امشب !

دسامبر 27, 2009 at 2:27 ق.ظ | In سنت | 5 Comments

صبح تاسوعا  مثل این چند سال، روضه آقای وحید بودم .مثل همیشه روضه خوب و با صفایی داشتن . آقای وحید این روزها قم نیستن. شنیدم ایام محرم مشهد هستن .شیخ صادق لاریجانی هم بود. نمی دونم چه جوری اونجا نشسته بود در حالیکه کلی آدم این شبها رو تو زندان دارن می گذرونن !ولی  به چه جرمی ؟! شب عاشورا هم رفته بودم روضه مجمع مدرسین و محققین قم. شب هفتم درگذشت مرحوم آقای منتظری هم بود. آقای خلج منبربود. خیلی هم خوب صحبت کرد.از مرگ و تفاوتش بین انسانهای مختلف صحبت کرد.حرفهای دیگه ای هم گفت .مثل جبر و اختیار از نگاه عرفان .چند نفر از اساتید دانشگاه مفید هم بودند.خدا رو شکر دکتر ادیب آزاد شده.ظاهرا شب قبل اونجا هم اومده . من خیلی از صحبتهاش درباره نهج البلاغه تو دانشگاه مفید استفاده کردم .چند باری باهاش هم صحبت شده بودم . روز تشییع مرحوم آقای منتظری  دیدمش و سلام و علیکی کردیم. خیلی غصه دار بود. تو مراسم ختم مرحوم آقای منتظری تو اصفهان برای چندین ساعت اسیر شده بود.عجیب آدم دوست داشتنی، خوش صحبت  و فاضلی ه !آقای خلج داستان نافع بن هلال رو گفت که چطور  بعد از اون قضیه که امام حسین به همه اعلام می کنن بیعتشون رو برداشتن باز وقتی نافع با امام حسین شب عاشورا تنها شده بود امام حسین یه بار دیگه خصوصی بهش می گن نافع من بیعتم رو از تو برداشتم ! برو !…و نافع انگار که ناراحت شده باشه می گه کجا برم ؟…واقعا اون کسایی که موندن آدمهای خوشبختی بودن. مهم هم اینه که از سر معرفت مونده بودن. می دونستن که اگه بمونن نه به قدرت می رسن و نه به ثروت و شهرت .چیزی جز از دست دادن حیات دنیایی انتظارشون رو نمی کشه .هر جور که حساب کنی می بینی با حساب و کتاب دنیایی خیلی کار درستی به نظر نمی اومد که بمونن . ادعا کردنش آسونه ولی خیلی آدم باید خودساخته باشه که این جور پای کار بمونه . عجیب نیس که امام حسین در موردشون می گن من بهتر از یاران خودم سراغ ندارم .خیلی یادمرحوم آقای منتظری بودم .تو مجلس هم ازش یاد کردند.

مجلس که تموم شد، محمد گفت خوبه که نریختن اینجا !!! بعد شنیدم پریدن به جماران . لابد دیگه وقت نداشتن به جای دیگه بپرن!

***

یه اس ام اس برام اومد به این مضمون :

چه کراست گوشی که به جای فریاد آزادی خواهی حسین، فریاد العطش می شنود!

***

امشب امام حسین(ع) زمزمه می کند :

یا دهر اف لک من خلیل/کم لک بالاشراق و الاصیل/من صاحب او طالب قتیل/و الدهر لا یقنع بالبدیل/و انما الامر الی الجلیل/و کل حی سالک سبیل

ای دنیا! اف بر دوستی تو که بسیار از دوستان و خواستارانت را سپیده دمان و شامگاهان به کشتن می دهی و هرگز به بدیل آنان قناعت نمی ورزی.همانا کارها را به خدای بزرگ واگذارده و هر زنده ای رهرویِ ناگزیر این راه است.

اما فردا هم ابالفضل العباس (ع) درعلقمه اینگونه زبان حال می خواند :

یا نفس من بعد الحسین هونی/و بعده لاکنت ان تکونی/هذا الحسین وارد المنون/و تشربین بارد المعین/تالله ما هذا فعال دینی

یا حسین!

***

دعاگوی همه دوستان اینجا بودم و هستم و به یادتون.

التماس دعا.

چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد*

دسامبر 25, 2009 at 2:35 ق.ظ | In آه مظلوم, حرف دلم | 4 Comments

ساعت 9:49 دقیقه صبح یکشنبه 29 آذر 1388یک اس ام اس برای ویران شدنم کافی بود!چه روز بدشگونی در حافظه ام ثبت شد ! سر کلاس وقتی اس ام اس را دیدم دیگر چیزی از حرفهای استاد نشنیدم ! آنچنان ضربان قلبم تند می زد که فکر می کردم الان است قلبم از کار بایستد! جواب اس ام اس را با بهت دادم و گفتم باور نمی کنم .آخر این سالها زیاد از این حرفها شایعه درست کرده بودند.دوست داشتند دیگر نباشد.سابقه طولانی مجاهدت پیرمرد، انگار کسانی را که نمی دانند مجاهدت یعنی چه آزارمی داد. پیرمرد مجاهد ما را دوست نداشتند. اخلاق مداری و ثبات قدم پیرمرد بر سر آرمانهایش موی دماغشان شده بود.وقتی منتظر جواب این ناباوری بودم آرزو می کردم، التماس می کردم از خدا که درست نباشد .شایعه باشد. جواب آمد که موثق است .ویران شدم.

