امارات این شرط بود که در صورتی خاتمی به امارات می ره که قضیه جزایر سه گانه مسکوت گذاشته بشه یا در هر صورت در موردش به توافق برسن…اما “آقای رئیس جمهور” بدون برآورده شدن این شرط رفت امارات و خب طبیعی هم هست که تحویلش بگیرن!!

در مجموع تونست برای حرفایی که می زنه نمونه هایی رو از واقعیت بیرونی و سیاست خارجی اعمال شده از طرف “آقای رئیس جمهور” به عنوان موید حرفاش بیاره!….ولی نگفت نظر “آقای رئیس جهمور” در مورد حرفایی که می زنه چیه؟! چون معمولا “آقای رئیس جمهور” هر جا می ره اعلام می کنه ما داریم “قله” ها رو فتح می کنیم و هر چی شکست هست مال این کفار از خدا بی خبره!..خداوند نابودشان کناد!

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.