دلم می خواهد!
اکتبر 30, 2009 at 12:59 ق.ظ | In حرف دلم | 15 Commentsامشب دوستی می گفت دوست داشت مشهد می بود. غصه می خورد که هر سال دوست داشته و آرزو می کرده 11 ذیقعده مشهد باشد و هیچ وقت هم نشده که باشد.گفتم خوانده و شنیده ایم که هرکس نیت کاری را داشته باشد و قصد انجام آنرا بکند گویی آنرا انجامش داده.خودش اینها را از بر بود ولی من هم گفتم تا شاید آرام شود.نمی دانم حالش بهتر شد یا نه ! خودم اما دلم بیشتر خواست که ای کاش مشهد بودم .
***
دلم می خواست باز هم از مشهد و این بار با لهجه مشهدی خودمان بنویسم .به هر دلیل فرصتش نشد.ولی دلم می خواست ها !این را هم می شود گذاشت به پای همان کارهایی که آدم قصدش را می کند و مثل این است که انجام داده ! شما هم فرض کنید که انجام شده ! :دی
***
یکی از خیابانهایی که به حرم می رسد خیابان شیرازی است.امتداد خیابان شیرازی را که بگیری می رسی به چهارراه شهدا، میدان شهدا تا می رسد به میدان استقلال. از میدان استقلال حرم دیگر دیده نمی شود . ولی مشهدی ها چون می دانند این بولوار به حرم ختم می شود وقتی دارند از آنجا رد می شوند مکثی می کنند و سلام می دهند به حرمش !دلم می خواهد فرض کنم این بولوار همین طور ادامه پیدا می کند تا همین جایی که من نشسته ام و از همین جا رو به سوی حرمش بگویم :السلام علیک ایها الامام الرئوف !یا علی بن موسی الرضا !…وقتی سلامِ به امام رضا را همراه می کنم با صفت “رئوف” دلم قرص می شود به رئوفی که همین نزدیکی هاست !
***
مشهدی ها خیلی دلشان می خواسته که “غریب نواز” باشند . نمی دانم بوده اند یا نه ! ولی همیشه دلشان این طور خواسته !
__________________________________
کاش اگررها و آزادشان نمی کنند لااقل دلشان می خواست که آزادشان کنند .زهی افسوس که گویی حتی دلشان هم نمی خواهد .شاید نمی دانند که آزادگان دربند هم دلشان می خواهد که آزاد باشند و هم آزادند !
اکتبر 13, 2009 at 10:00 ق.ظ | In حرف دلم | 14 Comments
فضای خوابگاه و تختهایی که یکی بر دیگری قرار گرفته آدم را گاهی یاد تصاویری که از زندان دیده می اندازد !
چهره محمد قوچانی ، احمد زیدآبادی ، دکتر رمضان زاده ، صفایی فراهانی و… در ذهنم نقش می بندد و بعد با تصور آنچه بر آنها به سختی می گذرد از مقایسه زندان و خوابگاه خنده ام می گیرد.
ساعت تشکیل کلاس دکتر رمضان زاده هنوز روی بورد مانده.کلاسی که هرگز تشکیل نخواهد شد.
این چند شب کمتر شبی بوده که موقع خوابیدن یاد آزادگان دربند نیفتاده باشم !
_____________________
اینترنت مفتی که آدم داشته باشه همین جور دلش می خواد بیاد و بالاخره یه خرده از گرد و خاک اینجا رو بگیره !!دلم می خواد حرفهای دیگه ای اینجا زده بشه ولی کاش می شد !
____________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
مستضعفان علیه مستکبران !
سپتامبر 17, 2009 at 1:27 ق.ظ | In حرف دلم | 21 Commentsبرای نسل ما دیدن تصاویر و یا شنیدن خبرهایی درباره ظلمی که به “فلسطین” می شود تکراری است . تکراری است اما هیچ گاه از درد آن کاسته نمی شود . هر سال که می گذرد یک سال به مظلومیت “فلسطین” افزوده می شود. عجیب است که در این تقابل ظالمانه دسته ای بی پناه و بی سلاحند و آن دیگری سرتاپا مسلح و بی رحم !جنگ غزه که به راه افتاد خنده ام می گرفت از شنیدن نام “جنگ” ! تا آنجا که من می فهمم جنگ بین دو دسته ای است که با ابزار نظامی زورآزمایی می کنند تا شاید این گونه یکی بر دیگری غلبه کند . اما آنچه در غزه اتفاق افتاد هرگز اینگونه نبود. اینکه به آن “جنگ “می گفتند بیشتر شبیه جوک بود. شوخی بود.
همیشه آرزو می کردم کسی در “فلسطین” کشته نشود . آدمهای این گوشه از زمین هم حق صلح، حق آزادی، حق تعیین سرنوشت و اصلا “حق حیات ” داشته باشند .آرزو داشتم که مردم مظلوم آنجا به دور از منازعات سیاسی دولتها که هریک به نوعی منافع خود را در آنجا دنبال می کنند بتوانند برای خودشان تصمیم بگیرند.هیچ دولتی آنجا را وجه المنازعه خود با دیگران نکند. هیچ دولتی نخواهد از برافروختن آتش در آنجا منافع خود را به دست آورد. همه، همه اجازه دهند فلسطین آن طوری که هست خود را بنمایاند . اینها همه آرزوهای من برای فلسطین بودند و هستند.همیشه فکر می کردم اگر فلسطین آنطور که هست شناخته شود هیچ انسان آزاده ای نمی تواند از رنجی که بر مردم آنجا -به ناحق-روا می شود رنج نبرد.فکرها و آرزوهایی که البته همچنان در همان حد باقی مانده اند .