یک دور در ذهنم همه آنچه از علامه مجاهد،فقیه متاله داشتم مرور کردم .دلتنگش شدم.با خودم دعوا کردم که چرا این سالها برسر یک سری ملاحظات مزخرف سیاسی-که هیچ اندر هیچند- از محضرش استفاده نکردم. آن هم ازمحضرعلامه ای که حالا احساس می کردم بیش از هر کسی دوستش داشته ام.این فکرها خیلی زود جای خودش را به غمی بزرگ داد.احساس کردم چیزی دارد گلویم را می فشارد.زنگ زدم به همان دوستی که خبر داده بود. سکوت او و اشکهای روان من ! و حرفهایی که با اشکهایم درآمیخته بود با صدایی لرزان !پیرمرد خوب ما کجا رفت آخر ؟ آن هم بی سر و صدا؟!

آشیخ حسینعلی برای من تفسیر عملی نهج البلاغه بود. هر وقت می خواستم بفهمم اینکه امیرالمومنین فرمود قدرت نزد من از آب بینی بزی پست تر است یعنی چه به آشیخ حسینعلی نگاه می کردم .آشیخ حسینعلی از آن مراجعی بود که عبایش به وسعت همه جهان تشیع گسترده شده بود.ملجأ و پناهگاه بی پناهان بود. از هر کجا که بودند.هنوز بیتش مثل مراجع سلف باقی مانده بود.درب بیت به روی همه باز بود و فریاد دادخواهی همه در آنجا شنیده می شد.هر چند خودش کم زجر ندید و درد نکشید اما هیچگاه باعث نشد درد دیگران را فراموش کند.حتی از حقوق آنانی دفاع کرد که فرزند خود او را کشته بودند! مردانگی تا کجا ! اخلاق و اخلاقی زیستن تا کجا آخر ؟! پیرمرد آخر به این فکر نکرده بود که بگذارد ما هم به گرد پایش برسیم ؟!

او به راستی حجت مسلمانی ما بود…ثابت کرد می شود مسلمان بود و از حقوق دیگران هم دفاع کرد.دیگرانی که حتی فرزندعزیزی را کشته اند. می شود مسلمان بود و صدای مخالف را هم شنید. می شود مسلمان بود و از حقوق مردم دفاع کرد. حقوق مردم را به رسمیت شناخت و در مقابل این حقوق سر تعظیم فرو آورد و بر سر آن فداکاری کرد.

من نمی دانم “ساده لوح” یعنی چه !ولی اگر اخلاقی زیستن در دنیای سیاست به معنای ساده لوح بودن است من همه ساده لوح های تاریخ را دوست دارم.من نمی توانم . ولی اگر می شد دوست داشتم من هم ساده لوح باشم.اسطوره های تاریخی من همه ساده لوحند!

با خودم فکر می کردم این حیات طیبه یعنی چه ؟ آشیخ حسینعلی حیات طیبه را برای من معنا کرد.زندگی اش بی نظیر بود.خودش دوست داشتنی. بودنش مایه قوت قلب.احدی ندیده و نشنیده حتی  در مورد آنانکه به او بدی کردند زبان به درشتی بگشاید. بین همه صفاتی که به آشیخ می گفتند “علامه مجاهد” را از همه درست تر می دانستم و می دانم .آشیخ حسینعلی جامع معقول و منقول بود.از اساطین فقه بود. به درستی شیخ الفقهاء می گفتندش. فلسفه را استاد بود.در کلام چیره دست و ماهر بود.فقیه،متکلم و فیلسوف هر کدام بخشی ازآنچه او بود را به ما نشان می دادند اما اینها همه واقعیت او نبودند. او  قبل از این هر سه، مرد اخلاق عملی بود.بزرگی که اخلاقی آغاز کرد،ادامه داد وتمام کرد تا بشود در موردش با اطمینان گفت عاش سعیدا و مات سعیدا. آشیخ حسینعلی به مجاهدت درس مجاهدت داد .به راستی علامه ای مجاهد بود. سالها و بلکه قرنها باید بگذرد تا چون اویی بار دیگر زاده شود.

خوشابه حال دشمنانش! می توانند مطمئن باشند هر آنچه غیبت کردند، دروغ گفتند، پرده ها دریدند، هتاکی ها کردند، مزاحمتها ایجاد کردند، سختی ها و شدائد سنگین بر او تحمیل کردند،محدودیتهای ناروا ایجاد کردند…همه و همه را آشیخ حسینعلی  در این دنیا گذاشته و رفته است.آخر آشیخ حسینعلی مرد اخلاق عملی بود.

***

یکشنبه بعد از ظهر همراه دو دوست عزیز راه افتادیم به سمت قم .رفتیم حرم و زیارت حضرت معصومه ! در حرم به یاد عزیز سفر کرده بودم.بعد از زیارت بلافاصله به سمت بیت حرکت کردیم. تا آن شب هیچ جنازه ای ندیده بودم !وقتی وارد بیت شدیم به طرف حیات محقر بیت رفتیم که پیکرآیت الله را آنجا گذاشته بودند و چه مظلومانه عده ای از دوستدارنش آنجا جمع شده بودند و در حیرتی وصف ناشدنی در خود فرو رفته بودند.بعضی ها هم آرام آرام و در سکوت اشک می ریختند.من اما اشکهایم این بار خشکیده بودند.صبح اشکهایم پشت تلفن امانم را بریده بودند،آن موقع اما یکسره بهت بودم… یکپارچه ناباوری…دلم نیامد نگاهی به صورت مظلومانه آیت الله بیندازم. یاد نقلهایی می افتادم که از خوش مشربی و طبع طنز آیت الله شنیده بودم.آیت اللهی که می گفتند برای صحبت کردن با او نیازی به ترسیدن نبود! حاجتی نبود که در هراس این باشی که آیا  احترامش را حفظ کردی ؟ آخوندی که اخلاق آخوندی نداشت !همه می گفتند و می گویند صمیمی بود و دست یافتنی ! دوست داشتم آن لحظات بلند می شد و لبخندی به فرزند کوچک عزادارش می زد و نشان می داد همه آنچه از آن صبح بدشگون آغاز شده ،وهم و گمانی بیش نبوده و من آن وقت او را بی درنگ غرق بوسه می کردم.بی آنکه نگاهم به چهره مظلومانه اش بیفتد نگاهی به پیکرِ حالا بی جانش کردم که چون کودکی تازه متولد شده و پاک آرمیده بود.پاکِ پاک !آرامِ آرام !

در آن لحظات ناگاه به فکر همسرفداکار و زجر دیده اش افتادم که در این سالها چگونه بی آنکه نامی از او در میان باشد دردکشیده و زجر دیده!در ایام اسارت، تبعید و بعدها در روزهای عسرت و حصر پا به پای آشیخ حسینعلی آمده این شیرزن !رحمت خدا بر او باد.

***

در آن روز پرشکوهِ پر غصه و در میان فریادهای “منتظری مظلوم آزادی ات مبارک” و “یا حضرت معصومه منتظری مظلومه ” همه اش فکر می کردم آشیخ حسینعلی کفاره کدامین گناه ناکرده را با عمری مجاهدت پس داد؟

_________________________________

در این روزهای خردکننده، غم و درد کم بود که بازداشت دکتر ادیب مرا بیچاره کرده ! چه نازنین مردی را ناجوانمردان گرفته اند !

_________________________________

*عنوان از اشعار مرحوم اخوان ثالث است که در یادداشت قبل هم آمده.

ببینم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روی دشمن هم

دسامبر 20, 2009 at 1:50 ب.ظ | In آه مظلوم, حرف دلم | 5 Comments

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

در این محرومی و عریانی پاییز

بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش خوان نیز

چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد

نمی خواهم ، نمی آید مرا باور

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

بسی پیغامها، سوگندها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار

تو را هم با تو سوگند، آی

مکن ، مپسند این ، مگذار

مبادا راست باشد این خبر زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نیک و نیکی ، هرچه اشک گرم و آه سرد

تو کاری کن نباشد راست

همین تنها تو میدانی چه باید کرد

نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست

تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده ماندست او

و ببینم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روی دشمن هم

و ببینم باز

گشوده در بروی دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او …

الا با هرچه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نباتست از تو

سپهر و آن همه اختر

زمین و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا

جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو

سلام دردمندی هست

و سوگندی و زنهاری

الا با هرچه هست کائنات از تو

به تو سوگند

دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن

و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را

مبادا راست باشد این خبر، زنهار

مکن ، مپسند این ، مگذار

ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست

همین یکبار می خواهد

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا به حق هرچه مردانند

ببین یک مرد می گرید

چه سود اما دریغ و درد

در این تاریکنای کور بی روزن

در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است

همه دارایی ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست

*مرحوم اخوان ثالث

_________________________________

چشمان سرخ شده…اشكهاي ريخته شده.. دل پردردم …همه گواهي مي دهند به غمي كه بار آنرا كوهها نتوانند كشيد.

اذا مات العالم ثلم في الاسلام ثلمة لا يسدها شيء.

پروردگارا !او غرق در رحمت واسعه توست …ما را درياب !

______

اين يادداشت حتما ادامه خواهد داشت…

غربت غدیر!

دسامبر 8, 2009 at 2:02 ب.ظ | In دین, سنت | 18 Comments

دوستی داشتم که در جمع دوستان دیگر هنوز حرفی از گفتگو و مفاهمه با اهل سنت نشده بود رگهای گردنش می زد بالا و آنچنان پرحرارت می شد که دیگر جای صحبتی را باقی نمی گذارد.گویی خود را در میدان نبردی احساس می کرد که لازم است برای نشان دادن ارداتش به “ولایت”  منکر هر گونه صحبتی در این باره شود.اعتقاد داشت گفتگو میان شیعه و سنی یعنی دست برداشتن شیعه از اصولش!و این همه را خلاصه می کرد در ماجرای سقیفه و باقی حواشی آن! من هم باوجود آنکه همان روزها هم حس می کردم این برخوردها و به اصطلاح داغ کردنها نمی تواند حظی از حقیقت داشته باشد اما از ترس متهم شدن به بی معرفتی نسبت به “ولایت” مجبور می شدم احتیاط کنم.شاید همه فکر می کردیم شیعه یعنی ماجرای سقیفه و به اصطلاح حب و بغض و دیگر هیچ !شیعه را بعدها طور دیگری هم شناختم.شیعه را در سیره امیرالمومنین (ع) در ایام فترت و خلافت سعی کردم بشناسم.مصائب پیش آمده در راه عدالتخواهی حسین(ع) در کربلا  دلم را پرغصه کرد.آن گاه که تاریخ شیعه و اندیشه شیعه را نگاهکی انداختم دلم بیشتر دلبسته اندیشه و رفتار امام صادق(ع) شد. در زمانه غیبت امام اما عدالت محور باقی ماندن اندیشه شیعه باعث افتخارم شد.اینکه همواره شیعه به دنبال ترسیم نظامی آرمانی بوده است که در آن وعده های خواستنی همه محقق شده اند دلم را قرص می کرد به روزی که این همه جلوی چشمان نه فقط شیعیان که فردفرد آدمها جلوه گری و دلربایی خواهد کرد.