به دولتهای حامی فلسطینیان که نگاه می کنم دردم می گیرد . دولتهایی که عموما (اگر نگویم همه)دولتهایی ظالم و مردم ستیز و قدرت پرستند .بعد از خود می پرسم آیا این دولتها در دفاعی که به ظاهر از فلسطین می کنند صادقند ؟ اگر صادقند پس این همه ظلم و مردم ستیزی در درون قلمرو خود آنها چه چیزی را نشان می دهد ؟!فقط می شودخنده تلخی کرد.
فلسطین مظلوم است .روزگاری در دهه پنجاه و شصت میلادی دفاع از فلسطین نوعی ژست روشنفکری بود. واقعیت این است که دفاع از فلسطین نه یک ژست اسلامی ، نه یک ادای روشنفکری بلکه ضرورتی انسانی است . همانطور که هر سرزمین دیگری که بر مردم آنجا ظلم و ستمی روا شود مظلومند و شایسته حمایت و همدردی . مردم مظلوم در همه جا بی پناه و بی سلاحند . تفاوتی نمی کند در فلسطین باشند، یا چین، یا عراق، یا همین نزدیکتر ها !فلسطین به خودی خود موضوع و مساله نبوده و نیست. آنچه برای من اهمیت داشته و دارد فریاد برآوردن بر علیه ظلم است .”تفنگت را زمین بگذار” تفاوتی نمی کند در کجا فریاد زده شود ! هر جایی که ظلم باشد می شود خواند که ” اگر جان را خدا داده است /چرا باید تو بستانی؟”! چه تفاوتی دارد کجای این زمین کوچک چنین اتفاقی بیفتد ؟! نمی شود کسی مخالف ظلم باشد اما آنرا تقلیل دهد به حد و مرز مشخصی ! چه مقابله با ظلم حدود و ثغوری ندارد !کسی هم که می گوید نسبت به آنچه در فلسطین می گذرد دلش خون شده اما در جای دیگر بر خلاف آنچه ادعا دارد عمل می کند صادق نیست !هرگز صادق نیست ! حتی در دفاع از فلسطین هم صادق نیست .دردم می گیرد از این همه دوگانگی و بلکه صدگانگی !
امام خمینی به روشنی و درستی روز قدس را این گونه ترسیم می کند: “ روز قدس روزی نیست که فقط اختصاص به قدس داشته باشد،روز مقابله مستضعفین با مستکبرین است“
ما ایمان داریم به روزی که مستضعفان وارث این زمین خواهند بود و استکبار در تمام وجوه آن دیگر دیده نخواهد شد. به امید آن روز و در مقابله با مستکبران از هرنوع آن روان خواهیم بود .
فریاد!
آگوست 22, 2009 at 3:04 ب.ظ | In آه مظلوم | 16 Commentsیاد حرف یکی از دوستان افتادم که ظاهرا معتقد بود برای اثبات ادعا خوب است که کسی باتوم هم بخورد ! حالا من که باتوم را به جسمم که نه ولی به روح و آینده ام زدند خیالم راحت شده !خیالم راحت شد که من هم در امان نماندم ! منتظر می مانم تا چند روز آینده،عمق آنرا هم بفهمم که تا کجاها کشیده خواهد شد ! تا اینجا که ترکشهای مهرورزی “نظام ولایی” دلم را ویران کرده !
خدایا! بابت این ظلم آشکار تو را شکر گویم یا شکوه کنم ؟!
الهی و ربی من لی غیرک ؟!
فریاد رسی می خواهم !
______________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
آن “ویرانه” آغاز و این “ننگ” آخر !
آگوست 17, 2009 at 12:40 ق.ظ | In از دیگران, خاطرات | 10 Commentsآقای وحید خراسانی از مراجع صاحب اعتباری است که مجلس درسش در مسجد اعظم قم همیشه پر است و شلوغ .دو سه سال پیش شنیدم شیخ صادق لاریجانی داماد آقای وحید است.قاعدتا در زمانه ای ،شیخ صادق ،داماد آقای وحید شده که حضوری در قدرت نداشته است .چه اینکه آقای وحید چندان رابطه ای با حاکمان ندارد و کمابیش در قم معروف شده است به مراجعی که در سکوتند. تا جایی که من می دانم آقای خاتمی تنها رئیس جمهوری است که با آقای وحید در سالهای اولیه ریاست جمهوری اش صحبت کرد. دیداری که محمد علی ابطحی می گوید دو نفری به اتاقی رفتند و خصوصی صحبت کردند و در حالی بیرون آمدند که چشمهای هر دو نفر پر از اشک بود .آقای خاتمی در بازگشت به تهران و در جلسه هیات دولت پیشنهاد تعطیلی سوم جمادی الثانی را داد و تصویب شد . آقای وحید به همراه مرجع بزرگِ از دست رفته -آمیرزا جواد آقا تبریزی- همت بسیاری به خرج دادند برای هر چه بیشتر زنده کردن بزرگداشت شهادت حضرت زهرا .آنطور که آقای ابطحی نقل کرده آقای وحید پیشنهاد تعطیلی سوم جمادی الثانی را داده بودند .