از میان این همه آنچه بیش از هر مبنای دیگری قند توی دلم آب می کرد اعتقاد شیعه به “حسن و قبح عقلی” بود.مبنایی که شیعه به همراه معتزله در مقابل اشاعره -که به “حسن و قبح شرعی” اعتقاد دارند- به آن معتقد بود.اینکه حسن “عدالت” و قبح “ظلم” را عقل مستقلا و بدون دلیل شرعی دیگری می فهمد مرا مفتخر می کرد به شیعه بودن!اینکه عدالت حتی اصل مقدمی است نسبت به شریعت مرا به وجد می آورد!وقتی ما درباره خداوند هم قائل هستیم به اینکه عقل درک می کند که خداوند بایستی”عادلانه”برخورد کند و ظلم براو قبیح است ،در بقیه موارد تکلیف معلوم است.و حال آنکه در مقابل اشاعره معتقد بودند هر آنچه خداوند انجام دهد عدل است ! مثلا می تواند حتی انسانی  را که تمام عمر عامل به اوامر بوده و نسبت به نواهی کف نفس کرده به دوزخ بیندازد!فعل خالق را چه به مخلوق؟!مگر دست خداوند بسته است ؟اینکه امامیه و معتزله می گویند خداوند بایستی عادلانه برخورد کند و این عدل را عقل مستقل می فهمد به معنای نادیده انگاشتن فعال مایشاء بودن خداوند است!حال آنکه امامیه با افتخار می گوید اینکه ما می گوییم عقل لزوم رفتار عادلانه خداوند را می فهمد نه به معنای بسته شدن دست خداوند که به مفهوم درک این مساله است که به دوزخ افکندن انسان صالح از خداوند سر نخواهد زد !عقل مستقلا این معنا را می فهمد.و چنین نگرشی راه را باز می کرد برای ملاک قرار دادن “چگونگی”!اینکه فعل چه کسی است اهمیت ندارد بلکه چگونگی آن اصالت دارد و این را عقل مستقلا درک می کند.باری درباره معصومین(ع) از این رو که-فارغ از مباحث پیرامون اینها- دو اصل “عصمت” و “علم” به ایشان ضمیمه می شود می توان یقین کرد که هر فعل آنها عادلانه است !با وجود چنین مبنایی می شود انتظار داشت که اندیشه شیعه در طول تاریخ “عدالت محور”باشد و نقش ویژای را به عقل دهد.اگر چه این مبنا در “فقه” یا نمود نداشته یا خیلی کم بوده است.امروز اما سوگمندانه این “عدالت محور”ی گویی تبدیل شد به “امنیت محور”ی اشعری !و آنان که چنین کردند به احتمال به این فکر نکرده اند که حالا چگونه می شود قیام حسین(ع) را توجیه کرد؟و آیا گفته بعضی از اهل سنت را تصدیق می کنند که حسین(ع) امنیت جامعه اسلامی رابه هم زد و … ! آه !

***

استقلال نهاد دین از قدرت سیاسی درذهن من همواره افتخاردیگری برای شیعه بود.اگر نهاد افتاء در میان اهل سنت وابسته به نظام سیاسی بوده در شیعه اما “مرجعیت” همواره استقلال خود را از قدرت حفظ کرده بود امروز اما به باورمن آرام آرام راهی آغاز شده که این دو در هم ادغام شوند و یک گام دیگر به نظام سیاسی اهل سنت نزدیک شود !اینکه “مرجعیت” در میان شیعیان و تعیین مصداق یا مصادیق آن از پایین به بالا بوده افتخار بی بدیل شیعه است و امروز وقتی از بالا به پایین می شود و حتی نهادی سیاسی عهده دار تعیین مصادیق می شود دیگر چه جای افتخاری باقی می ماند؟

***

وقتی نهاد دین مستقل از قدرت شکل بگیرد طبیعتا مکانهای مرتبط با آن مانند مساجد هم استقلال خواهند داشت.امروز اما از استقلال مساجد هیچ نمانده! حتی باید برای برگزاری مراسمی مذهبی کسب اجازه کنند و این همانی است که مساجد اهل سنت(تا جایی که من می دانم) اسیر آنند !

نمونه هایی از این دست بسیارند.مثل قائل بودن شیعه به خطاپذیری فهم مجتهدان (مخطئه) در مقابل اعتقاد اشعریون به تصویب و اصابت رای مجتهد به واقع! (مصوبه)

***

حالا شیعه مانده و بربادرفتن یا کمرنگ شدن بسیاری از مبانی و اصولی که برای من باعث سربلندی بودند! سنتی پرشکوه. سنتی شیعی که حالا کم کم به همان راهی می رود که اهل سنت رفته اند. آن هم در اندیشه قدیم اهل سنت! اندیشه جدید اهل سنت اما حرفهای تازه ای برای گفتن دارد.چنین مباد که اندیشه پرشکوه شیعی این چنین در راهی بیفتد که زمانی فرسنگ ها از آن دور بوده است تا وقتی غدیر می آید بشود غربت غدیر را بیش از هرزمان دیگر لمس کرد !حالا دوست دارم آن دوستم رابار دیگر ببینم تا ازاو بپرسم آیا با این اوصاف هنوز هم رگ گردنش باد می کند یا شیعه را تنها فرو می کاهد به سقیفه و حب و بغض ؟!

به همین سادگی!

نوامبر 27, 2009 at 2:08 ق.ظ | In از دیگران | 16 Comments

“وارد مغازه باریک و لاغر ابمیوه فروشی شدم. دو پسر جوان در ان کار می کردند. گفتم که همان معجونی را می خواهم که دوستم اینجا خورده و نامش را نمی دانم. نشانی هایش را دادم و انها فهمیدند کدام است. بادستپاچگی از من می پرسیدند که دوستم خوشش امده یا نه؟ گفتم حضور من در اینجا دلیل براین است که خوشش امده

روی صندلی کوچک در راهرو تنگ نشستم. مردم بیرون با دیدن من به این ابمیوه فروشی فقیرانه اعتماد می کردند و داخل می شدند.

دو پسر با جدیت در حال درست کردن معجون من بودند و زمانی که ظرف را جلوی من گذاشتند، تلاششان برای تزئین مضحک ان لبخند بر لبم اورد.

اولین قاشق را که در دهانم گذاشتم متوجه نگاه از گوشه چشم یکی از انها شدم.

و بعد جشنی بود از موزها و اناناسها و پسته ها و کنجد ها و نقلهای رنگی پنهان شده در بستنی…

و زمانی که برای حساب کردن رفتم. یکی از پسرها با صورتی پر از جوش بلوغ با نگرانی از من پرسید: حالا تعریفی هم بود؟

می خواستم ماچش کنم”

***

نصف شبی این یادداشت را خواندم . پر شدم از اشک . دوباره خواندمش. صورتم بیشتر و بیشتر اشک آلود شد . وجودم پر شد از اشک شوق !

اصل یادداشت اینجا

به یاد استاد نادیده ام !

نوامبر 23, 2009 at 12:27 ق.ظ | In حرف دلم | 15 Comments

چند روزی است مریض شده ام انگار ! هر کسی هم این روزها مرا می بیند ترس برش می دارد که مباداآنفولانزا گرفته باشم آن هم از نوع خوکی اش ! و بعد من باید کلی قسم بخورم که نترسد !آنفولانزا نیست ! آنفولانزا شاخ و دم دارد و من هیچ کدامش را ظاهرا ندارم! ولی تابلوست که باز ته دلشان باور نمی کنند و چپ چپ نگاه می کنند که مبادا از یک متری نزدیکتر شوم بهشان ! بعد از یک روز استراحت به خودم امروز رفتم دانشگاه ! هر چند زیاد دوام نیاوردم و ظهر برگشتم .هم حالم سرجایش نبود و هم به احتمال زیاد  یک ملت خوشحال شدند که  برگشتم !این ترس از آنفولانزا انگار دوستی هم سرش نمی شود ! عجب دردی است ها ! تازه خوب شد آنفولانزا نگرفته ام تا بیش از این مورد لطف دوستان قرار بگیرم !این وسط دوستی پیشنهاد داد که چند دقیقه ای بروم و درباره تبارشناسی جنبش سبز در دفتر انجمن صحبتی با بقیه داشته باشیم .وضعم را بهش گفتم و عذر خواستم .بگذریم از اینکه گریزان هستم از زیر تابلو جایی قرار گرفتن و به دلایل شخصی هرگز در میان هیچ دسته و گروهی نخواهم بود.گواینکه رفتن و عضو شدن در دسته یا گروهی به ویژه احزاب شناسنامه دار را مطلقا بد نمی دانم . اگر چه یقین دارم تا اوضاع این باشد که هست و تاریخ ما دائما در حال تکرار باشد عضویت در “تشکلی مستقل” در آینده مترادف با تحمل هزار و یک هزینه خواهد بود. شاید هم من زیادی عافیت طلب هستم .باز هم بگذریم که تا همین جا هم بدون عضویت در جایی ظاهرا اوضاع چندان برای من بسامان نیست .اگر قرار بود بروم حتما از این می گفتم که چگونه روح شیخ فضل الله  نوری -به ظاهر فاتحانه- بر فراز  این روزهای ما حاضر است!و کشمکش های فکری و نظری میان علامه بزرگ نائینی و آخوندخراسانی با شیخ فضل الله چگونه حل نشده تا اینجای تاریخ ما کش پیدا کرده و امروز رهروان نائینی و آخوند را به بند کشانده است.و همچنان این مساله حیرت آور باقی مانده که چگونه بزرگراه شیخ فضل الله است که به میدان آزادی می رسد !…انگار آزادی هم آنفولانزای خوکی می گیرد که از چند کیلومتری اش نمی شود بهش نزدیک شد و اگر بخواهی به آزادی نزدیک شوی لاجرم در بند خواهی بود .

امروز دیدم بچه ها عکس دکتر رمضان زاده را به دیوار زده اند و رویش تولد 47 سالگی اش را تبریک گفته اند ! استاد آزاده دربندمان را می گویم . آن طرف تر طوماری گذاشته بودند و از رئیس دانشگاه پیگیری کارهای مربوط به دکتر رمضان زاده و دکتر میردامادی را خواسته بودند. می دانم و می دانند که به رئیس دانشگاه چندان امیدی نیست .این روزها به هیچ کس جز خدا امیدی نیست. توحید هم یعنی همین دیگر !مخلوق کی می تواند جای خالق بنشیند ؟ پناه بی پناهان جز خدا مگر می تواند باشد ؟برای ما که به ادامه داشتن زندگی در دنیای دیگر ایمان داریم ،اجرشان محفوظ می ماند حتما !الذین جاهدوا فینا لنهدینم سبلنا !