در نقل قولی که منسوب به آقای وحید است گفته شده که ایشان به شیخ صادق درباره نسبت “رئیس قوه قضائیه” و “آخرت” هشدار داده اند .ریاستی که برای هاشمی شاهرودی به پایان رسید .هاشمی شاهرودی در بدو ریاست به گفته خودش “ویرانه” تحویل گرفت و در خاتمه اش دادگاهی را برگزار کرد که به گفته آیت الله مصطفی محقق داماد از قول یکی از مراجع “باعث ننگ قضای اسلامی ” بود و هست . آن ویرانه آغاز و این “ننگ ” آخر ! در قم هاشمی شاهرودی از مرتبت علمی قابل توجهی برخوداراست .و انصافا هم از شاگرد آیت الله محمد باقر صدر جز این انتظاری نبود ونیست . باری !در طول دوران ریاست هاشمی شاهرودی دو هاشمی شاهرودی نمود داشت . یکی با همان انتظاراتی که از آدم فاضلی چون او انتظار می رفت .با گفتاری عالمانه. و یکی هم رئیسی که گویی قدرتی نداشت یا اگر داشت از خود سلب مسئولیت می کرد !با سکوتی دردناک !
حالا شیخ صادق لاریجانی می خواهد جای هاشمی شاهرودی را بگیرد .شیخ صادق هرگز به لحاظ علمی در قم به جایگاه هاشمی شاهرودی نمی رسد . آقای هاشمی شاهرودی به عنوان فقیهی عالم در قم مورد احترام است . اما شیخ صادق هرگز اینگونه نبوده . گو اینکه شیخ صادق را به “فلسفه ” خاصه “فلسفه اخلاق” و “اصول فقه” می شناسند اما به عنوان “فقیه” کمتر شهرت دارد .آقای هاشمی شاهرودی با آن جایگاه به “ننگِ ” خاتم ، خاتمت بخشید به ریاستش و شیخ صادق اما با این جایگاه علمی، چه خواهد کرد ؟! بی جهت نیست که در نقل قولی منسوب به آقای وحید به او درباره این ریاست، زنهار داده شده است !
__________________________
در نقل قولی موثق شنیدم که در زمانه آقای خاتمی وقتی قرار شده که وزیر زن انتخاب کنند از جاهای مختلف پیغام فرستاده شده که “جواب حضرت زهرا را چه خواهد داد ؟”….آقای خاتمی هم دست نگه داشته !
__________________________
پروردگارا ! این گریه های گاه و بیگاه کی تمام می شود آخر ؟!
__________________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
بی ربط یا با ربط !
آگوست 3, 2009 at 1:19 ق.ظ | In تاریخ | 12 Comments-سال 1327 پهلوی دوم ترور شد.(ساختگی یا واقعی)بعد از آن حزب توده غیرقانونی اعلام شد و حال سران آنرا جا آوردند.اواخر مرداد 1332 آغاز برخورد با جبهه ملی شد.بعد از آن مصدق محاکمه شد و نزدیکترین یار او،حسین فاطمی، اعدام شد.
تجربه تاریخی ما می گوید گویی احزاب و تشکلها در نظر حاکمان،موی دماغ بوده اند. چرا ؟ چون توده های مردم منفردا و مستقلا قدرتی در برابر قدرت حاکم محسوب نمی شوند. همین توده ها اما زمانی که متشکل می شوند، سازمان می یابند و منسجم می شوند صاحب قدرت می شوند در جامعه مدنی و این ظاهرا چندان مقبول طبع حاکمان نیست .
-بعضی از کتابهایی که درباره تحولات سالهای 20 تا 57 نوشته شده را خوانده ام .هر کدام از آنها به انتخابات مجلس ملی سابق که می رسندفصل مشترکشان تاکید بر “تقلب” است . و درست هم ظاهرا می گویند.فضای اجتماعی آن سالها را که در نظر می گیرم و بعد نگاهی به نمایندگان منتخب می اندازم ،”تقلب” برایم مقبول می شود. قرار هم نیست در ادعای “تقلب”،آنها سند بیاورند. این طرف مقابل است که باید “امانتداری” اش را اثبات کند و رژیم سابق در اثبات آن درمی ماند .
-گروههای حاضر در انقلاب 57 متنوع و گونه گون بودند. در چهار دسته می شود جایشان داد. چپ، التقاطی، لیبرال،مذهبی.هنوز زمان زیادی از انقلاب 57 نگذشته بود که بخش مهمی از چپ ها راه خود را جدا کردند.فداییان(اقلیت) و پیکاری ها عمده ترین آنها بودند. و بعدها(سال62) حزب توده هم کنار گذاشته شد .التقاطی ها تا خرداد 1360 دودل مانده بودند و بعد از آن وارد فاز نظامی شدند و به بیراهه رفتند . دولت لیبرالها(که البته به معنای دقیق لیبرال نبودند)درقالب دولت موقت ، دولت مستعجل بود و بعد از استعفای دولت موقت آرام آرام و در گذر حوادثی که بعدها رخ داد از گردونه خارج شدند .تنها طیف مذهبی باقی ماند.در اواسط دهه 60 و با ادامه اختلافات در جامعه روحانیت مبارز، با تایید امام خمینی گروهی از روحانیون با عنوان “مجمع روحانیون مبارز” انشعاب کردند .در حالیکه تا قبل از 1368 طیف “مجمع روحانیون میارز” بر سرقدرت بودند اما پس از 1368 طیف “مجمع روحانیون مبارز”عملا وارد دوره فترت شد .1376 همه غافلگیر شدند. همه . سالهای بعد از آن و از درون همان طیف مذهبیِ آغاز انقلاب ،گروهها و احزاب دیگری نضج گرفتند…
آسیاب به نوبت .حالا نوبت آنهاست .