روی طوماری که پر شده بود از امضاهای بچه ها را می خواندم و می دیدم که دانشجویان این دو چگونه ابراز علاقه کرده بودندبهشان .همه چشم انتظار دیدنشان هستند انگار و من هم دلتنگ آزادیشان. آنقدر آشکارا علاقه و مهر خود را ابراز کرده بودند که من هم آرزو کردم ای کاش از نزدیک کلاسهایشان را ببینم .

اتاق دکتر رمضان زاده از ابتدای این ترم هنوز باز نشده است .کلاسهای دکتر هم هرگز تشکیل نشد .بچه ها رفته اند و روی کاغذی که به درب اتاقش چسبیده نوشته اند: استاددوستت داریم! استاد شما یک مرد بزرگ هستید! استاد منتظرتان هستیم ! استاد راهتان ادامه داردو پایداریتان را می ستاییم .

با دو روز تاخیر…تولدت مبارک استاد نادیده !

___________________________________________

تعداد جستجوهایی که این دو سه روز با نام “محمدرضا حکیمی” به اینجا می رسند بسی زیاد شده است . استاد حکیمی را با همه انتقاداتی که به نگاهش دارم  دوست داشتم .آن نوشته های حماسی که موقع خواندن به وجدم می آوردند هنوز در خاطرم مانده . و امروز مانند آنچه سالها در کتابهایش می گوید ،  فاش گفته :”…دو واژه انسان و انسانیت، اولی در کوچه ها سرگردان است و دومی در کتاب ها…” باعث شد بیشتر دوستش داشته باشم .

____________________________________________

خبر فوت علی کردان را که شنیدم تعجب کردم ، خندیدم و بعد هم متاثر شدم ! انگار همه می میریم !!!

خدایش بیامرزاد !

برای برادرم !

نوامبر 13, 2009 at 3:04 ب.ظ | In حرف دلم | 9 Comments

آن روزها که تازه شده بودم اهل روزنامه خوانی می دیدم که چطور روزنامه همشهری گل کرده و چقدر هم فرق داشت با بقیه !

چه می دانستم از آدمهایی که در همشهری می نوشتند آن روزها .هر چقدر که بیشتر همشهری را خواندم یک اسم بیش از همه برایم ماندنی می شد.به محض آنکه در صفحه آخر می دیدم مقاله ای از او چاپ شده با علاقه ای وصف ناشدنی می خواندمش. کوتاه می نوشت و گزیده .انگار که می خواهد “کم گوی و گزیده چون در” را نشان مخاطب دهد.

از آن روزها گذشت و من از همشهری خوانی فاصله گرفتم .نام آن نویسنده اما در ذهنم به یادگار ماند.بعدها که متوجه تفاوتهای نشریات شدم و از خواندن سیاهترین روزنامه روزگار ما خلاصی پیدا کردم باز نوشته هایش را پیدا کردم و این بار بهتر و بیشتر می فهمیدمشان .این صراحت ، شجاعت و شرافت نهفته در نوشته هایش به من می فهماند که نویسنده آنها هم اینگونه شریف است و شجاع و صریح …و چه درست فهمیدم !

آرام آرام که یادداشتهایش را می خواندم متوجه شدم که از خانواده فقیری بوده . یادم می آید که در یادداشتی از اوضاع و احوال دوران بچگی اش نوشته بود .از محله ای که در آن زیسته و رشد کرده.از هم محلی هایش که بیشترشان یا در یکی از جاده های سیرجان تصادف کردند و کشته شدند و یا اسیر قاچاق مواد مخدر شدند. از کارکردنهای گاه و بیگاه دوران بچگی اش نوشته بود.از دوران تابستانی کودکی اش که مجبور به کارکردن بوده است و بعدها چطور خودش را رسانده به دانشگاه تهران و دکترایش را گرفته ومتخصص مسائل خاورمیانه به ویژه در حوزه مسائل اعراب و اسرائیل شد.در دانشگاه مفید پرسیدیم چرا او را برای درس اعراب و اسرائیل نمی آورند ؟ گفتند ممنوع التدریس است آقا !

جنس نوشته هایش متفاوت بود با بقیه. آنچنان که خودش هم تفاوت داشت با خیلی ها. جز از طریق مقاله هایش نمی شناختمش .یادداشتهایش برایم شد مظهر شجاعت و صراحت. کودک فقیر داستان ما آنقدر با شرافت زیسته که این همه در نوشته هایش نمودار می شد.ما که رخسار را نمی دیدیم که از سر درون حکایت کند اما رخساره کلماتش را که می دیدیم و چه راحت می شد این شرافت و شجاعتی را که درآنها موج می زد درک کرد. تلخ می نوشت و حتی گزنده اما اینها همه برخاسته از دل سوخته و نگاه حساسش بود.

زهی ناباوری و تاسف بی حد که گویی تاریخ ما همچنان ادامه دارد و به حکم این تاریخ چنین نوشتن و زیستن کم جرمی نیست ودو بار روانه زندان شد.و حالا سومین زندان که بی شک رنجش فزونتر است و دل من داغدار این روزهای سخت !

***

برادرم !