- انقلاب مخملی در جاهایی اتفاق افتاده که نظام حاکم در آنجا با “بحران مشروعیت ” مواجه بوده است.تاکید و ترس از انقلاب مخملی تاییدی است بر “بحران مشروعیت ” !
- جمع می شود اما چیزی حل نمی شود .
_____________________________
پروردگارا/گریه مکن/ درست می شود…
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد/دیده تر کن!
جولای 30, 2009 at 1:03 ق.ظ | In از دیگران | 8 Commentsدر یکی از روزهای بهار سال 1331 که نوجوانی 9ساله بودم، گروهی از طلبههای جوان و سیاسی از تهران عازم قم شده بودند تا با آیتالله بروجردی دیدار کنند. طلبهی جوانی که بعدها فهمیدم نواب صفوی بود سخنان تندی ایراد میکرد که هیچ چیز از آن در خاطرم نمانده است. بعدها خبردار شدم که نواب و یارانش قصد دیدار با آیتالله بروجردی را داشتند که ایشان آن ها را نپذیرفته بودند.
از پدرم شنیدم که چند روز بعد که اصحاب آیتالله بروجردی ، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسین حوزه (ظاهرا پدر آیتالله فاضل لنکرانی، مرجع معاصر) علت این رفتار را از آقای بروجردی سوال کرده و میپرسد چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟ ایشان در جواب میگویند: این آقایان میخواهند شاه را بردارند ولی امثال شما را به جای او بگذارند. شخص دیگری (ظاهرا مرحوم آیتالله کبیر) از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است میپرسد، مگر چه اشکالی دارد؟
آیتالله بروجردی در جواب میگویند: اشکال بزرگ این امر در این جا است که شاه با اسلحه توپ و تفنگ به جان مردم میافتد، با این اسلحه میشود مقابله کرد ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم میاندازید. با این اسلحه نمیتوان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته میشود.
[منبع: دکتر صادق طباطبایی - خاطرات سیاسی اجتماعی (1) - نشر عروج (وابسته به موسسه نشر و تنظیم آثار امام)- تهران - 1387 - صفحه 27 .
***
عمر حقیقت به سر شد،
عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق،
هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد،
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن!
جور مالک ، ظلم ارباب،
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می ناب،
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن،
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین،
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو ، سینه من،
پر شرر شد ، پر شرر شد
ملک الشعراء بهار
___________________________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
روزگار خوش کامنتی !
جولای 25, 2009 at 1:57 ق.ظ | In خاطرات | 8 Commentsکامنت ” مسالینا” کافی بود برای اینکه پرتاب بشم به اندرون آرشیو کامنتهای سابق دوستان !به ذهنم رسید همچین بدک نیس یه اشاره ای بشه به اون کامنتها . چرا هی ملت برن تک تک آرشیو کامنتها رو نگاه کنن و دور از چشم بقیه هی بخندن ؟هان ؟
چند تایی از کامنتها رو انتخاب کردم که برای خودم بیشتر از بقیه خنده دار بود . شاید بعضی از دوستانی که به اینجا سر می زنن این کامنتها رو ندیده باشن یا خیلی متوجه اونا نشن .ولی خب به نظرم کسی از خوندن این کامنتها ضرر نمی کنه .
خواستم کامنتها رو با اسم کامنت گذارنده بذارم اینجا ولی خب دیدم این چه کاریه آخه ؟ چرا همه کارها رو من باید انجام بدم ؟ خب خودتون یه خرده به مختون فشار بیارین ببینین می تونین حدس بزنین هر کدوم از این کامنتها مال کیه ؟! البت واضح و مبرهن است که بیشتر کامنت ها مال یه نفره ! اون یه نفر هم که عمرا معلوم نیس !!! بس که هی از این وبلاگ میره به اون وبلاگ ! کامنتهای پر ارزش ما رو هم با حذف وبلاگ اولش به باد داد ! یعنی اصلا فکرشو نکرد چقدر برای اون کامنتها زحمت کشیده شده ؟آخر زمون شده دیگه !ا…الان از یادآوری اون کامنتهای مرحوم یا مرحومه بغض راه گلومو بسته …کسی دستمال داره اینجا ؟ از اون عطری ها باشه لطفا !
***
برای جمع و جور کردن این کامنتها انصافا خیلی زحمت کشیدم . دستم درد نکنه .ولی خب می تونست خیلی بهتر از این بشه . ازقسمت زیادی از کامنتها مجبور شدم بگذرم چون خیلی طولانی می شد . فک کنم همینا رو بخونین مجبور می شین برین بقیه رو خودتون دوباره بخونین . همه زحمتها رو که من نباید بکشم ! بد عادت می شن ملت ! والا !
***
کامنتهایی با مضمون اینکه کامنت گذارنده آپ تشریف دارند :
-دختره خل سلام
من آپم.
-آپم اگه نیای می رم تو کاره خفه کردن
-راستی منم آپم.سر بزن شنگول می شم
-ببین من آپم…
هم اکنون نیاززمند یاری کامنتی شما هستیم.
بنیاد بیماریهای کامنتی
-سامیلیک
خانم بزرگ ما آپیدیم.اما لطفا به من سر نزن.
-من آپم.
دمت بره زیر تریلی به حق این ساعت اگه نیای و نظر نذاری
کامنت برای تشویق به آپ کردن:
-ببین دوست خوبم یه پیشنهاد برات دارم:
برو جلو بوق بزن.
-آدم غیرت داشته باشه بره کافی نت آپ کنه هم خوبه والا
-یه ضرب المثل قدیمی می گه:هر که آپش بیشتر برفش بیشتر
یا
به آپ تا دنیا به روت به آپه
یا
قطره قطره جمع گردد وانگهی یک آپ شود
کامنتهای خیلی جذاب ::دی
-حقیقتش رو بخوای من توی این دنیا یه گونی رسالت دارم.از جمله ی اونها سر به سر گذاشتن با معصومه ست به گونه ای که جز معصومه در بیاد
-هیچ خاطره ای برای من جذابتر از سرکار گذاشتن شماها نیست.
البته من امیدوارم روزی برسه که به ایده آلم تو دانشگاه برسم یعنی روزی که بتونم برا استاد سعیدی زیر پایی بگیرم بعد با مخ بیاد رو زمین
-از این که گفتی رفتیم در در دانشگاه و برف بازی کردیم و دل دوستان عزیزمان از اینکه در اون محل حاضر نبودندسوخت خیلی لذت بردم .
-اصلا معصومه کلهم ملسه برا آزار و اذیت.هیچ لذتی بالاتر از آزار معصومه روح منو شاد نمی کنه
پاسخ مشارالیها به کامنت فوق:
-گیر نده من رو اذیت نکنه روزش شب نمیشه!
حرف نداره بزنه . پای من رو میکشه وسط!
به جان زینب پایه ام کله اش رو همچین توی برف فرو بنماییم که اسم خودش رو هم یادش بره چه برسه به مردم آزاری !!
-من فکر می کنم ماهیتابه برات کمه نظرمثبتت نسبت به جفت پا چیه؟
-هیشکی دانشگاه نیست.کاش تو بودی می رفتیم تو سلف ترقه می زدیم.آخ می خندیدیم آخ می خندیدیم.
یاد آوری خاطرات :(یاد این وبلاگ یه گونی کود حیوونی بخیر…سوژه ای بود اسمش کلا !!)
- آخه از شما چه پنهون ما یه زمانی توی گاوداری کار می کردیم.چه دورانی بود.مخصوصا موقع هایی که این روده گاوهای بیچاره دچاره راه بندان می شد ما خیلی بهشون کمک می کردیم.میومدیم گونی گونی این کودا رو جمع می کردیم.من با هر کدوم از اون گونی کودها کلی خاطره دارم و نوستالژی می شم.ای خدا چه دورانی بود.
و این انتهای آرزو من برای کودهایی ست که در بلاتکلیفی مانده اند.زیرا کسی قدرشان را نمی داند.کسی نمی آید آنها را درگونی کند.کسی نمی آید آنها را نوازش کند.کسی نمی آید آنها را در آغوش کشد.آخر چرا؟؟؟چرا مردم انقدر سنگ دل شدن؟
آرزوی دیگرم برای تمام گاوهایی ست که هیچ وقت روده هایشان دچار راه بندان نشود.
واین برای من حقیقت محض است.
- من فقط توی راه خونه تا دانشگاه به مسائلی از قبیل:تاثیر کورکدیل های افریقایی بر میزان درجه حرارت زمین،بالا رفتن میزان گرینماین جو که باعث افسردگی شدید مورچه های پردار می شه.و آخرین و حساس ترین موضوعی که بهش می پردازم اینه که آیا نسل انسانها به اورانگوتان ها برمی گرده یا نه.
فقط همین.
- ای روزگار!
یادش بخیر اون روزا رو که می رفتم گاو داری.
ای روزگار.می بینی چه زود می گذره.
خب می دونی همون موقع ها بود که به خواص فوق العاده کود حیوانی(برعکس اسمش) پی بردم.
حالا هرچی من می گم شماها بگید نه.
کامنتهایی درباره وردپرس کبیر :
- به وردپرس بپیوندید تا رستگار شوید !!!
- بشتابید به آغوش وردپرس ! که خربزه آبه !(چقدر مرتبط بود این !!)
…
- سومندش که از من به کلیه نسوان و ضعفا یه جمله نصیحت
از اینگوش بشنو فواید ورد پرس
از اونگوش در کن فواید وردپرس
خیلی آشغاله
پاسخ کوبنده ای به کامنت فوق :
- اصلا همین که “مجاهد” در مورد وردپرس این جوری میگه نشون میده وردپرس چقدر خوبه !!
- بببین می دونی حافظ منظورش از این بیت چیه ؟
جهان وکارجهان جمله هیچ درهیچست
هزاربارمن این نکته کرده ایم تحقیق
جهان و کار جهان یعنی بلاگفا و کارای مزخرفه بلاگفا !! که گاهی اصلا بخش نظراتش بالا نمی یاد !!!