چقدر این روزها دنبال نامی و نشانی از تو گشته باشم خوب است ؟ چقدر در حسرت خواندن یادداشت جدیدی از تو مانده باشم  خوب است ؟ چقدر با خواندن نامه های همسر مقاومت  اشک ریخته باشم خوب است ؟هان ؟تو چه می کنی این روزها ؟

یادداشت سه سال پیشت را باز  خواندم یادداشتی که  بارها و بارها خوانده بودمش . با خود فکر کردم تو چگونه زیسته ای و من انگار آنچه را خود ندارم در تو جستجو می کنم و وقتی این شجاعت و صراحت را در تو می بینم ناگزیر آن حس تحسین برانگیز باز سراغم می آید.آنجا که گفته ای چگونه در برابر تباه شدن شخصیتت مقاومت می کنی ! و به راستی چه مقاومی تو برادرشریفم!

برادرخوبم !

خوب از علاقه تو به مرحوم شریعتی آگاه بودم و می دانستم که تو چطور مرحوم شریعتی را بری می دانستی از انتقاداتی که به او وارد می کردند . من اما در این بین با تو موافق نبودم و وآن  انتقادات را نادرست نمی دانستم .گویی اما این علاقه و شناخت از شریعتی تو را اینگونه سلحشورو مقاوم ساخته است. آن کلام و رفتار ابوذری بی شک از میان نوشته های مرحوم شریعتی برخاسته است . و تو چه مدافع خوبی هستی که در عمل نشان می دهی اینها را !با چنین رفتاری انگار آن انتقادات را کمرنگ تر کردی و می کنی و حالا من چه بگویم در مقابل قدرت استدلال عملی  تو ؟

برادر نادیده ام !
این روزها می گذرند و من هر روز بیش از قبل اطمینان پیدا می کنم که این تو نیستی که در زندانی ! این زندان و بازجویان تو هستند که اسیر تو هستند ! شک ندارم که همانها هم در دل تحسینت می کنند . زندگی ات را ، شرافت و شجاعتت را و “خود” ماندنت را !

در انتظار آمدنت خواهم ماند برادر !

“…می‏توانی مرا نیز مانند توماس مور فرض كنی، من به سبك خاص خویش، آدمی عارف مسلكم. در زندگی اجتماعی دایره‏ای برای انعطاف قائلم و دایره‏ای برای مقاومت. هر كس از دایره نخست با من برخورد كند، مرا راحت و منعطف و بذله‏گو و شوخ‏طبع خواهد یافت، اما آنكه بخواهد از دایره دوم بر من وارد شود و شخصیت انسانی‏ام را تباه كند، مرا سخت و عبوس و جدی و انعطاف‏ناپذیر خواهد دید، حتی اگر گردنم مانند توماس مور به زیر گیوتین رود، نادم نخواهم شد، می‌توانی بیازمایی!”

دلم می خواهد!

اکتبر 30, 2009 at 12:59 ق.ظ | In حرف دلم | 19 Comments

امشب دوستی می گفت دوست داشت مشهد می بود. غصه می خورد که هر سال دوست داشته و آرزو می کرده 11 ذیقعده مشهد باشد و هیچ وقت هم نشده که باشد.گفتم خوانده و شنیده ایم که هرکس نیت کاری را داشته باشد و قصد انجام آنرا بکند گویی آنرا انجامش داده.خودش اینها را از بر بود ولی من هم گفتم تا شاید آرام شود.نمی دانم حالش بهتر شد یا نه ! خودم اما دلم بیشتر خواست که ای کاش مشهد بودم .

***

دلم می خواست باز هم از مشهد و این بار با لهجه مشهدی خودمان بنویسم .به هر دلیل فرصتش نشد.ولی دلم می خواست ها !این را هم می شود گذاشت به پای همان کارهایی که آدم قصدش را می کند و مثل این است که انجام داده ! شما هم فرض کنید که انجام شده ! :دی

***

یکی از خیابانهایی که به حرم می رسد خیابان شیرازی است.امتداد خیابان شیرازی را که بگیری می رسی به چهارراه شهدا، میدان شهدا تا می رسد به میدان استقلال. از میدان استقلال حرم دیگر دیده نمی شود . ولی مشهدی ها چون می دانند این بولوار به حرم ختم می شود وقتی دارند از آنجا رد می شوند مکثی می کنند و سلام می دهند به حرمش !دلم می خواهد فرض کنم این بولوار همین طور ادامه پیدا می کند تا همین جایی که من نشسته ام و از همین جا رو به سوی حرمش بگویم :السلام علیک ایها الامام الرئوف !یا علی بن موسی الرضا !…وقتی سلامِ به امام رضا را همراه می کنم با صفت “رئوف” دلم قرص می شود به رئوفی که همین نزدیکی هاست !

***

مشهدی ها خیلی دلشان می خواسته که “غریب نواز” باشند . نمی دانم بوده اند یا نه ! ولی همیشه دلشان این طور خواسته !

__________________________________

کاش اگررها و آزادشان نمی کنند لااقل دلشان می خواست که آزادشان کنند .زهی افسوس که گویی حتی دلشان هم نمی خواهد .شاید نمی دانند که  آزادگان دربند هم دلشان می خواهد که آزاد باشند و هم آزادند !

اکتبر 13, 2009 at 10:00 ق.ظ | In حرف دلم | 14 Comments

فضای خوابگاه و تختهایی که یکی بر دیگری قرار گرفته آدم را گاهی یاد تصاویری که از زندان دیده می اندازد !

چهره محمد قوچانی ، احمد زیدآبادی ، دکتر رمضان زاده ، صفایی فراهانی و… در ذهنم نقش می  بندد و بعد با تصور آنچه بر آنها به سختی می گذرد از مقایسه زندان و خوابگاه خنده ام می گیرد.