اما این بیت :
دریغ ودردکه تااین زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
در شرحی جدید بر غزلیات حافظ و در نتیجه نقد ادبی، محققان به این نکته غامض پی بردن که منظور از “رفیق” در این بیت چیزی جز” وردپرس” نمی تونه باشه !..و اینو از کرامات حافظ دونستن که تونسته تو اون زمان از ظهور پدیده ای مثه وردپرس خبر بده !
و این بیت :
به مأمنی رود غنیمت شمر وقت
که درکمین گه عمرندقاطعان طریق
یعنی هر چه زودتر به آغوش وردپرس بشتابید ! و گول راهزنهایی مثه بلاگفا رو نخورین !!!
حالا فهمیدین ؟! پس عبرت بگیرین ؟ پاشین بیاین وردپرس ! آغوش وردپرس به روی همه باز است ! نامحرم که نیس !
***
کامنت درباره خرده دعواهای دختر و پسری تا دلت بخواد داشتیما ! ولی خب امان از یک عدد استاد که ظاهرا باعث شد وبلاگ کود حیوونی منهدم بشه ! ولی برای خالی نبودن عریضه :
- یه دختر خانمیه تازه دیپلمش رو گرفته.خیلی با کمالاته،اصلا از هر ناخنش یه انگشت می باره،مدرک هنر در خانه و ملیله دوزیش رو هم تازه گرفته.تو خیاطی و گلدوزی هم حرف نداره.حالا هر کی مایله.هر کی خواهونه.دیگه خودتون می دونین.فقط طرف داره از دست میره ها.بدو که دیر شد.بدو بدو که از دست رفت.
بچه چرا نشسته؟مگه پسر دم بخت ندارین تو خونه؟
طرف ماشین هم داره ها!!!تازه اگه بچه خوبی باشه با ماشین می برتش پارک بهش بستنی می ده.
- ” 95 درصد از پسرها تعریف کردن ندارن “
می خوام این جمله رو ملکه ذهنم کنم.
پیشنهاد می کنم بقیه هم روزی شصت بار از روش بنویسن.بعد اونو شصت بار برای بقیه، هم یه شکل خواندن و هم به شکل پانتومیم و نمایش اجرا کنن.و در نهایت به همه دوستان مونث پیشنهاد کنن که در یک عملیات تروریستی همه ذکور را با هم در یک نقطه جمع کرده و سپس روی انها نفت ریخته و یک کبریت ناقابل حرامشان کنیم تا بشریت(اشاره به خانمها) از دست این موجودات خلاص شوند.
پاسخی فوق کوبنده و ویرانگر به کامنت فوق :
- با اجازه منم به جای “پسرا” از کلمه “دخترا” استفاده می کنم !! این جوری خیلی درست تر می شه !
ما که جرات همچین جسارتی به دوستان غیرتی رو نداریم و نداشتیم ! ولی مرحوم مجاهدت و متولد آذر( که به شدت مدافع حقوق زنان بودن) می گفتن “مسواکینا” !
- من غیرت دارم و اصلا خوشم نمیآید که یه نفر بیاد واسه رفیقم کامنت های طولانیو بلند بذاره ….این امتیاز فقط ماله مدیکو و بس….
مدیکو!
مدیکو:بله
مسالینا:وسایل شکنجه رو بیار
مدیکو :جا گذاشتم
***
این کامنت برای شاد کردن دل یک عدد استقلالی ه ! آخی ! دلم سوخت !آگاهان معتقدند که بقایای آخرین استقلالی رو به صورت فسیل های مربوط به دوره مزوزوئید کشف کردن !این یکی دو تایی هم که موندن از دست رفتن دیگه !ولی دلم روشن ه که سر به راه می شن ! آره !
- ما زور زدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما زور زدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی رو داری بابا.
حالا که شماها بعد از کلی که خودتون رو چلوندین و کلی نذر ونیاز و کلی زنجموره تونستین توی دقیقه ی 85گل مساوی رو بزنین.جایی اینو نگی ها بهت می خندن.
(ولی خودمونیما،موقعی که استقلال گل زد قیافت دیدنی بود.کاش ازت عکس گرقته بودم،اونوقت خوراک پست دفعه ی بعدیم جور بود.عکس تو رو مینداختم زیرش می نوشتم عکس یک عدد پرسپولیسه دماغ سوخته،لطفا نظر بدید.)
از اون گذشته،اگه تاریخ پر از سوتی و سولاخ پرسپولیس رو می شد.اونوقت اون 6 تا گلی که قبل از تولد تو خوردن در کنارش هیچ بود.
بله خانم.نمی دونی بدون
کامنت های غیرمرتبط:
- حالا که خوب ملتفت شدی من کاملا روی قول مردونم پایبند بودم بذار اشکامو پاک کنم.یه فین درست و حسابی هم بکنم که سبک شم بعد باهات حرف بزنم
- نمی دونم چرا مکانیسم بدنم کلهم متحول شده.بهش می گم می خوام گریه کنم یه کاری می کنه که خندم بگیره.نه یه خنده ی معمولی ها!!! از این خنده های قاه قاهی.
می گم چطوره به اون سه تا اوس مشنگ بگیم که به جای این همه خنده یه روز همه گریه کنیم.
- در ضمن گول این ممد رو نخور.
دروغ می گه که لینک می کنه.از سادگی چند تا انسان معصوم سواستفاده می کنه.
اصلا روشش اینه ها.
چند وقته دیگه هم سر و کله این اسمارتیز پیدا می شه تا دلت بخواد برات جناب جناب می کنه و یه خورده هچل هفت به هم می بافه و می گه لینک هستی از این حرفا
- یه نفر از دهات وصل میشه و احتمالا خطشون از این گازوئیلیهاست که با “هندل” روشن میشه و شکر خدا هیچ وقتم راه نمی افته!..
- حقیقتش رو بخواین نوه ی عمه ی دایی بابام گردنش لای در اتوبوس گیر کرده و ما هم یه خورده دست و بالمون بستس،اینه که مزاحم شما شدیم.آخه منابع موثق هم اعلام کردن که شما جدیدا از خجالت یه تراول 50 تومنی در اومدی و خوردش کردی.ما هم گفتیم تا خرجش نکردی مزاحمتون شیم.حقیقتش ما حال و حوصله نجات دادن نوه ی عمه دایی بابامون رو نداریم فقط می خوایم با این پول یه اره برقی کرایه کنیم و سر این بابا رو قطع کنیم.حالا اگه احیانا پولی چیزی تو دست و بالت از اون 50 تومنی مونده بود ما رو هم بی خبر نذار که حداقل به زور ازت یه مبلغی بگیریم.
******************
همه اینهایی که خوندی در راستای این کامنت بود :
- در راستای پیشنهاد برخی دوستان مبنی بر شاد نوشتن می خواستم پیشنهاد کنم بی زحمت یه کم قر دار بنویس آدم می آد تو وبلاگت حال بیاد
اگه قر دار نبودن که به من ربطی نداره. برین یقه اونایی رو بگیرین که این کامنتها رو تولید کردن ولی اگه زیادی قر دار بود بالا غیرتا مراعات زن و بچه رو بکنین که از اینجا رد می شن .بگذریم از اینکه ممکنه ییهو رگ غیرت یه نفر -که احتمالا با خوندن اینا غیرتش دچار حس نوستالوژیک می شه- بزنه بالا !از من گفتن بود. حذر کنید . قرها رو نگه دارید برای جای دیگه ! والا !
_____________________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
بههوس راست نیایدبه تمنی نشود/اندر این راه بسی خون جگر باید خورد
جولای 13, 2009 at 12:32 ق.ظ | In حرف دلم | 10 Commentsدوستی داشتم و دارم که اولین بار به محض دیدنش حاضر بودم قسم بخورم از آن تیپ آدمهایی است که تفکراتی افراطی دارد و احیانا از آن دسته ای است که دستشان بدجوری به چماق می چسبد .بعدها متوجه شدم اینگونه نبوده و نیست . فعال سیاسی بود و خودش را “اصولگرا” می دانست اما هیچ وقت خودش را غلام حلقه به گوش آنها نمی دانست .گاهی اوقات حرفهایی می زد و انتقاداتی می کرد که به نظرم سوی روشن ذهنش را بیشتر نشان می داد .همین ها بود که ما را به هم نزدیک کرد . در انتخابات اخیر در قالب اصولگرایان حامی میرحسین در ستاد مرکزی میرحسین در تهران حاضر بود .من خیلی دیر خبردار شدم که شب بعد از انتخابات ریخته بودند و هر کسی را که در ستاد مرکزی بوده گرفته اند و برده اند و از قضا دوست من هم جزو دستگیر شدگان بوده .در یکی از امتحانات مشترک دیدمش . داغان بود و پریشان . فرصت نشد که باهاش صحبت کنم .از دوستان مشترک احوالش را جویا شدم . دو شبی در اوین مانده بوده . و ناباورانه آن دوشب را گذرانده . هرگز باورش نمی شده که روزی روی زندان راببیند.ظاهرا به خاطر سوابقی که داشته زود آزادش کرده اند و دوستان دیگرش را که همزمان با او گرفته بودند در بند نگه داشته اند .دوست نداشت درباره آن دو شب حتی حرفی بزند .شاید اگر حرفی می زد فقط فحش بود !
***
در همین وبلاگ یادداشتی نوشته بودم با عنوان ” آنچه از خاتمی می خواهم” . خانم “سمیه توحیدلو” کامنت کوتاهی گذاشت برای آن یادداشت و بعد هم لینک داد به آن . یکی از بازداشتی های اخیر که دست کم بیست روز است در زندان مانده همین خانم “توحیدلو” نویسنده وبلاگ “بر ساحل سلامت” است .بعد از بازداشت، وبلاگش انگار به لطف برادران به هوا رفته ! به صورت دائمی که نه ولی کم و بیش وبلاگش را می خواندم . انصافی که در نوشته هایش بود برایم جالب بود.به احترام همان کامنتی که برایم گذاشته بود بی مناسبت ندیدم که یادی کنم از او . و اینکه لحظه لحظه دعا می کنم برای رهیدنش از بند !خانم توحیدلو دانشجوی دکترای جامعه شناسی است .

***
از “محسن امین زاده” در این وبلاگ قبلا اسم برده بودم و گزارش سخنرانی ای که در دانشگاه ما داشت را اینجا آورده بودم .حالا محسن امین زاده گرفتار زندان شده و به همین خاطر دوست دارم ازاو هم یادی کنم ! آقای امین زاده برای آزادی ات و آزادی دیگر اسیران زندان دعا می کنم . او البته در زندان کوچکتری هست و ما در زندان بزرگتری. باری ! برای رها شدنش از زندان کوچکتر دعا می کنم .