ساعت تشکیل کلاس دکتر رمضان زاده هنوز روی بورد مانده.کلاسی که هرگز تشکیل نخواهد شد.

این چند شب کمتر شبی بوده که موقع خوابیدن یاد آزادگان دربند نیفتاده باشم !

_____________________

اینترنت مفتی که آدم داشته باشه همین جور دلش می خواد بیاد و بالاخره یه خرده از گرد و خاک اینجا رو بگیره !!دلم می خواد حرفهای دیگه ای اینجا زده بشه ولی کاش می شد !

____________________

پروردگارا/گریه مکن/درست می شود…

مستضعفان علیه مستکبران !

سپتامبر 17, 2009 at 1:27 ق.ظ | In حرف دلم | 21 Comments

برای نسل ما دیدن تصاویر و یا شنیدن خبرهایی درباره ظلمی که به “فلسطین” می شود تکراری است . تکراری است اما هیچ گاه از درد آن کاسته نمی شود . هر سال که می گذرد یک سال به مظلومیت “فلسطین” افزوده می شود. عجیب است که در این تقابل ظالمانه دسته ای بی پناه و بی سلاحند و آن دیگری سرتاپا مسلح و بی رحم !جنگ غزه که به راه افتاد خنده ام می گرفت از شنیدن نام “جنگ” ! تا آنجا که من می فهمم جنگ بین دو دسته ای است که با ابزار نظامی زورآزمایی می کنند تا شاید این گونه یکی بر دیگری غلبه کند . اما آنچه در غزه اتفاق افتاد هرگز اینگونه نبود. اینکه به آن “جنگ “می گفتند بیشتر شبیه جوک بود. شوخی بود.

همیشه آرزو می کردم کسی در “فلسطین” کشته نشود . آدمهای این گوشه از زمین هم حق صلح، حق آزادی، حق تعیین سرنوشت و اصلا “حق حیات ” داشته باشند .آرزو داشتم که مردم مظلوم آنجا به دور از منازعات سیاسی دولتها که هریک به نوعی منافع خود را در آنجا دنبال می کنند بتوانند برای خودشان تصمیم بگیرند.هیچ دولتی آنجا را وجه المنازعه خود با دیگران نکند. هیچ دولتی نخواهد از برافروختن آتش در آنجا منافع خود را به دست آورد. همه، همه اجازه دهند فلسطین آن طوری که هست خود را بنمایاند . اینها همه آرزوهای من برای فلسطین بودند و هستند.همیشه فکر می کردم اگر فلسطین آنطور که هست شناخته شود هیچ انسان آزاده ای نمی تواند از رنجی که بر مردم آنجا -به ناحق-روا می شود رنج نبرد.فکرها و آرزوهایی که البته همچنان در همان حد باقی مانده اند .

به دولتهای حامی فلسطینیان که نگاه می کنم دردم می گیرد . دولتهایی که عموما (اگر نگویم همه)دولتهایی ظالم و مردم ستیز و قدرت پرستند .بعد از خود می پرسم آیا این دولتها در دفاعی که به ظاهر از فلسطین می کنند صادقند ؟ اگر صادقند پس این همه ظلم و مردم ستیزی در درون قلمرو خود آنها چه چیزی را نشان می دهد ؟!فقط می شودخنده تلخی کرد.

فلسطین مظلوم است .روزگاری در دهه پنجاه و شصت میلادی دفاع از فلسطین نوعی ژست روشنفکری بود. واقعیت این است که دفاع از فلسطین نه یک ژست اسلامی ، نه یک ادای روشنفکری بلکه ضرورتی انسانی است . همانطور که هر سرزمین دیگری که بر مردم آنجا ظلم و ستمی روا شود مظلومند و شایسته حمایت و همدردی . مردم مظلوم در همه جا بی پناه و بی سلاحند . تفاوتی نمی کند در فلسطین باشند، یا چین، یا عراق، یا همین نزدیکتر ها !فلسطین به خودی خود موضوع و مساله نبوده و نیست. آنچه برای من اهمیت داشته و دارد فریاد برآوردن بر علیه ظلم است .”تفنگت را زمین بگذار” تفاوتی نمی کند در کجا فریاد زده شود ! هر جایی که ظلم باشد می شود خواند که ” اگر جان را خدا داده است /چرا باید تو بستانی؟”! چه تفاوتی دارد کجای این زمین کوچک چنین اتفاقی بیفتد ؟! نمی شود کسی مخالف ظلم باشد اما آنرا تقلیل دهد به حد و مرز مشخصی ! چه مقابله با ظلم حدود و ثغوری ندارد !کسی هم که می گوید نسبت به آنچه در فلسطین می گذرد دلش خون شده اما در جای دیگر بر خلاف آنچه ادعا دارد عمل می کند صادق نیست !هرگز صادق نیست ! حتی در دفاع از فلسطین هم صادق نیست .دردم می گیرد از این همه دوگانگی و بلکه صدگانگی !

امام خمینی به روشنی و درستی روز قدس را این گونه ترسیم می کند: “ روز قدس روزی نیست که فقط اختصاص به قدس داشته باشد،روز مقابله مستضعفین با مستکبرین است

ما ایمان داریم به روزی که مستضعفان وارث این زمین خواهند بود و استکبار در تمام وجوه آن دیگر دیده نخواهد شد. به امید آن روز و در مقابله با مستکبران از هرنوع آن روان خواهیم بود .

برگه‌ی بعد »

وب‌نوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.