برای “محمد قوچانی” که خواننده نوشته هایش بوده ام و دوستشان داشته ام . برای “محمد علی ابطحی” که می دانم چند نفری که به اینجا سر می زنند این روزها بیش از بقیه نگران او هستند .برای “احمد زیدآبادی” که یک بار اسم او را هم در این وبلاگ آورده ام . برای تک تک بی نام و نشانهایی که در این اوضاع روانه زندان شدند و این روزها بیش از بقیه نگران آنهایم .اللهم فک کل اسیر.
***
من نیز خودم را در زندان می بینم . مهم نیست که در زندان واقعی باشم یا نه ! مهم این است که تعداد بسیار زیادی از کسانی که این روزها درگیر زندان و پروژه اعتراف گیری هستند مورد احترام من بودند و هستند . بخش زیادی از حرفهای آنها حرفهای من هم بوده و هست . پس پر بیراه نیست که خودم را در زندان بدانم .ای بسا که پیام صاحبان قدرت نیز همین بوده ! که ای کسانیکه چون اینان فکر می کنید، بدانید که اگر بمانید بر آن حرفها جایتان در زندان است !
***
در آن روزهای پر از خشم ، کاریکاتوری را اینجا گذاشتم که مورد قبول دوستان عزیز اینجا نبود . برداشتمش. ولی هر بار بیشتر انتظار کشیدم که دوستان معترض از کامنتی که در همان یادداشت گذاشته شد حرفی بزنند که به نظرمن صدها بار بدتر بود از آن کاریکاتور! کامنتی که ابراز خوشحالی کرده بود از زندانی شدن عده ای ! کامنتی که خشونتی را در درون خود داشت که مرا بی اندازه ترساند . چگونه می شود کسی از زندانی شدن انسانی به خاطر حرفها یا فعالیت سیاسی اش و یا نقد کردن قدرت ،خوشحال باشد و آنها را ایجاد کننده “آشوب” بداند؟!ای عجب از این گردش ناموزون روزگار !
______________________________
نامه پر سوزو دردآور زینب حجاریان به مراجع را که خواندم باز پر شدم از اشک . خدایا چرا ؟!
______________________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
این روزهای ناساز !
جولای 12, 2009 at 12:13 ق.ظ | In خشمگینانه | 4 Commentsخاله دوست داشتنی ام آمده بود پیشمان . در این روزهای ناساز و بی ریخت آمدن خاله ام بهترین اتفاقی بود که پیش آمد. همراه خاله ام رفتیم اصفهان و بعد هم سر از شمال درآوردیم. در نمک آبرود نگاههای بی اندازه سنگین آدمهایی که آنجا بودند بیش از قبل خاطرم را آزرده کرد ولی یک لحظه نشد که به این نگاههای سنگین ، حق ندهم . حق دارند. به خدا حق دارند.ما را که با ظاهرمتفاوتمان می دیدند نگاههای پر از سوالی می شدند که دست کم من برای هیچ کدام آنها جوابی نداشتم و ندارم . کاش می فهمیدند که من هم این روزها پر از اشک بودم .حتی اگر با همان نگاههای سنگین بیشتر نگاه می کردند درد مانده در دلم را شاید می توانستند ببینند.
***
در جاده چالوس خیلی از کسانی را دیدم که دستهایشان را به علامت V از پنجره ماشین بیرون آورده بودند و به یکدیگر نشان می دادند . بعضی ها هم مچ بند سبزی داشتند و دستهایشان را تا جایی که می توانستند بالا برده بودند.دیدن این وضعیت منی را که معمولا دوری می کنم از این طور کارها وادار کرد که با آنها همراهی کنم و من هم چنین کنم .شاید چون احساس کردم اگر همراهشان شوم امید بیشتری پیدا می کنند و می بینند که بیشمارند و بیشتر و بیشترباور می کنند که “ما هستیم ” !
در راه برگشت باز هم اوضاع همان بود که در راهِ رفت !شاید حتی تعداد دستهای رو به آسمان بیشتر هم شده بود . بعضی از ماشین ها هم پارچه سبزی بسته بودند .اواسط جاده بود ؛ کمی بعد از تونل کندوان، یکی از آن جاهایی که پیچ 180 درجه دارد و ماشین ها ناگزیر می شوند که سرعتشان را کم کنند .از دور دیدم که کسی کنار جاده ایستاده با تابلویی که به نشانه “ایست” در دستش بود . ما رد شدیم و آن طرف پیچ چندین لباس شخصی پوش با ظاهری مذهبی ایستاده بودند. دست یکی بی سیم و دیگری تفنگ . ماشینهایی که بهشان “ایست” داده شده بود آنجا نگه می داشتند . رد که شدیم سرم را به عقب برگرداندم ودیدم ماشینی که پارچه سبزی داشت را نگه داشتند . جوانک لباس شخصی پوش دستش را برد به سمت پارچه سبز ! نگاهم را برگرداندم رو به سوی جلو و یکبار دیگر اتفاقاتی را که در این روزها افتاده مرور کردم و آهسته گریه کردم .
***
نمی گویم جایتان در شمال خالی بود چون لذتی نداشت برایم . حتی اگر کمی هم خوش گذشت تلفنی که امروز بهم شد کافی بود برای اینکه حالا بهت زده باشم و احساس حیرت و حتی ترس همه وجودم را فرا گرفته باشد.
________________________________
برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد
________________________________
پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

